eitaa logo
"Руби Похоронное бюр"
134 دنبال‌کننده
739 عکس
22 ویدیو
41 فایل
اینجا جنازه فروشیه خاله روبیه یا همون و بنده برای شما از ارت‌هام، اوسی هام و... براتون میزارم. راضی نیستی لفت بده با تشکر از شما.🌹 خودم: @RubyxKatsuki ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_w8t9so&btn چنل ارت: @Rubyartss
مشاهده در ایتا
دانلود
"Руби Похоронное бюр"
تموم شد گلدخترممم #Digital #DemonSlayar
اسم: کِزوکی کوروها نژاد: نیمه شیطان(زمان حال سه چهارم انسان و قبل از حادثه کودکی یک چهارم انسان) جنسیت: مونث سن: ۲۰ قد: ۱۷۰cm تاریخ تولد: 6 نوامبر وابسته به: دسته شیطان کش ها پیشه: شیطان کش، هاشیرا سبک مبارزه/تنفس: ماه نفرین شده(5 فرم) بستگان: هارو بوشیدا، مادر کایکو کوروها، پدر (شیطان فوت شده) فرم ها: ۱. صفحه هلالی ۲. توقف قمری ۳. مارپیچ کسوف ۴. شکست زمان ۵. بازگشت نیمه شب اخلاق: اروم، کمی پرخاشگر، با ملاحضه، مهربان و در عین حال سرد. علایق: سکوت، گربه ها، پدر از دست رفته اش، تمرین کردن، شینازوگاوا. تنفرات: چشم چپ‌ش، مادرش و هرچیزی که به گذشته مربوط است، ضعیف جلوه شدن. گذشته: در اعماق روستایی دورافتاده، کزوکی فرزندی از مادری والا‌مقام و پدری شیطان آرام متولد شد. پیوندی که در سکوت و دور از چشم مردم شکل گرفته بود، چرا که عشق میان انسان و شیطان در چشم اهالی روستا و خانواده هارو گناهی غیر قابل بخشش بود. کزوکی در ظاهر همانند دگر کودکان بود، اما درونش متفاوت بود؛ در چشم چپش نشانی مرموز و ناشناخته می‌درخشید. چشم چپ او حامل خط و نقشی شیطانی بود؛ رمزی باستانی که کسی معنای کاملش را نمی‌دانست حتی پدرش. خانواده‌اش سال‌ها این راز را با چشم‌بند مخفی کردند تا کودکی عادی در میان دیگران باشد. اما یک روز، هنگام بازی با بچه‌های روستا، چشم‌بندش از صورتش افتاد. در یک لحظه، چشمان کنجکاو به چشمان نفرین‌شده خیره شدند و خبر در روستا پیچید: «کودک نحسی که زاده شده… باید سوزانده شود» با خشم و ترس، او را در مرکز روستا به چوب بستند. فریادها، شعله‌های آتش و نگاه‌های پر از نفرت همه‌جا را پر کرده بود. هارو التماس میکرد، اما مردم تصمیم‌شان را گرفته بودند. در لحظه‌ای که شعله‌ها بر زیر پاهای کزوکی ریخته شدند، بیشتر مت چپ بدنش تا همان چشم نفرین‌شده سوزانده شد ولی دور از چشم مردم آن چشم هنوز بینا بود، اما پیش از آنکه مرگ در آتش کزوکی را غرق کند، نیرویی ناشناخته درونش بیدار شد. زمان برای لحظه‌ای ایستاد… و کودک، در میان فریادها و دود، از قید آتش رها شد و گریخت. بعد از آن حادثه در خفا زندگی کردند اما سرنوشت رحم نکرد. مردمی از روستا بازگشتند، این‌بار با شمشیر هایی که پدرش برای شهر ساخته بود. کایکو در برابر چشمانشان کشته شد و مادرش، در میان اشک‌ها و خون، با نفرتی که در لحظه به فرزند بی گناهش پیدا کرده بود فریاد کشید: «تو نحسی… نفرین‌شده از لحظه تولدت!» و