eitaa logo
- سِدنا
283 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
216 ویدیو
3 فایل
- و اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ‌ * /نگران چیزی نباش، طلوع آفتاب همه چیزُ درست میکنه. 'و امید است که گرانبها کرد آن [مخلُوق‌ مِن‌ صَلصالِن‌ کَل‌ فَخار] https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ifpya9&btn=𝗴𝗿𝗲𝗲𝗻"
مشاهده در ایتا
دانلود
امشب خونه مامایدو میخوابم و هیچی بهتراز این نیست.🙊💓
ثمرهٔ سکوت و نتیجه عشق/ قسمت اول خانه‌ی ما، شلوغ‌ترین و ساکت‌ترین جای دنیا بود. شلوغ از صدایِ فریادِ خاله، جیغِ بچه‌ها و صدای تلویزیون همیشه بلند. اما ساکت... ساکت از صدای همسر من. او در آن آشپزخانه‌یِ بزرگ، مثلِ یک روحِ خسته می‌چرخید. هر کاری که می‌کرد، با دقتی وسواس‌گونه بود، انگار می‌ترسید اگر حتی یک لیوان را با صدایِ بیشتری بگذارد، طوفانی به پا شود. من همواره فکر می‌کردم مشکل من، کمبودِ وقت است. فکر می‌کردم اگر بیشتر کار می‌کردم، اگر پول بیشتری می‌آوردم، شاید بتوانم برای او زندگیِ بهتری بخرم. اما نمی‌دانستم که او به پول نیاز ندارد، او به «دیدن» نیاز دارد. او سال‌ها بود که زیرِ بارِ سنگینِ «عروسیِ ناخواسته» و «از راه در کردنِ تک پسر خانواده» له شده بود. هر بار که مادرم با آن لبخندِ پست‌پستِ خود می‌گفت: «حالا ببینیم کی زودتر بچه‌دار می‌شه، این که حتی معلوم نیست چشه...» زنم چیزی نمی‌گفت. فقط سرش را پایین می‌انداخت و به ظرف‌ها نگاه می‌کرد. و من؟ من سکوت می‌کردم. نه از ترسِ مادرم، که از سرِ حماقت. حماقت درک کردن اینکه چرا چشمانِ زنِ من، هر روزِ بیشتر، تاریک‌تر می‌شوند. ما در اتاقی زندگی می‌کردیم که دیوارهایش پر از عکس‌هایِ ازدواجِ شادمانه‌ی ما بود. عکس‌هایی که در آن‌ها ما می‌خندیدیم، اما حاِ، ما دو غریبه بودیم که زیرِ یک سقف، در اعماقِ تنهاییِ خود غرق شده بودند.او از من فاصله گرفته بود. نه با رفتن، که با «نبودنِ حضور». وقتی در کنارم می‌نشست، ذهنش در جایِ دیگری بود. جایی که من نمی‌توانستم به آنجا دسترسی داشته باشم. جایی که دردِ اذیت‌شدن‌ها، و ترسِ از قضاوتِ دیگران، او را حبس کرده بود. علائم، کم‌کم و بی‌صدا آمدند. مثلِ زنگ‌هایِ خطرِ خاموشی که هیچ‌کس متوجه‌شان نمی‌شد. اول، مشکلِ در تعادل بود. او گاهی اوقات، هنگامِ راه رفتن به سمتِ حمام، ناگهان متوقف می‌شد و دستش را به دیوار می‌چسباند. من می‌پرسیدم: «چی شد؟» او می‌گفت: «کم‌خونم، هیچی نیست.» من باور می‌کردم. چون باور کردنِ حقیقت، سخت‌تر از پذیرفتنِ یک بهانه‌یِ ساده بود. بعد، دوبینی شروع شد. او سعی می‌کرد با یک چشمِ بسته، غذا بخورد یا لباس بپوشد. من می‌پرسیدم: «چرا این‌طوری نگاه می‌کنی؟» او می‌گفت: «خسته‌ام، چشمام می‌سوزه.» من باور می‌کردم. چون نمی‌خواستم باور کنم که شاید او دارد دنیا را از دست می‌دهد. و سپس، لاغریِ وحشتناک. استخوان‌هایِ صورتش نمایان شد. گونه‌هایش گود افتاد. مادرم یک روز گفت: «باز شروع کردی به ریزه‌خواری؟» زنم سرش را بالا نیاورد. فقط غذا را قورت داد و به آشپزخانه رفت. من دیدم، اما ندیدم. چون من «دیدن» را انتخاب نکردم.
