eitaa logo
『شھدای‌ِظھور🇵🇸🇮🇷』
6.2هزار دنبال‌کننده
10.6هزار عکس
6.1هزار ویدیو
24 فایل
〖مامدعیان‌صف‌اول‌بودیم . . ازآخرمجلــس‌شھــدا راچیدنــد :)💔〗 -- ارتباط با خادم : @HOSEIN_561 💛کپــے: صدقه‌جاریست . . . (: 🔴ناشناس : https://eitaa.com/Nashenas_Shohada
مشاهده در ایتا
دانلود
شهید زنگی آبادی ؛ از کولی دادن به مصطفی تا لالایی خواندن برای فاطمه 🌸٫ 🔴بانو طاهره زنگی آبادی فقط پنج سال با شهید زنگی آبادی زندگی کرد اما به قول خودش این پنج سال به اندازه 50 سال برایش درس و تجربه بود .   پنج سال، عمر زندگی مشترک طاهره بانو و حاج یونس که بیشتر روزهایش به نبود حاج یونس می گذشت اما او هم مانند فرماندهان دیگر وقتی که چند روزی برای سر زدن به خانواده اش به شهر بر می گشت، سنگ تمام می گذاشت و همه وقتش را به بچه ها و طاهره بانو اختصاص می داد. مصطفی اولین فرزند حاج یونس است و از اینکه پدر او را کولی می داد بسیار خوشحال می شد، یونس هم از این فرصت استفاده می کرد، او را بر روی کولش می گذاشت و مدام با پسرش حرف می زد و از این اتاق به آن اتاق و از آن اتاق به حیاط می رفت و او را بازی می داد، تا اینکه مصطفی به چهارده ماهگی رسید که فرزند دومشان فاطمه کوچولو به دنیا آمد، مادر نمی توانست به نوزادش شیر بدهد و ناچار باید به او شیر خشک می دادند و یونس حواسش به این مساله بود که شیر را تهیه کند و در خانه بگذارد تا در نبودش طاهره بانو برای شیردادن نوزادشان دچار درد سر نشود و از دوستان رزمنده اش می خواست وقتی به مرخصی می روند زحمت تهیه شیرخشک و داروهای مادرش را بکشند ... 🌷 🌹شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR
[شهید یونسِ زنگی آبادی ♥️!] 🌹شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR
🔴یونس که علاوه بر همسر، دوستی مهربان برای طاهره بانو بود، وقتی بچه ها به خواب می رفتند، از خاطرات رزمنده ها و جبهه برای بانویش می گفت و می گفت ... 🔻طاهره را با خود به سفر هر چند کوتاه مدت می برد و دلش می خواست که همسرش از سفر لذت ببرد و نمی گذاشت که به او سخت بگذرد. از او می خواست که تا هست به فامیل سر بزنند. تابستان ها که به خانه می آمد، سعی می کرد پشه بند را خود بزند، آنگاه در آن را باز می کرد و بچه ها را داخلش می برد و با آنها بازی می کرد. طاهره بانو می گوید: حاج یونس اهل غیبت و توهین و دشنام نبود و همیشه طوری حرف می زد که دیگران را نرنجاند و با اینکه زندگی مشترک ما طول عمرش 5 سال بود اما من به مدت 50 سال از او درس و تجربه آموختم. آن زمان ها نه تنها در روستاها که در شهرها هم همه خانه ها خط تلفن نداشتند و در روستای زنگی آباد تلفنخانه ای بود که یونس گاهی وقت ها برای اینکه از حال و احوال خانواده اش باخبر شود، به آنجا زنگ می زد و از یکی از کارکنانش می خواست تا به خانواده اش خبر دهند که مثلا در ساعت فلان در آنجا حاضر شوند تا بتواند با آنها صحبت کند و اینگونه بود که همسرش خود را به تلفنخانه می رساند تا چند کلامی با یونس همیشه غایب از خانه صحبت کند. اما بانو می گوید که همین تماس کوتاه و شنیدن صدایش حتی برای چند کلامی مایه دلخوشی اش بود و او را برای ادامه زندگی در نبود یونس، پرتوان می کرد. حاج یونس گاه گاهی هم دو سطری تلگرام می زد اما عادت داشت که وقتی رزمنده ها قصد مرخصی رفتن داشتند نامه ای می نوشت و آن را به رسم امانت می داد تا به دست همسرش برسانند و همان رزمنده جواب نامه را نیز برای حاج یونس می برد و همه این کارها در بالا بردن روحیه بانو اثربخش بود. 