بعد مدتی کزوکی اواره ای هم از دل مادرش و هم خانه اش شده بود. در دل یکی از شب های بارانی و سرد، از همان روز های اوارگی اش میان جنگلی خاموش و بی‌انتها سرگردان می‌چرخید. صدای رعد در آسمان می‌پیچید و انعکاس برق در چشمان بی امیدش می‌لرزید. او نه دیگر نه خانواده ای داشت نه خانه‌ای. تنها یادگارش، خاطراتی شکسته و محو از آتشی بود که همه‌چیز را در چند لحظه بلعیده بود؛ خانه، خانواده… همه در آن شعله‌ها ناپدید شدند. کزوکی با پاهای زخمی و دستان لرزان، سعی می‌کرد از دل تاریکی عبور کند، اما باران چنان می‌بارید که انگار آسمان می‌خواست او را در همان شب سرد و بی‌پایان دفن کند. تا این‌که از شدت خستگی، کنار ریشه‌های درختی قدیمی افتاد، چشمانش نیمه‌باز شد و صدای نفس‌هایش بریده‌بریده شد. در همان لحظه، صدایی آرام و مهربان در میان طوفان پیچید. نوری از میان باران ظاهر شد؛ زنی با چهره‌ای مهربان و نگاهی پر از اندوه، چتر کوچکی را روی او گرفت. ارام دست کزوکی را گرفت و با خودش به راهی خانه خودش کرد اما آن شب انگار دلش او را به دل جنگل کشانده بود. زمانی که وارد خانه شدند زن با نرمی کزوکی را در آغوش گرفت. دستان کوچک و سردش در میان گرمای دستان زن گم شد. نگاه خسته و بی‌جان کزوکی، برای لحظه‌ای آرام گرفت… گویی بعد از سال‌ها تاریکی، نخستین پرتو نور را دیده بود. همان شب، سرنوشتش تغییر کرد.
اسم: کایو آماکاوا القاب: . اِکو فانتوم (شبح پژواک – لقب رسمی در پرونده‌های پلیس چون تو هر صحنه‌ی جرم، صدای آخرین حرف قربانی یا مهاجم با فرکانس خاصی از سمت اون بازپخش میشه، حتی اگر ده‌ها ساعت گذشته باشه) . رد میراگ (سراب سرخ – لقبی که دشمن‌ها و مأمورهای سابق مافیا بهش می‌دن، چون هرگز نمی‌تونن بفهمن اون واقعاً اونجاست یا فقط یه تصویر ذهنیه) . زن توهم (لقبی که توی آژانس به شوخی بهش می‌گن، چون وقتی ساکت میشه همه حس می‌کنن زمان ایستاده) سن: فیفتین: 16/17 زمان حال: 23 پیشه: تحلیل‌گر صحنه های صوتی و حافظه محیطی(کایو با استفاده از موهبتش صدای محیط رو بازسازی می‌کنه. مثلاً صدای قدم‌ها، شلیک یا مکالمه‌های کوتاه قبل از وقوع جرم. پلیس و آژانس از گزارش‌هایش برای بازسازی اتفاقات استفاده می‌کنن. او معمولاً در صحنه‌های مرموزی که هیچ شاهدی وجود نداره، اعزام میشه. یه جورایی با رانپو میتونیم بگیم همکاری داره) قد: فیفتین: 145 زمان حال: 172 موهبت‌ها: . "Crimson Requiem" (مرثیه‌ی سرخ) موهبتی که به‌طور طبیعی در بدن کایو وجود ندارد. منشأ آن بخشی از پروژه‌ای سری از پورت مافیاست که تلاش داشت حافظه و احساسات انسانی را به "شکل صوت" درآورد. نتیجه‌ی این آزمایش منجر شد تا ذهن کایو با "بازتاب‌های صوتیِ حافظه‌های مردگان" درهم آمیخته شود. او می‌تواند صدا، احساس یا حتی بخش‌هایی از خاطرات افراد مرده یا زنده را اگر بخواهد از طریق تماس با خونشان یا چشم توی چشم شدن بازسازی کند. در حالت عادی