eitaa logo
✨رایـحـهـــღقـلـمـღ✨
77 دنبال‌کننده
446 عکس
14 ویدیو
1 فایل
✿🍃رܩانـے کـہ با صداے نم نم بارونـ و بوے شکلاتـ داغ ترکیب شده‍!🍃✿ @Royaa_nevis ✿🍃تأسـیـ س ⁰⁴ ⁰⁷ ¹⁴⁰¹🍃✿ ✿🍃من اینجامـ↓🍃✿ @Roya_nevis ✿🍃به‍ گوشܩ جانا¡🍃✿ https://abzarek.ir/service-p/msg/962728 🍃کپـے از تمامـے مطالب ممنوع⦳🍃
مشاهده در ایتا
دانلود
💜💜💜💜💜 💜💜💜💜 💜💜💜 💜💜 💜 و یک _من امشب بهت پیام میدم _باشه ممنون _یاعلی _یا علی از زبان (ریحانه) تو آشپزخونه داشتم با مامانم شام درست میکردم که احمد اومد داخل _سلام‌ مامانم خوبین؟ _سلام عزیزم الحمدالله _اممممم مامان علی دوستم دارن هیئت رو میبرن مشهد من و ریحانه هم باهاشون بریم؟ من که داشتم سالاد درست میکردم روم رو برگردوندم طرف مامان .. استرس داشتم که مامان چی میگه بعداز کمی مکث مامان گفت: _هرچی بابات گفت من و حامد رفتیم توی اتاق بابا که داشت کتاب میخوند نشستیم کنارش و احمد به بابا قضیه مشهد رو گفت _اممممم باشه اگر دوست دارید می‌تونید برید _فقط بابا شما تنها نمیشین؟ _نه بابا جونم _ممنونم و منم از بابام تشکر کردم و وقتی اومدیم بیرون رفتم بغل داداشم و اون رو بوسیدم ادامه دارد....🌱
💜💜💜💜💜 💜💜💜💜 💜💜💜 💜💜 💜 و دو و داداشم با مهربونی نگاهم کرد من رفتم توی آشپزخونه و داداشم رفت توی اتاقش از زبان(احمد) رفتم توی اتاقم و به علی میام دادم _سلام علی خوبی؟ من و ریحانه میاییم باهاتون _سلام الحمدالله باشه فقط علی یه مشکل _چی شده؟ _امممممم نگاه کن چون بیشتر بچه های هیئت با خانواده شون میان تصمیم گرفتیم هر کوپه مال یه خانواده باشه _خب مشکل چیه؟ _نگاه کن من و زهرا دو نفر و و تو و خواهرت هم دو نفر به دونفر کوپه نمیدن بخاطر همین ما ۴ تا باید باهم توی یه کوپه به سر ببریم تو مشکلی نداری؟ _من نه ولی ریحانه نمیدونم صبرکن الان میرم ازش میپرسم همونجوری که دستم تلفن بود در زدم _ریحانه بیام تو؟ _آره داداش بیا ماجرا رو بهش گفتم _باشه داداش اشکالی نداره سر تکون دادم و رفتم توی اتاقم و به علی گفتم که اشکالی نداره _فقط احمد پس فردا ساعت ۷ صبح باید حرکت کنیم ادامه دارد.....🌱
💜💜💜💜💜 💜💜💜💜 💜💜💜 💜💜 💜 و سه _باشه خب کارب نداری؟ _نه خداحافظ .. یاعلی _بسلامت .. یاعلی از زبان(ریحانه) وقتی احمد بهمون گفت توی یه کوپه هستیم خیلی خوشحال شدم😃 * ساعت ۹ بود و ما باید فردا ساعت ۶ راه میفتادیم تند تند وسایلی رو که لازم داشتم رو آماده کردم بخاطر این که اونجا حرم بود یه مانتو مشکی نسبتا بلند با خودم برداشتم و یه شلوار سیاه لوله تفنگی با یه روسری مشکی --------- ساعت ۴ صبح احمد بیدارم کرد که آماده بشیم رفتم دست و صورتم رو شستم .. یه مانتو بنفش و یه شلوار سفید کتان .. موهام رو هم دم اسبی بستم و یه شال سفید پوشیدم که موهام از پشتش در میومد و جوراب سفید کوتاه پوشیدم و عطر خوش بوم رو زدم زیاد اهل بار کردن وسایل تو سفر نبودم بخاطر همین وسایلم رو توی کوله پشتی گذاشتم در اتاق احمد رو زدم و وارد شدم اونم آماده شده بود یه تیپ اسپرت زده بود. قرار شد که ما بریم دنبال علی آقا و زهرا رفتم صندلی کمک راننده نشستم منتظر احمد بعداز ۵ دقیقه با کوله پشتی اومده بود سوار ماشین شد و به یه بسم الله ماشین رو به حرکت در آورد وقتی رسیدیم دم خونه شون احمد به علی آقا زنگ زد و علی آقا هم اومدن وقتی دیدم اومدن رفتم نشستم عقب ماشین احمد پیاده شدو رفت چمدون هاشون روگذاشت توی ماشین توی فکر بودم که یهو زهرا در رو باز کرد ادامه دارد....🌱