🎙بانو می گوید : آنقدر که از جاده می ترسیدم از جنگ نمی ترسیدم. هر بار که خبر می رسید یونس در راه آمدن به خانه است، دلشوره امانم را می برید تا او از اهواز به کرمان برسد و هنگام بازگشتش نیز باز همین قصه تکرار می شد تا جایی که یونس می دانست به محض رسیدنش به منطقه باید زنگ بزند و خبر سلامتی اش را به تلفنچی روستا بدهد تا من خیالم راحت شود 🖐🏻 🌷 🌹شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR
من دست از (خمینی) بر نمیدارم !🖐🏻 مدت زیادی نبود که خدا به حاج یونس فرزندی داده بود . 🔻 به حاجی گفتم : حاجی، دلت برای بچّه ات تنگ نشده؟ جبهه و جنگ بس نیست؟ شما به اندازه ی خودت در جنگ بوده ای! حاج یونس لبخندی زد و گفت: اگر صدتا بچّه هم داشته باشم و روزی صدمرتبه هم خبر بیاورند بچّه ات را ازت گرفته اند، من دست از «خمینی» بر نمیدارم و جبهه و جنگ را به هر چیز دیگری ترجیح میدهم :)👌🏼 🌷 🌹شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR
🔴در تمام ماموریت های خطرناک و مشکل پیش قدم بود 🖐🏻 در کردستان، بالای تپه ای مستقر بودیم و هنگام غروب برایمان شام و صبحانه می آوردند؛ چون شبها کسی نمی توانست از پایگاه رفت و آمد کند. شرایط بسیار سخت و وحشتناکی بود. بارها ماشین تغذیه در گل مانده و نتوانسته بود بالا بیاید. در چنین شرایطی، حاج یونس پیش قدم میشد و برای آوردن غذا، به تنهایی به پایین تپه میرفت، قابلمه ی غذا را میگرفت و بالا میآورد. در تمام ماموریت های خطرناک و مشکل، او پیشقدم بود و با علاقه از شرایط سخت استقبال میکرد ... 🌷 🌹شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR
دوست ندارم حاج قاسم از این جریان مطلع باشد🖐🏼 🔴حدود ساعت هشت شب، گلوله ای به بیل بلدوزر اصابت میکند و ترکش هایی از آن به کتف حاج یونس میخورد. حاج یونس از ترس اینکه خاکریز تمام نشود یا این خبر به گوش حاج قاسم برسد، زخمی شدن خود را به هیچ کدام از نیروها نمیگوید. نیمه های شب، با او تماس گرفتم. صدایش از پشت بیسیم با لرزش خاصی به گوشم رسید. با او کمی صحبت کردم و خواستم ماجرا را بگوید. گفت که زخمی شده است و دوست ندارد حاج قاسم از این جریان مطلع باشد. بچّه هایی که از زخمی شدن او اطلاع پیدا کرده بودند، گفتند که خون زیادی از بدنش رفته و رنگش عوض شده است. سرانجام ساعت چهار صبح که خاکریز تمام شد، حاج یونس را با آمبولانس به بهداری پشت خط منتقل کرده بودند. دو سه روز بعد که ایشان را دیدم. دستش را بسته بود. پرسیدم: «کجا بودی؟» لبخندی زد و گفت: «بیمارستان شهید بقایی اهواز.» گفتم: «خب، چیزی که نیست؟» حاجی لبخندی زد و گفت: «چیزی نیست؛ امّا از بیمارستان فرار کردم! میگفتند به خاطر این جراحت باید در بیمارستان بمانی تا خوب شوی. اجازه نمیدادند بیرون بیایم. من هم دیدم با این دستم که سالم است، میتوانم کار کنم، از آنجا فرار کردم ... 🚶🏻‍♂ 🌷 🌹شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR
