eitaa logo
★𝓡𝓮𝓭 °☆°𝓢𝓽𝓪𝓻★
239 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
63 ویدیو
18 فایل
▀▄▀▄▀▄ خوش اومـבین~★ خوشحال میشم با حضورتون اینجا رو متبرک کنین =) ▄▀▄▀▄▀
مشاهده در ایتا
دانلود
شما: https://eitaa.com/blue_staar/11059 منظورت چیه زن 😭😭😭😭 خیلی باحال بو- بعد بخاطرش کنجکاو هم هستوم من: بله ممنون❤️🌚 حتما مینویسمش مثل بچه آدم
من برم دست به کار نوشتن شم، خیلی عشقید ملت🤌🏻❤️
وحشتناک بود. حال بهم زن بود. کل بدن زن جوان مور مور شد و با دست جلوی دهانش را پوشاند. جلوی خودش را میگرفت که محتویات معده اش را وسط آزمایشگاه خالی نکند، اما بوی تند و مس مانند خون حالش را حتی بدتر و معده اش را تحریک میکرد. اصلا اینجا چه جهنمی بود که او در آن کار میکرد؟ بیمارستان؟ آزمایشگاه زیرزمینی؟؟ هر کوفتی که بتوانید اسمش را بگذارید. بوی تیز الکل مثل شبح در هوای خفه و گرفته پیچیده بود و دیوار های سفید که با وسواس تمیز شده و کاشی هایی که انعکاس ات را راستگو تر از آن آینه جیبی توی کیف ات نشان میدهند. در کل، یک محیط آزمایشی بیمارستانی که حالا کف آن کاشی های براق و بی نقص با خون پوشانده شده بود. زن جوان چشم های گشاد شده اش را به سمت آنطرف شیشه چرخاند. پزشکان دیگر دستکش های پلاستیکی و خون آلودشان را در آوردند و با آهی از سر ناامیدی و کلافگی ماسک ها را پایین کشیدند. فقط زمانی که از مرکز اتاق دور شدند، زن توانست چیزی که تمام مدت رویش کار میکردند را ببیند. شبیه یک عروسک چینی لعنتی بود. با آن اندام باریک و کوچک و آن مژه های پرپشت و موهای پریشان کوتاه. شک داشت زنده باشد، رودخانه خون کف اتاق از بدن این کودک بیرون میریخت.
★𝓡𝓮𝓭 °☆°𝓢𝓽𝓪𝓻★
وحشتناک بود. حال بهم زن بود. کل بدن زن جوان مور مور شد و با دست جلوی دهانش را پوشاند. جلوی خودش را
اما آن گوش های پشمالو با لرزش خفیفی تکان خوردند. این موجود حتی در این شرایطش هم زنده بود هیولا لعنتی. زن جوان به روپوش تمیز و دست نخورده اش چنگ زد و تماشا کرد پزشکان با آن نگاه های تیره و لباس های خونینشان بیرون می آیند. مردی در آخرین لحظه برای او سر تکان داد. یک اجازه نامه کوچک میتوانی داخل شوی. زن با قدم های بی حساب و پاهایی که از ترس در هم گیر میکردند خودش را به درون اتاق انداخت تا نگاهی نزدیک به این نمونه بیندازد. پوستش به شکل بیمار گونه ای رنگ پریده بود، انگار اصلا زندگی در وجودش جریان نداشت. اصلا این چی بود؟ کدام کودک انسان را دیده اید که گوش های یک بچه گوزن را داشته باشد؟ قفسه سینه اش زیر پارچه خون آلود بالا و پایین میرفت و حداقل نشان میداد که هنوز زنده است، هنوز آن بدن نحیف برای بقایش تلاش میکند اما نظر صادقانه اش را بخواهید؟ بیشتر شبیه یک جسد بود تا موجود زنده. زن تمام جرئتش را جمع کرد و بیشتر به پایین خم شد. چشم هایش تمام جزئیات ریز و درشت را میکاویدند، راستش آنقدر به بیهوش بودن این کودک اطمینان داشت که جرعت کرد انگشت فوضولش را جلو ببرد و دستی به پوست نرم گونه اش بکشد
★𝓡𝓮𝓭 °☆°𝓢𝓽𝓪𝓻★
اما آن گوش های پشمالو با لرزش خفیفی تکان خوردند. این موجود حتی در این شرایطش هم زنده بود هیولا لعنتی
اما درست در یک لحظه، فقط در یک لحظه، قسم خورد حس کرد دندان ها به دستش خوردند. جیغ گوش خراشی کشید و دستش را در آغوش گرفت. آن بچه، آن هیولا یا هرچیزی که اسمش بود گردن دراز کرده و دندان هایش را به قصد کندن انگشت آن زن از هم باز کرده بود. دستگاه های اطرافش با صدا های هشدار دهنده ای از تنفس و ضربان بالا بوق میزدند. بدن کوچک دختر بشدت میلرزید و قفسه سینه اش سریع بالا و پایین میرفت. آن چشم ها... قرمز بودند مثل خون روان کف اتاق. زن نگاه لرزانش را روی او چرخاند، دست هایش با ماناکول به تخت بسته شده بودند شبیه یک حیوان زنجیر شده بنظر میرسید. کودک دست و پا زد و با انگشتانش که بیشتر شبیه پنجه بودند فلز تختش را خراشید. صدایش از هر جیغ و فریادی بدتر بود. زن جیغ جیغ کنان خودش را در آغوش گرفت و به گوشه اتاق چسبید. صدای قدم های تند دور دست نشان میداد قرار نیست در این اتاق با این هیولا تنها شود در بشدت باز شد اما کودک توجهی نکرد. آن نگاه نفرین گر و خشمگین روی هیکل لرزان مقابلش قفل شده بود، انگار هیچ چیز دیگری در جهان اهمیت ندارد جز پاره کردن آن زن.