💜💜💜💜💜 💜💜💜💜 💜💜💜 💜💜 💜 و چهار _سلام ریحانه جوونم _سلام عزیزم خوبی؟ _ممنون تو خوبی؟ _خداروشکر بیا بشین داخل _باشه ممنون وقتی احمد و علی آقا سوار ماشین شدن حرکت کردیم وقتی رسیدیم راه آهن همگی پیاده شدیم رفتیم داخل راه آهن هنوز نیم ساعت مونده بود تا سوار قطار بشیم احمد گفت: _بچه ها من میرم ماشین رو بزارم خونه عموم .. زود میام علی گفت: _باشه پس زود برگرد میخوای بیام باهات؟ _نه خودم میرم اینجا بمون پیش دخترا _باشه فعلا _یاعلی ------------- بعداز یه ربع احمد برگشت و زود رفتیم توی قطار نشستیم وقتی وارد کوپه مون شدیم علی و احمد اول رفتن داخل کوپه چمدون هارو اون بالای تخت گذاشتن بعدش احمد توی گوشی علی آقا یه چیزی گفت و باهم زدن بیرون و در رو بستن من و زهرا روی صندلی ها ولو شدیم من شالم از روی سرم افتاد زهرا هم چادرش روی شونه ش افتاد😂 یهو احمد در رو باز میکنه و علی آقا پشت سرش هست همین که احمد من رو میینه علی آقا رو هل میده بیرون و میاد پیشم و زود شالم رو میزاره روی سرم از این کارش انقدر خنده ام گرفته بود .. توی گوشش با خنده گفتم: _احمد چرا این کارارو میکنی؟😂 الان ‌که شالم رو گذاشتی رو سرم بازم فرقی نکرده😂 ادامه دارد....🌱
💜💜💜💜💜 💜💜💜💜 💜💜💜 💜💜 💜 و پنج _ریحانه ساکت باش _میدونی که علی به این چیز ها خیلی حساسه _خیلی خب حالا برو ببین اون بد بخت کتفش نشکسته😂 با چشم غره ای بیرون رفت و من و زهرا زدیم زیر خنده😂 از زبان(علی) وقتی رفتیم توی کوپه چمدون هارو گذاشیم و احمد در گوشم گفت: _اخوی بیا بریم قهوه بزنیم توی رگ بدون دخترا .. موافقی؟ سری تکون دادم و رفتیم بیرون وقتی قهوه خوردیم اصلا حواسمون نبود که وضع دخترا چه شکلیه احمد یهو در رو باز کرد که نمیدونم چی شد که یهو هلم داد بیرون خوردم به شیشه .. _آیییییییی احمد چیکار میکنی؟ رفت داخل و در و بست .. بعداز یکم اومد بیرون بهم گفت: -شرمنده داداش حالا چیزیت نشد؟😂 _برای چی اینجوری کردی؟ _چون که خواهرم وضع خوبی نداشت😅 _اوکی فهمیدم👍😂 اشکال نداره به کاری که کردی می ارزه _قربون آدم چیز فهم بعدش باهم داخل کوپه شدیم خ سجادی و زهرا صبحانه رو آماده کردن ادامه دارد....🌱
💜💜💜💜💜 💜💜💜💜 💜💜💜 💜💜 💜 و ششم وقتی صبحانه خوردیم قرار شد یکم بخوابیم اما چطوری؟ احمد گفت: _خوب دخترا شما پایین بخوابین و ما بالا میخوابیم خ سجادی گفت: _نه من و زهرا بالا میخوابیم احمد رفت کنارش و گفت ریحانه ما بالا بخوابیم بهتره منم که همش زمین رو نگاه میکردم😂 خ سجادی هم گیر داده بود که میخواد بالا بخوابه _احمد من بالا میخوابم _نه شما پایین میخوابین از زبان(ریحانه) خیلی لجم گرفته بود میخواستم هرجور شده بالا بخوابم ولی احمد راضی نبود میدونستم برای چی قبول نمیکنه ولی منم لج کرده بودم و میخواستم بالا بخوابم _باشه احمد حالا که اینجوریه خودتون برید بالا بخوابین من میرم بیرون و نمیخوابم. و بدون توجه به بقیه رفتم بیرون کوپه و وایستادم و به بیرون خیره شدم بعد از یکم احمد اومد بیرون و کنارم وایستاد و گفت: _تو چرا این روزا اینجوری شدی؟ _لطفا برو بخواب حوصله ت رو ندارم احمد ادامه دارد....🌱