🔴حاج قاسم، اسم تیپ ما را امام حسین(علیه السلام)🌿  گذاشت ... ❗️ این بار، عملیات سراسری است. برگشتی هم در کار نیست. لشکر ثارالله هم سه تا تیپ تشکیل داده؛ یکی تیپ امام صادق(علیه السلام)، یکی تیپ امام سجاد(علیه السلام)، یکی هم تیپ امام حسین(علیه السلام)، حاج قاسم سلیمانی، اسم تیپ ما را گذاشته تیپ امام حسین(علیه السلام) حالا تو دوست داری اسم تیپ ما چه باشد؟ گفتم: «هر کدام را که خودت دوست داری.» حاج یونس گفت: «حاج قاسم، اسم تیپ ما را تیپ امام حسین(علیه السلام) گذاشته، من هم می خواهم مثل امام حسین (علیه السلام) شهید بشوم... 💔` 🌷 🌹شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR
توی جبهه، در هر بیست و چهار ساعت، بیشتر از پنج دقیقه خواب سهم آدم نمی شود‼️ در گوشه ای از چادر نشست و دست برد زیر خاکهای چادر برزنت و پای چادر، از پشته ی کوچک خاکها، متکایی درست کرد و گفت: «بچّه ها، من با اجازه ده دقیقه میخوابم.» ساعتش را نگاه کرد و همین که سرش به خاک ها رسید، در خواب عمیقی فرو رفت. همه ی بچّه ها به همدیگر گفتند: «بنده ی خدا حاجی، خیلی خسته است. کمی یواش تر صحبت کنیم.» سر ده دقیقه، شاید چند ثانیه هم این طرف و آن طرف نه، حاجی از خواب برخاست و نشست. همه با تعجّب به حاجی نگاه کردند  گفتم:«حاجی، خوابت همین بود؟» با خوشرویی گفت:- توی جبهه، در هر بیست و چهار ساعت، بیشتر از پنج دقیقه خواب سهم آدم نمیشود. من چهل و هشت ساعت نخوابیده بودم. ده دقیقه خواب سهمم بود؛ که سهمیه ام را گرفتم✅ 🌷 🌹شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR
امروز تکلیف ما این است که مثل یک برادر از آنها پذیرایی کنیم‼️ تا اینکه بعد از یک درگیری بسیار شدید و سنگین، حدود 360 نفر عراقی، بعد از یک مبارزه‌ی طولانی مجبور شدند که تسلیم شوند. وقتی نزدیک ما میشدند، کلت های خود را جلوی نیروهای ما می انداختند و از داخل گلها با حالتی بسیار خسته و درمانده و نگاه های مضطرب پیش میآمدند. اولین چیزی که حاج یونس به ما گفت، این بود: اینها تشنه هستند. از دیشب آب نخورده اند. به آنها آب بدهید. هیچ کس هم حق ندارد به طرف آنها تیراندازی کند. من به حاج یونس گفتم: حاجی، انگار یادت رفته که دیروز چطوری مقاومت میکردند. حاج یونس خیلی جدی جواب داد: دیروز مساله اش فرق میکرد. تکلیف ما دیروز چیز دیگری بود؛ امّا امروز اینها اسیر ما هستند. ما باید دنبال تکلیف خودمان باشیم. امروز تکلیف ما این است که مثل یک برادر از آنها پذیرایی کنیم. به غیر از قمقمه ی بچّه ها، دیگر آبی وجود نداشت 💔 حاج یونس دستور داد که هر کس در قمقمه اش آب دارد، به آنها بدهد 👌🏻 🌷 🌹شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR
•🌸 از شهادت تا ظهور 🌸• 🌷 🌹شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR
بگو شوهر من سرباز امام زمان(عجل الله) است !🖐🏻 🔻در سالهای زندگی مشترک مان، من هیچگاه از حاج یونس نشنیدم که از موقعیت خودش در جنگ بگوید. یک بار از او پرسیدم: ✅حاج یونس، تو در لشکر چکاره ای؟ از من میپرسند حاج یونس چکاره است، من خودم هم نمیدانم چه جوابی بدهم؟ حاج یونس گفت: بگو شوهر من سرباز امام زمان(عجل الله) است.هیچ وقت من از خودش نشنیدم که او از فرماندهان لشکر است... 🎙(نقل از همسر شهید) 🌷 🌹شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR
بالایِ خاکریز صدایم زد بی مقدمه به خورشید اشاره کرد و گفت میبینی آفتاب چه طور غروب می‌کند ؟! با تعجب گفتم بله ✅! گفت : آفتاب عمر من هم دارد غروب می‌کند 💔 🌷 🌹شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR