توی حیاط نشستم و هوای پایانی بهار همنشین امشبمِ. حرفامو بهش میزنم و اون به نشونهٔ اینکه داره گوش میده و حواسش هست، دستاشو میذاره بین موهام و سعی میکنم آرومم کنه. براش از همه چی گفتم. از اون، از آینده مبهم، از خستگی این روزام، از تابستون تلف شده امسالم، از سفرهایی که قرار نیست با خانوادهم برم، از ناامیدیها و و و.. لیوان چایی سرد شده. جیرجیرکا فغان سر میدن و توی این ناراحتی امشبم همراهی میکنن. دور دوتا مویزی که آورده بودم - و الان روی زمین افتاد - مورچهها کوچولو جمع شدن. شهر، با وجود گذروندن دوساعت از نیمه شب همچنان شلوغِ و بیدار. صدای مشتریهای فستوفودیِ سرکوچمون تا اینجا میاد. صدای موتورهای یه ذره زیادِ - جوری که اگه ساعت رو نمیدیدم و نمیشنیدم میگفتم لابد تازه سرشبِ -. نسیم کتاب «جامعهشناسی» رو ورق میزنه تا بلکه ازش چیزی سردربیاره..
چشمام نای باز شدن ندارن. امشب خودم رو غرق «ادبیات فارسی» کردم و ریاضی و جامعه رو گذاشتم کنار. به چیزی نیاز داشتم که امروز خودم رو غرق خودش کنه. یه چیزی که من از این درگیری بیاره بیرون و توی خودش درگیر کنه. کاش میشد این خستگی و مغمومیت رو در قالب کلمات و عبارات بالا بیارم، امّا الان یک غدهای شدن که توی سرم ایجاد شده.
آلاء، دووم بیار. چیزی نمونده.
#امضاء - روزهای آخرِ کنکوری بودن.