از این توانایی برای تحلیل پرونده‌های قتل و اطلاعات دشمنان استفاده می‌کند؛ اما در حالت بیش‌فعال (Overdrive) صداهای احضارشده می‌توانند شکل فیزیکی موقت به خود بگیرند یا نسخه‌هایی ناقص از روح و جسم صاحب صدا. ضعف موهبت: هر بار استفاده‌ی بیش از حد، بخشی از حافظه‌ی شخصی شینو پاک می‌شود؛ او همیشه دفترچه‌ای همراه دارد که در آن “چیزهایی که نباید فراموش کند” را می‌نویسد. . "Echo Chamber" (تالار پژواک) یک توانایی فرعی، شکل تکامل‌یافته از “مرثیه سرخ”. در حالت کامل، کایو می‌تواند برای مدتی محدود ذهن افرادی را که با صدایش در تماسند، در یک فضای توهمی از خاطرات و صداهای گذشته زندانی کند. این فضا به‌صورت یک اتاق قرمز در حال لرزش ظاهر می‌شود، جایی که تنها صدای او شنیده می‌شود. سازمان‌ها: • پورت مافیا (عضو اطلاعات – سابق) • آژانس کارآگاهان مسلح (عضو فعلی) • همکاری موقت با وزارت دفاع در پروژه‌ های امکان پذیر. علایق: سکوت شب بعد از باران، ساز چنگ، نوشیدن چای سیاه با لیمو، حل جدول‌های رمزدار تنفرات: بلند حرف زدن دیگران، لمس شدن بدون اجازه، شکستن عهد MBTI: INFJ-A Enneagram: 5w4 نکته✨: کایو در آژانس رابطه‌ی کاری نزدیکی با کیوکا داره چون هر دو پیشینه‌ای از مافیا دارن، ولی برخلاف آرامش ظاهریش، هنوز وقتی اسم مافیا میاد، سکوت سنگینی بینش و بقیه می‌افته. اون معمولاً با شوخی‌ها و لحن ملایمش سعی میکنه یه ارامش کوچیک به جمع بده، ولی در مأموریت‌ها یکی از دقیق‌ترین تحلیل‌گرهای صوتی/میدانی آژانسه.
اسم: روبی سانو/ونوس فئودوروف(Ruby sano/ Венера Федоров ) سن: 17 قد: 168/170Cm گروه خونی: o- کوسه/کویرک: چند منشا(توضیح جدا میدم) اسم قهرمانی: white flame وابسته به: دبیرستان U.A قسمت قهرمانی کلاس: A-1 قهرمان های کارورزی: هاوکس، میروکو اخلاق: سرد و ساکت، کمی لحن تند بسته به شرایط. علایق: اهنگ، گیتار الکتریکی، گل اسپایدر لیلی، رامن تند، نقاشی، کاتسوکی. تنفرات: قضاوت، بیماری روانیش، ظاهرش، رد شدن افراد از مرز هاش، بروز دادن احساسات ریزی که هنوز درونشه. بستگان: توشیرو سانو/ویکتور فئودوروف، اکیکو آزای، کازوهیرو سانو/ آنتون فئودوروف، ایزانا سانو/ آرتیوم فئودوروف، کایکو سانو/ ویگور فئودوروف، اما سانو/ واسیلسا فئودوروف گذشته: حوالی اواسط مرداد، در غروب آرام و گرمِ تابستان، پنجمین فرزند خانواده‌ی "سانو" به دنیا آمد. دختری با موهای مشکی و کرمی مثل مادرش، پوستی سفید و رنگ‌پریده، و چشمانی که رنگشان تا چند ماه اول مشخص نبود. بنفش بود؟ سیاه؟ طلایی؟ هیچ‌کس نمی‌دانست. توشیرو، در حالی که اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود، نوزاد را در آغوش گرفت و گفت: > «اسم روسی‌ات را می‌گذارم... ونوس.» و اکیکو، لبخند زد و پاسخ داد: > «پس اسم ژاپنی‌ات هم می‌شود... اکیرا، سانو اکیرا.» برادرانش و خواهرش در همان لحظه برای دیدن چهره‌ی خواهر کوچکشان با ذوق به دورشان جمع شدند. و آن روز، شروع داستان دختری بود که قرار بود مسیر سرنوشت را عوض کند. تا سه سالگی، زندگی اکیرا آرام بود؛ پر از خنده و نور. اما آن شب... شبی که سکوت خانه شکست، دو سایه‌ی غریبه از تاریکی وارد شدند. در میان ترس و سردرگمی، پنج فرزند بی‌دفاع ربوده شدند. و فردایی که چشمان بی‌رمق پدر و مادری که دیگر فرزندانشان هیچ‌گاه دیده نشدند. در سال‌های بعد، حافظه‌ی هر پنج کودک پاک شد. دو غریبه‌ی جدید، خود را پدر و مادرشان جا زدند. خانه‌شان سرد بود؛ لبخندها ساختگی، و تنبیه‌ها واقعی. اکیرا کوچک به خاطر کوچک‌ترین اشتباه، کتک می‌خورد. به مرور، خنده‌اش فراموش شد، احساساتش خاموش شدند، و نگاهش تهی گشت. اما کابوس اصلی تازه شروع شده بود. یک شب، برادر کوچک‌ترش، کایکو، شنید مادرخوانده با صدای آرام به تلفن گفت: «باشه، فردا دختر رو تحویلتون میدم... فقط پول یادت نره.» کایکو با چشمانی گشاد و لرزان، پیش برادر بزرگ‌ترشان، کازوهیرو، رفت تا همه‌چیز را بگوید. اما صبحِ روز بعد، دیگر دیر شده بود. اکیرا را گرفته بودند... در حالی که فریاد می‌زد، گریه می‌کرد، دست و پا می‌زد... اما هیچ دلِ سنگی نرم نشد. هیچ دستی به سمتش دراز نشد، او را فروختند، در شش‌سالگی. در ازای پول، به آزمایشگاهی که روی کودکان آزمایش می‌کرد. بعد یک سال کازوهیرو، ایزانا، کایکو و اما را پیدا کردند اما اکیرا نه. در آنجا، اکیرا نام جدیدی گرفت: نمونه ازمایشی 002. بدنی پوشیده از زخم، چشمانی بی‌نور و عجیب، و ذهنی شکسته. سال‌ها شکنجه، تزریق، و آزمایش باعث شد که بدنش دیگر انسان عادی نباشد. او در میان فریادها و خون، به "هیولای آزمایشگاه" معروف شد دختری که زنده میشد پس از هر مرگ، می‌ماند، وقتی میکشت. اما سرنوشت برایش اندکی نور هم کنار گذاشته بود. روزی به او گفتند که قرار است هم‌اتاقی داشته باشد. دخترکی با موهای ژولیده بلوند، اشک‌های خشک‌شده و چشمان سبز یاقوتی و زخمی تازه بر پیشانی را به درون سلولش پرتاب کردند. او گریه می‌کرد... تا زمانی که حضور دیگری را حس کرد. اکیرا، با چشمانی بی‌احساس و لب‌های بسته، از سایه بیرون آمد. دو نگاه خسته با هم تلاقی کرد. از همان لحظه، میان آن دو چیزی شکل گرفت. پیوندی نادیدنی میان دو بازمانده از جهنم. آن‌ها سال‌ها کنار هم ماندند. تحمل کردند. در سکوت زنده ماندند، تا بالاخره در یازده‌سالگی، با بدن‌هایی زخمی و روح‌هایی شکسته، توانستند فرار کنند. در دل شب، در حالی که زنجیرها هنوز از پاهایشان آویزان بود، از دیوارهای آهنی عبور کردند و برای اولین‌بار هوای آزادی را نفس کشیدند. شاید آن شب آزادی کوچکی بود... اما گویی برای روبی، آن آغاز دوباره‌ی زندگی بود. ولی عذابش بیماری ای بود که هیچکس خبری از ان نداشت حتی ازمایشگاه، اسکیزوفرنی ای که بسیار خوب در وجود اکیرا از بدو تولد بود. از همان جا که فرار کردند اکیرا به اکانه گفت: «از این به بعد بهم بگو روبی.»
"Руби Похоронное бюр"
اسم: روبی سانو/ونوس فئودوروف(Ruby sano/ Венера Федоров ) سن: 17 قد: 168/170Cm گروه خونی: o- کوسه/کو
توضیحات کوسه/کویرک: 1. Eclipse Vein افزایش توان بدنی و سرعت با کنترل جریان خون. ضعف: درد داخلی و پارگی عضلانی پس از استفاده‌ی طولانی. 2. Silent Echo شنیدن افکار و صداهای ذهن دیگران. ضعف: آسیب روانی و میگرن شدید هنگام استفاده‌ی بیش‌ازحد. 3. Oblivion Burst انرژی سفید تخریبی از چشم زخمی روبی ساطع می‌شود. ضعف: از کنترل خارج می‌شود اگر روبی احساساتش را مهار نکند. 4. Mind Read درک افکار اطرافیان. ضعف: ذهن قوی‌تر می‌تواند او را به دام بیندازد. 5. Blood Stream Contro کنترل کامل بر جریان خون خودش و دیگران. ضعف: از دست دادن زیاد خون = از حال رفتن. 6. Wings of Abyss بال‌هایی تاریک که پرواز، حمله و دفاع را ممکن می‌کنند.(یا استفاده معمولی از بال) ضعف: فشار سنگین روی مهره‌های پشت و قلب. 7. Shadow Spikes تیغ‌های سیاه که با فرمان روبی از زمین رشد میکنند. ضعف: درد جسمی زیاد، مخصوصاً در سر و دست ها. 8. Shape Shift تغییر ظاهری کوتاه‌مدت. ضعف: بعد از هر تغییر، حافظه‌ی کوتاه‌مدت کمی دچار اختلال می‌شود. 9. Copy Quirk کپی موقت کوسه‌ی دیگران با تماس مستقیم. ضعف: به شدت انرژی‌بر؛ بیش از دو بار استفاده در روز ممکن نیست و اگر انجام شود ترک های خونین بر روی پوست ایحاد میشود. 10. Celestial Sight دیدن انرژی، دروغ و احساسات و یا فهمیدن حرکات حریف. ضعف: می‌تواند باعث خون‌ریزی از چشم سفید شود. 11. Healing Blood خون روبی قادر به بازسازی زخم و بافت است. ضعف: خودش را ضعیف می‌کند و زمان ریکاوری طولانی لازم دارد و اگر همچنان ادامه دهد ممکن است باعث بیهوشی چندین روزه بشود. 12. Melody Maker با صدا و نت‌ها می‌تواند موجودات عجیب یا سازه‌های انرژی خلق کند. ضعف: اگر احساسش خالص نباشد، قدرت از کنترل خارج می‌شود. 13. Chain Manifest زنجیرهای سیاه (تخریب) و نقره‌ای (حفاظت) از بدنش ظاهر می‌شوند. ضعف: درد فیزیکی و روانی شدید هنگام فعال‌سازی کامل. 14. Speed reflex توانایی تغییر جهت در سرعت‌های غیرانسانی. ضعف: می‌تواند باعث پارگی عضلات پا یا شکستگی استخوان شود. نقاط ضعف کلی: فشار شدید روی قلب و سیستم عصبی. ارتباط مستقیم احساسات با قدرت (در حالت ناپایدار، کوسه‌ها می‌تونن از کنتر خارج شن). فرسایش ذهنی در اثر ارتباط با شیطان‌ها. خستگی سریع در استفاده‌ی هم‌زمان از چند کوسه.
