eitaa logo
- سِدنا
311 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
271 ویدیو
5 فایل
- و اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ‌ * /نگران چیزی نباش، طلوع آفتاب همه چیزُ درست میکنه. 'و امید است که گرانبها کرد آن [مخلُوق‌ مِن‌ صَلصالِن‌ کَل‌ فَخار] https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ifpya9&btn=𝗴𝗿𝗲𝗲𝗻"
مشاهده در ایتا
دانلود
قسمت دردناک ماجرا اونجاست که من هردفعه میرم خونه بابایدو و کارای خونه رو انجام میدم، میبینم استکان بابایدو تمیز، روی اپن نشسته و منتظره بابایدو دوباره داخلش چای بریزه. بشقاب گل‌‌سرخ بابایدو شده آخرین بشقاب توی آب‌چکان. میخوام چشمامو ببندم و دوباره وقتی وارد هال شدم بابایدو که همیشه توی حالت نیم خوابیده‌س دستاشو برام باز کنه و من برم بغلش کنم. دلم از اون آدامس موزی‌هایی میخواد که بابایدو برام از گاوصندوق زیر تخت درمی‌آورد و بهم میداد.
ساعت حدود یازده رفتم خونه بابایدو. مهمون بود. شیفت خاله ابتسام تموم شده بود و از امروز نوبت خاله فهیمه شروع می‌شد. چون مهمون بود وقت نکرده بودن شام بخورن، منم براشون فلافل سرخ کردم و گذاشتم که بچه‌ها برنج و ماست خواستن، که برنج کته هم گذاشتم آماده شه. توی این چهار ساعتی که اونجا بودم تقریبا تونستم دنباله‌ها رو مرور کنم و فصل سه رو ببندم. تا ساعت یک خوب بودم اما بعدش واقعا خستگی داشت روی من غلبه می‌کرد و کسی نبود منو برسون، ماشین هم دست مامانم بود و بابام نمیشد بیاد دنبالم😭 بچه‌ها پیش من توی اتاق بودن و واقعا داشتن وحشی بازی درمیوردن😭 اجباراً رفتم توی حیاط که بتونم یکم از این درس توان و رادیکال چیزی متوجه بشم. دیگه داشت حوصلمم سرمیرفت و نه نت داشتم و نه گوشی شارژ داشت که بیشتر تست بزنم، زدم تو کار تمیزکاری. تا حدود دو و نیم کار امدیم بلاخره. الانم خسته و کوفته میخوام بخوابم ولی نمیتونم، واقعا نمیتونم از فکر بابایدو بیام بیرون. شام نخوردم و گشنمه. تستام موندن و ریاضی فصل اول رو نمیفهمم. ساعت داره سه میشه و من هنوز نخوابیدم که صبح بیدار شم. اگه دیر بیدار شم بچه‌ها نمیذارن بخونم. حوصله ندارم مسواک بزنم. ریمل زیر چشام ماسیده و حال شستن صورتمو ندارم. میخوام گریه کنم.
امسال دلم شیراز میخواد، اصفهان، یزد، شاهرود، ساری.. کاش بشه به همه جا سفر کنم. واقعا نیاز دارم بعد کنکور برم گم‌ شم از خوزستان و خونه.
از فصل یک متنفرم و به فصل دو عشق می‌ورزم💕
بچه‌ها. برای شام دوست بابام و زنش (همونا که سه چهار ماه پیش باهاشون رفتم کافه) امدن خونمون و منم واقعا حوصله ندارم و باید میخوندم ریاضی رو، بخاطر همین امدم بالا.