باد از پنجره وزید و پردههایِ توری مثلِ بالِ کبوترها به پرواز درآمد. مارال دستش را رویِ قلبش گذاشت؛ جایی که نقشِ محمد سالها پیش، کنارِ ترسهایِ کودکیاش حک شده بود. میز تحریر، عکسها، حتی ساعتِ پدربزرگ... همه گواهی میدادند که شاید عشق در خانههایِ قدیمی هم راهی دارد—راهی پر از سکوتهایِ گویا، نگاههایِ دزدیده، و دستانی که زیرِ میزهایِ تحریر به هم گره میخورند، بیآنکه کسی بفهمد...
#تصوراتم
#امضاء
خوندن ادبیات باعث متوجه بشم این تنبلیِ ایرانیا ریشه در زندگیِ قدیما هم داره و این تنبلیشون حتی توی ادبیاتشون هم نمایان هستش. مثلا نمیگفتن روباه، میگفتن روبه.
- سِدنا
فارسی. فارسی. فارسی. خواهش میکنم تمومش کن، داری تموم میکنی لعنتی
از ساعت چهار صبح بیدارم و بیشتر از ۱۶ ساعت برای این لامصب وقت گذاشتم ولی تموم نشد، الانم با خستگیِ تمام خودمو میندازم روی تخت و چشمامو میبندم،امیدوارم بیشتر از چهار ساعت نخوابم و ساعت دو اینا بیدار شم. هرکی این پیامومیخونه خواهشاً ساعت سه بهم زنگ بزنه :)
والیبال امروز زیاد خوب نبود امّا واقعا بهتراز جلسه قبل بودیم. چون حدود دو ماهی میشه نمیریم سر تمرین بازیمون ضعیف شده بود [ماضیبعید🤡].