اسم: نائل فیواژاس سن: 27 قد: 188/190cm تاریخ تولد: 9 مارچ(18 اسفند) وابسته به: دسته پاکساز ها. پیشه: پاکساز، عضو تیم آکوتا. ابزار حیاتی: سامِت، شئ ای همانند نیزه. بستگان: مونانو شانزل(مادر)، جیزارف فیواژاس(پدر فوت شده). اخلاق: آروم و محاسبه گر، با دقت، اکثرا ساکت و درحال ملاحضه، گاهی وقت ها لحن کنایه آمیز یا تیکه اندازی داره. علایق: صحبت کردن با افراد نزدیک، انجین، تیز کردن سامت، سیگار کشیدن، تحلیل کردن و فهمیدن افراد، ادمای شوخ طبع. تنفرات: بودن توی شرایطی که نتونه درست مقابل دشمن به ایسته، خونریزی(فقط خودش)، افرادی که دائم میخوان مرکز توجه باشن و اخلاق های آزاردهنده دارن. گذشته: نائل به عنوان تنها فرزند خانواده فیواژاس متولد شد، اما یک مشکلی که وجود داشت این بود که او از بدو تولد نابینا بود اما ظاهری فرشته وار داشت، موها و مژه هایی سپید که با تیرگی پوستش تضاد داشت و چشم های آبی آسمانی براق که پدرش را میترساند. نائل هیچ نمیدانست که آیا نگاهش واقعا ترسناک و نفرین شده است یا فقط پدرش از وجود او تنفر داشت؟ به هر حال جواب سوالش را هیچوقت متوجه نشد، سال ها گذشت تا اینکه نائل پس از نه سالگی اش متوجه شد که جیزارف از او تنفر بسیار دارد و همه اینها را با کتک هایی که میخورد بهتر میفهمید. خودش را سرزنش میکرد و ارزو داشت روزی بتواند حداقل ببیند که ایا واقعا نگاه ترسناکی دارد یا خیر، نائل با این کتک ها و حرف های جیزارف بزرگ شد و به تمام اینها عادت کرد، در این مدت ها مونانو یک شئ مثل نیزه به نائل داده بود چون میدانست این پسر در هر حالت آینده ای واضح دارد، تا زمانی که جیزارف تصمیم گرفت هرجوری که میتواند از شر او خلاص شود. مونانو التماس میکرد که جیزارف اینکار را تمام کند اما مگر این مرد گوش میداد؟ خیر، تا زمانی که جیزارف روزی انقدر نائل را کتک زد که توانی برای ذره ای تحرک در نائل نمانده بود پس جیزارف تصمیم گرفت با یک فندک همه چیز را تمام کند، نائل که فقط احساس سرگیجه داشت صداهای جیزارف را میشنید که بلند میگفت: "تو واقعا مایه ننگ هستی نائل! قسم میخورم که بر خلاف ظاهرت تو یه هیولا بیش نیستی، تو فقط با اون چشمات نحسی و بدبختی رو به زندگی من آوردی!" و تکه ای چوب را اتش زد و به سمت نائل انداخت اما فقط موفق شد سوختگی های بزرگی روی سمت چپ صورت و بدنش و زخمی روی لب نائل درست کند. سال ها گذشت و درد برای نائل باقی ماند اما چیزی برای مونانو و جیزارف عجیب بود... موهای نائل خود به خود از ریشه به سیاه شده بودند و فقط پایین موهایش و مژه هایش سپید مانده بودند، چمیدانم شاید ترس جیزارف داشت به حقیقت میپیوست که ممکن است کار آن نیزه ای باشد که مونانو به نائل داده است؟ به هر حال، سال ها گذشت تا اینکه عذاب وجدان روح جیزارف را تکه تکه میکرد پس روزی تصمیم به خودکشی کرد. مونانو از آن به بعد مثل تمام جانش با تمام آرامش از پسرش مراقبت میکرد، زمانی که نائل تقریبا بیست و یک ساله شده بود توانایی استفاده از آن نیزه را به شکل یک ابزار حیاتی به نحوه ای که مادرش میگفت را به دست آورد، پنج سال بعد نائل تصمیم گرفت که عضو پاکساز ها بشود و دلیلی نبود که کورواس این را قبول نکند، زیرا نائل به علاوه که استفاده از ابزار حیاتی اش را خوب بلد بود و فنون مبارزه را هم بلد بود پس چه بهتر که فردی مثل نائل عضو پاکساز ها نباشد؟ پس ورود او را به پاکساز ها قبول کرد.
