همه مان افرادی معمولی هستیم.خسته کننده ایم
شگفت انگیزیم. همه مان خجالتی هستیم، شجاعیم، قهرمانیم، بی پناهیم، فقط به روزش بستگی دارد!
خلاصه داستان زندگی منو همين يه جمله
توصيف ميكنه:
«هميشه از بيرون آرامش داشتم ولی از درون
در حال فكر كردن به همه چيز بودم»
قدرت تحمل هر کس از حجمِ سکوتش پیداست، آنان که هیاهو میکنند بار هیچ چیز را به دوش نمی کشند.
و درد به استخوانمان رسیده اما هنوز خودمان رو نباختهایم و روزگار را زندگی میکنیم و هنوز آنقدر میخندیم که سرمان از این همه ناخوش هایی که مجبور به پذیرفتنش کردیم درد میگیرد.
افلاطون یه جایی یه حرف قشنگی میزنه و میگه:
اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدیش نگیر!
چون کار دل دوست داشتنه! مثل چشم که کارش دیدنه!
اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی بدون این همون عشقه
«لآ تؤلموا أحداً، فکُل القُلوب مَلیئه بِما یکفیها»
+کسی را نیازارید زیرا که همه ی دلها بقدر کافی پر از دردند.
من چایی خوردن دو نفره با کسی که دوسش دارم رو به همه مهمونی ها و دورهمیا ترجیح میدم .