eitaa logo
- سِدنا
284 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
216 ویدیو
3 فایل
- و اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ‌ * /نگران چیزی نباش، طلوع آفتاب همه چیزُ درست میکنه. 'و امید است که گرانبها کرد آن [مخلُوق‌ مِن‌ صَلصالِن‌ کَل‌ فَخار] https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ifpya9&btn=𝗴𝗿𝗲𝗲𝗻"
مشاهده در ایتا
دانلود
- سِدنا
و پایان این سفر.
/مقصد مشهد بلاخره امتحانات تمام شدند و پدرم وعد‌ش برای رفتن به مشهد را عمل کرد. ساعت نُه در تاریخ بیست و دوم خرداد از امتحان باز میگردم به خانه. وسایلم را از پیش آماده کرده پس لباس‌هایم را عوض میکنم و سوار ماشین می‌شوم. به‌خاطر امتحان خسته‌م پس بعداز سوار ماشین شدن، خوابم می‌برد. هوا گرم است. ساعت دوازده شده‌اس و ما هنوز از خوزستان با آن آفتاب بی‌رحمش خارج نشده بودیم‌. تا یک ساعتی خودم را مشغول میکنم. بعداز رسیدن به خرم‌آباد پیاده می‌شویم و در یکی‌از پارک‌های آن ناهار می‌خوریم. بعداز ناهار خوردن انگار تازه چشم‌هایم باز شده‌اند! آسمان پراز پشمک‌های سفید و درختانی با موهای مجعد سبز. بعداز جمع کردن وسایل و حرکت کردن، از خرم آباد خارج می‌شویم و به‌سوی بروجرد راه می‌افتیم. از آنجایی که من در ماشین نمیتوانم بیدار بمانم و اگر ماندم باید [گلاب‌به‌روی‌ماه‌تان] بالا بیاورم، پس باز هم خوابیدم و نتوانستم از بروجرد، شهری که از آن گذر کردیم عکس بگیرم. شب بود که به اراک رسیدیم. پس‌از رسیدن به خانهٔ دوستی که قصد داشتیم در خانهٔ او بمانم، پیاده می‌شویم‌. آنها یک خانوادهٔ چهار نفره بودند با یک دختر و یک پسر. آن خانواده به‌قدری صمیمانه با ما برخورد می‌کردند و در اولین دیدار بودن بینمان، آدمی به‌شک می‌افتاد. انگاری این خون‌گرمی و مهمان‌نوازی، خود را به‌جای خون میان رگا جا داده بود. صبح روز بعد بعداز صبحانه خوردن و طلوع آفتاب از اراک همراه با میزبانان عزیز، خارج می‌شویم. بعداز حدود دو ساعت وارد قم می‌شویم. در ابتدا برای سلام به کریمه اهل بیت به حرم می‌رویم و بعداز نماز ظهر به خانهٔ فامیل هم‌سفرمان می‌رویم. تا عصر استراحت میکنیم و پس‌از آن سمت جمکران رواه می‌افتیم.
ای بابا یه دقیقه موشک نزنید بزارید من بنویسم
- سِدنا
#سفرنامه /مقصد مشهد بلاخره امتحانات تمام شدند و پدرم وعد‌ش برای رفتن به مشهد را عمل کرد. ساعت نُه در
/مقصد مشهد نزدیک غروب به جمکران می‌رسیم. هنگام ورودمون زوج‌های با لباس‌های عقد می‌بینم [خدا حافظشون باشه بسیار دوست داشتنی بودن] بعد نماز زیارت و زیارت کردن در صحن می‌نشینیم و به انتظار الله اکبر نماز، ذکر می‌گوییم. تا حدود ساعت نُه در جمکران ماندیم و پس از آن به یک فلافل‌فروشی رفتیم. بعداز تناول فلافل به دلیل خستگی دو راننده جهادی‌مون تصمیم بر این شد که به خانه برویم و استراحت کنیم. برای نماز صبح بیدار می‌شوم و پیش‌از خوابیدن تصمیم میگیرم که یکمی به گوشی سر بزنم. همانا باز کردن ایتا همانا حمله‌ور شدن اخبار از کانال‌های مختلف. حملهٔ رژیم صهیونیستی به تهران!! پدرم را بیدار میکنم و به اخبار را نشان می‌دهم. به حالت سراسیمه بلند می‌شود و گوشی خود را روشن می‌کنید. بعداز بیدار شدن هم‌سفرهایمان، تصمیم بر این گرفته می‌شود که برگردیم امّا کمی بعداز صبحانه و بعداز صحبت کردن می‌گویند "حالا که طلبیده بریم ادامه" . وسایل را جمع می‌کنیم و به مقصد جاده حرم تا حرم ماشین را روشن میکنیم.
اینقدر کل زندگیم شده بود مدرسه و امتحان که الان بدون اونا حس تهی بودن دارم. الان باید چکار کنم؟ وقتمو چجوری پر کنم؟
و پس‌از ساعت ساعت‌ها کش مکش میان افکار، پناه می‌برم به رخت خواب. خستگیِ گل‌آویز شدن با استدلالات منطقی و تصمیمات احساسی، چون غباری بر تنم نشسته است. چشمان نیمه بازم را می‌بندم به امید خلاص شدن از فکر‌های مزاحم و رفتن به خواب عمیق.
دلم دورهمی میخواد. مثلا الان زنگ بزنم دوستام بهشون بگم شام پیتزا سفارش بدیم، بریم یه‌جایی بخوریم‌. مهم نیست پارک باشه، خونه باشه.. فقط یه‌جایی که شماها پیشم باشید.
- سِدنا
زمان: حجم: 316.4K
من مایهٔ رنج تو هستم، راست می‌گویی :))