اسم: مِل رومِلیس سن: 28 قد: 180cm تاریخ تولد: 3 آگوست(13 مرداد) وابسته به: دسته پاکساز ها. پیشه: پاکساز، عضو تیم آکوتا. ابزار حیاتی: قلم خوشنویسی و دفتر(مکالاین و استنیل) بستگان: ماسورا موژیژین(مادر) سجیدل روملیس(پدر) میسر روملیس(برادر کوچک). اخلاق: پرحرف، زودرنج، خوش ذوق، سریع فراموش کار، قبل از صمیمیت رفتار سردی نشون میده، بعضی وقتا کم دقت، گاهی لحن تند و عصبی داره، همیشه خسته. علایق: طراحی و خلق کردن طرحای جدید، رفتن به کنواس تاون، گذروندن وقتش با سمیو، چیزای ترش، چرت زدن، سیگار کشیدن، دیر خوابیدن. تنفرات: راه رفتن پشت سر ادمایی که اروم راه میرن، برنامه ریزی کردن، تصمیم گیری های سخت، اینکه سریع فراموش میکنه، براش تعیین و تکلیف کنن، محدود شدن، سردرد. گذشته: مل اولین فرزند خانواده روملیس بود و در کنواس تاون متولد شده بود. مادرش ماسورا هنرمند معروفی بود و این برای مل یک ذوق بود که مثل مادرش بشود و پدرش را سربلند کند، بعد از چندین سال دومین فرزند خانواده روملیس متولد شد و اورا میسر نامیدند. رابطه مل و میسر بسیار خوب بود تا اینکه بعد از مدتی رفتار سجیدل با مل کمی سردتر و خشن شد و بیشتر مواقع به مل توهین های زننده ای میکرد و هیچوقت هنر مل رو نمیپذیرفت بنابراین مل خیلی مخفیانه نقاشی میکشید و اگر سجیدل انهارا پیدا میکرد بدجور تنبیه‌ش میکرد، چندین بار برای این موضوع بحث داشتند که چرا مل نباید طراحی کند و سجیدل ادعا میکرد مل هیچوقت این استعداد و توانایی برای نقاشی را ندارد و نخواهد داشت. همین ها ذوق های بسیاری را در مل کور کرد، با سرکوب ها و سرزنش های سجیدل بعد از چندین سال مل دچار مشکل خشم سرکوب شده شد و اینها خشم و نفرتی را در چشم های مل رشد داد و هروقت که سجیدل شروع به دعوا کردن مل میکرد مل فقط با نگاهش روح سجیدل را میسوزاند، تا اینکه در دعوایی بزرگ سجیدل نتوانست نگاه های مل را تحمل کند پس خیلی غیر ارادی به او حمله کرد و میخواست اورا کور کند، موفق نشد اما فقط باعث شد زخمی بالای پلک چشمهاش ایجاد شود(چشم راستش یکم وخیم تره ظاهر زخمش) بله ان لحظه مل فقط دردی حس کرد و بعد برای یک روز بیهوش شد، بعد از این اتفاق مل خیلی ساکت تر و روانپریش تر شد اما کمی رفتار های سجیدل بخاطر عذاب وجدانش قابل تحمل تر شد و مل هم بالاخره موفق شد ابزار حیاتی اش را به دست بیاورد و یک گیور بشود(یکی از دلایلی که سجیدل نمیخواست مل نقاشی کنه) مل مدتی در کنار خانواده اش ماند و بعد تصمیم گرفت به پاکسازان ملحق بشود و در انجا ساکن شود. اما همه اینها با بحث هایی متوالی تقریبا بعد یک ماه با پافشاری های شدید مل و حرف های ماسورا بالاخره سجیدل راضی شد تا بگذارد مل یک پاکساز شود، با این حال زندگی مل خیلی راحت تر شده بود و گاهی هم به کنواس تاون میرفت و به خانواده اش و افراد انجا سرمیزد.