★𝓡𝓮𝓭 °☆°𝓢𝓽𝓪𝓻★
اما درست در یک لحظه، فقط در یک لحظه، قسم خورد حس کرد دندان ها به دستش خوردند. جیغ گوش خراشی کشید و د
پزشکان بدن لرزان و تقلا کننده کودک را نگه داشتند و ماسک گاز را روی صورتش انداختند. چند ثانیه ای نگذشت تا این موجود بلاخره آرام شد و زیر فشار گاز های خواب آور دوباره به اعماق بیهوشی برگشت... زن جوان با نفس های تند از جایش بلند شد. مردی سمتش می آمد تا به او کمک کند که نگاهش خسته بود، اما لبخندی بر لب داشت. انگار این منظره عادی ترین چیزی است که به زندگی اش میبیند. درحالی که دیگر دکتر ها مشغول بخیه زدن بدن کودک بودند او دست زن را گرفت و از روی زمین بلندش کرد _هی، انگار تازه واردی نه؟ زن جوان زبانش بند آمده بود. حتی نمیدانست باید چه بگوید _او- اون چه کوفتیه؟ مرد لحظه ای چرخید. آه، پس درمورد آن هیولای کوچک حرف میزد. دستش را تکان داد و به آرامی قهقه زد آدم کثیف. _آها اون؟ اسمش... خب. از اسمش که بگذریم، نود و نهمین نمونه آزمایشگاهیه. بیشتر شبیه یه هیولاس، منم نمیدونم چجوری زنده مونده و با مکثی کوتاه، چشم هایش را روی هیکل بی حرکت آن به اصطلاح "نمونه آزمایشگاهی" ریز کرد _هرچی که هست، دکتر پالمر خیلی بهش علاقه داره...
اینجا چنل آرته بعد من دارم نوشته میزارم_
★𝓡𝓮𝓭 °☆°𝓢𝓽𝓪𝓻★
پزشکان بدن لرزان و تقلا کننده کودک را نگه داشتند و ماسک گاز را روی صورتش انداختند. چند ثانیه ای نگذش
چشمان زن با شنیدن آن اسم گشاد شدند. دکتر پالمر، آن مرد خسته و عوضی که با آن قامت بلند اش از بالا به همه نگاه میکند ارشد شان بود. معلوم است که مردی مثل او فقط میتواند به یک نمونه هیولا مانند علاقه داشته باشد. زن جوان با آهی لرزان خودش را از دیوار جدا کرد _بهرحال، تو هرروز با این چیز کوچولوی وحشی سر و کار داری. تا وقتی که دکتر پالمر یه وظیفه دیگه بهت بده چقدر باید بدشانس میبود که دقیقا چنین وظیفه ای به او محول شود...؟ باید برود و برای شانس وحشتناکش گریه کند، اما وقتش را ندارد. از اتاق خودش را بیرون کشید و بلاخره چیزی جز بوی خون و خوی حیوانی تنفس کرد زندگی به او روی تلخش را نشان میداد، حتی نمیخواست یکبار دیگر هم با آن موجود حیوانی و چشم های خونین رنگ اش مواجه شود. ... کودک به خودش آمد. زمین سرد بود و سرش گیج میرفت حالش وحشتناک بود، اثرات دارو ها را مثل سم در وجودش حس میکرد از آنها متنفر بود، از همه شان. با آن دست های فوضول که با تیغه ها همه جای بدنش فرو میرفتند و پوست بالای استخوان را میشکافتند از آن بوی حال بهم زن انسانی و نگاه های پست شان از کل اینجا و آنهایی که با جیغ کشیدن زندگی عزیزشان را دو دستی میچسبند فقط میخواهد برود.
پاشیم بریم میَم بح
من برگشتم تازه ناهار بخورم_