تا اینکه آن شبِ بارانیِ اواخرِ زمستان آمد. ما در اتاقِ خوابِمان بودیم. من مشغول خواندن زیرنویس اخبار بودم که صدای ضعیفی از او شنیدم. «علی...» سوی او برگشتم. او روی صندلیِ کنارِ پنجره نشسته بود. نورِ چراغِ مطالعه، سایه‌یِ بلند و ترسناکی از صورتِ لاغرِ او را روی دیوار انداخته بود. او داشت سعی می‌کرد دکمه‌یِ پیراهنش را ببندد، اما دستش آن‌قدر می‌لرزید که نتوانست. من بلند شدم و کنارش رفتم. «بذار من کمکت کنم» گفتم و دستش را گرفتم. دستش آن‌قدر سرد و لرزان بود که انگار یخ زده بود. سعی کردم دکمه‌ها را ببندم، اما او سرش را بالا آورد. چشمانش پر از اشک بود. نه اشکِ غم، که اشکِ خستگیِ مطلق. خستگیِ سال‌ها از خودِ پنهان کردن. «من نمی‌تونم، علی. من دیگه نمی‌تونم.» صدایش آن‌قدر ضعیف بود که باید نزدیکِ گوشم می‌ایستادم تا بشنوم. «من نمی‌تونم راه برم. نمی‌تونم ببینم. همه‌چیز داره تار می‌شه. و درد... درد توی سرم، مثلِ چکشِ آهنگره. من دیگه رسیدم ته خط علی. دروغ گفتم میتونم تحنل کنم بخاطرت، دیگه نمیتونم» او دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت. موهایش که دیگر آن‌قدر پرپشت نبود، زیرِ دستش می‌لغزید. «دکتر... دکتر هفته‌یِ پیش من رو دید. گفت توده‌ مغزم هرروز داره بزرگتر میشه. هفته پیش ‌گفت بدخیمه... وقت کم دارم علی» جهان در آن لحظه برای من متوقف شد. صدایِ تلویزیون، صدایِ بادِ بیرون، بویِ نمِ دیوارها... همه‌چیز محو شد. فقط چشمانِ ترسیده‌ی او بود که در آن اتاقِ تاریک می‌درخشید. با زانوهای لرزان و فک قفل شده «چرا نگفتی؟».صدایم می‌لرزید. «از کی میدونی؟ چرا... چرا چیزی نگفتی بهم» او لبخندِ تلخی زد. لبخندیِ خسته از جنگیدن با خودش. «چون می‌ترسیدم... می‌ترسیدم اگر بگم، دیگه جایی در این خانه نداشته باشم. می‌ترسیدم بگید باز شروع کردی به بهانه آوردن.» در آن لحظه بود، فهمیدم که بزرگ‌ترین اشتباهِ من، نه سکوتِ من در برابرِ خانواده، که سکوتِ من در برابرِ دردِ او بود. من فکر می‌کردم سکوت، نشانه‌یِ احترام است. اما حالا می‌فهمیدم که سکوت، نشانهٔ بی‌تفاوتی بود. و او، تمامِ عمرش، منتظرِ یک لحظه‌یِ حقیقت بود. او را در آغوش گرفتم. بویِ شامپوی او، بویِ مرگِ زودرس را می‌داد. بویِ چیزی که داشت برای همیشه از دست می‌رفت. «من اینجام،» زمزمه کردم. «من دیگه کجا میرم؟ من همیشه اینجام.» و او... او آرام‌تر شد. انگار که برای اولین بار در سال‌ها، اجازهٔ گریه کردنِ واقعی را داشت.
هدایت شده از فریم
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🧃🧃🧃🧃🧃🧃🧃🧃 @fraame     ☫رسانه فریم☫
- سِدنا
از این روزا متنفرم. از این روزا که باید فقط بخونم متنفرم واقعاً. هر آخرهفته که می‌شینم برنامه بچینم میفهمم من هنوز عقبم، همیشه هم این حسمو می‌پذیرفتم امّا این امروز فهمیدم این حسیه که باید پس زده بشه. چون من هرچقدر که عقب باشم بازم از خیلیا جلو زدم، من هرچقدر عقب باشم بازم دارم تلاش خودمو میکنم، و این یعنی من جلوم. کمال‌گرایی داره نابودم میکنه و خسته م از اینکه همش میخوام بهترینا رو رقم بزنم.
هدایت شده از ~دریای مواج~
-