💜💜💜💜💜 💜💜💜💜 💜💜💜 💜💜 💜 و هفتم _ریحانه اینجوری حرف نزن بخاطر اینکه بس کنه لپش رو بوسیدم و یه جورایی پرتش کردم توی کوپه و در رو بستم و به بیرون خیره موندم تا نماز ظهر داشتم بیرون رو نگاه میکردم که قطار برای نماز وایستاد اول علی آقا اومد بیرون دنبالش زهرا و بعدش احمد اومدن احمد اومد پیشم و گفت: _ریحانه میای بریم نماز؟ _از اونجایی که من نماز نمیخوندم کلا گفتم: _نه من منتظرتون میمونم تا بیایین و بعد رفتم توی کوپه نشستم بعداز یکم بچه ها اومدن توی کوپه و کنارم نشستن و قطار حرکت کرد وقتی دیدم همه ساکت ن دوست داشتم توی این لحظه تنها باشم بخاطر همین از پله ها رفتم بالا و روی تخت نشستم یه لحظه چشم م به یه تسبیح خیلی قشنگ آبی خورد ورش داشتم و بوسیدمش خیلی حس خوبی بهم میداد سرم رو گرفتم پایین و به احمد گفتم: _احمد این مال توئه؟ خیلی خوشگله _نه مال علی هست سرم رو آوردم بالا و به تسبیح خیره موندم پس اینجا جای علی آقا هست که من نشستم یکم سرم رو گذاشتم روی بالش و تمام عطر علی آقا رو توی بینی م فرو کردم ادامه دارد....🌱
💜💜💜💜💜 💜💜💜💜 💜💜💜 💜💜 💜 و هشتم وقتی بیدار شدم دیدم احمد داره تکونم میده و میگه: _ریحانه دِ بلند شو ۳ ساعته خوابیدی .. پاشو شالتم درست کن _خیلی خب سرم رو خوردی الان بیدار میشم بلند شدم پایین رو نگاه کردم علی آقا توی کوپه نبود فقط زهرا روی تخت پایین نشسته بود و با گوشی ش ور می رفت. یکم دیگه علی آقا در زد و داخل شد زود شالم رو درست کردم با خودش چند تا قهوه آورده بود که خیلی دلم میخواست بخورم زود رفتم پایین و نشستم کنار زهرا _به‌به چه عجب یادی از ما کردی؟🤨 _شرمنده دیگه نشد باهات خلوت کنم حالا بیا خوب حرف بزنیم رفتم دم گوشش گفتم: _زهرا میای دم گوشی حرف بزنیم و به داداشامون نگاه کنیم؟ اکه انگار درباره این ها داریم حرف میزنیم و اونها از کنجکاوی میخوان بمیرن ..😃 ادامه دارد....🌱
💜💜💜💜💜 💜💜💜💜 💜💜💜 💜💜 💜 و نهم _آره موافقم آی که چه باحال میشه😂 _خب یک دو سه گفتم: _خب زهرا من الان به احمد نگاه میکنم و توهم به علی آقا نگاه کن باشه؟ _آره باشه همینجوری که داشتیم به کارمون ادامه می‌دادیم علی آقا و احمد که تا اون موقع سرشون توی گوشی هم بود یهو آوردن بالا و علی آقا به زهرا و احمد هم به من نگاه میکرد _زهرا نگاهشون کن داریم موفق میشیم _آره واییییییییییی ریحانه چه نظر باحالی دادی ریحانه الان یکم خفن ترش بکنیم؟ 😂 _چیکار کنیم؟ _من به علی میگم که برن از کوپه بیرون ما یه حرف هایی میخواییم بزنیم _آره همین کار رو بکن پسرا که تا اون موقع داشتن به ما نگاه میکردن زهرا رفت کنار علی آقا و جوری که احمد هم بشنوه گفت: _داداش میشه یه لحظه برید بیرون از کوپه من و ریحانه یه حرف هایی داریم که شما مزاحم هستید😊😁 علی آقا و حامد با تعجب به هم نگاه کردن و رفتن بیرون همین که رفتن بیرون من و زهرا از خنده ترکیدیم از زبان(علی) وقتی از کوپه بیرون اومدیم به احمد گفتم: _احمد خیلی دوست داشتم ببینم چی دارن درباره ما میگن _آره منم همینطور😩 _بیا یه جوری اذیت شون کنیم ادامه دارد....🌱