eitaa logo
- سِدنا
284 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
216 ویدیو
3 فایل
- و اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ‌ * /نگران چیزی نباش، طلوع آفتاب همه چیزُ درست میکنه. 'و امید است که گرانبها کرد آن [مخلُوق‌ مِن‌ صَلصالِن‌ کَل‌ فَخار] https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ifpya9&btn=𝗴𝗿𝗲𝗲𝗻"
مشاهده در ایتا
دانلود
و عباس، به فرات رسید. موج‌ها از شرم ازهم گسستند. نخل‌های پیر و کمرخَمیده، به احترام قمر بنی هاشم، ابولفضل العباس تعظیم کرد. دستانش را فرو برد در آب. سردی‌اش، استخوان را می‌سوزاند، نه از یخ، از مظلومیت. لب‌ها خشک، گلو آتش، ولی نگاهش به خیمه‌ها دوخته شده بود؛ به لب‌های ترک‌خورده‌ی سکینه، به چشم‌های امیدواری که در خیمه چشم‌به‌راه مانده بودند. دست برد به آب... اما نوشیدنی در کار نبود. نه! این آب حق ندارد گلو را تر کند آن هم هنگامی که برادرزاده‌هایش و کودکان خشکیده‌اند. مشک را پر کرد. بر شانه انداخت. و راه افتاد. اما آن‌سوی نهر، صداهایی لرزید. سربازان دشمن، از دور دیدند قامتش را. بلند، چون سرو. استوار، چون کوه. و مشک را... مشک را دیدند که می‌درخشد زیر آفتاب، چون گنجی مقدس. لشکر یزید، بی‌اختیار گام پس کشید. دل‌هایشان لرزید. چشم‌هایشان از ترس به هم دوخته شد. یکی آهسته گفت: «می‌آید... خودش است... ابوالفضل!» دیگری زمزمه کرد: «به خدا اگر برسد، آب به خیمه‌ها می‌رسد...» و لرزشی افتاد به میان صفوفشان. آنان که تا دندان مسلح بودند، روبه‌رویش جرأت شمشیر کشیدن نداشتند. کسی گفت: «به بازوانش نگاه کنید! انگار که زمین از حرکت می‌ایستد زیر گام‌هایش.» صدای قلب‌هایشان از زره‌ها بیرون می‌زد. هیچ‌کس پیش نمی‌آمد. عباس، آرام قدم برمی‌داشت. اما هر گامش، طوفانی بود در دل دشمن. این سکوت نمی‌ماند. شیاطین وحشت‌زده، به جنون افتادند. چاره‌ای نبود... باید می‌زدند، باید می‌بریدند... نه برای پیروزی، که از ترس. از ترس این‌که مشک برسد. از ترس این‌که کودکان لب‌تر کنند و کربلا زنده شود! بی‌خبر از اینکه این خون مردانِ غیرتمند، زنده کنندهٔ صحرای کربلا بود.
و ناگهان، زوزه‌ی یک تیر، سکوت را درید. تیری شکافت هوا را و آمد... آمد برای بریدن بندِ مشک، نه برای کشتن عباس. اما عباس، سپر بود؛ نه برای خود، که برای آب. با چرخشی تند، شمشیر کشید. آفتاب، بر تیغه‌اش بوسه زد و لرزه انداخت بر زره‌ها. اولین مرد، نزدیک شد. شمشیرش لرزان بود، نگاهش دو دو می‌زد. عباس، با چشمان نافذش نگاهی انداخت. نه از خشم، نه از ترحم... نگاهی بود که می‌گفت: «تو نمی‌دانی با که رو‌به‌رو شده‌ای.» و با یک ضربه، فرود آمد. نه شمشیر، که صاعقه‌ای بود از غیرت. خون پاشید. زمین، داغ‌تر شد. آسمان، رنگ باخت. یکی‌یکی آمدند... ده تا، بیست تا... صدهاتن، اما عباس تنها بود. تنها، اما دریا. مشک، هنوز می‌درخشید بر شانه‌اش. دست‌ها خسته بودند، اما دل، محکم بود. تا آن‌که ضربه‌ای ناجوانمردانه از پشت، بر دستش نشست. تیغ برید. زمین لرزید. مشک از دستش جدا نشد؛ با دستان دیگر گرفت. باز هم رفت. باز هم ایستاد. اما دشمن، ترسیده بود. و بار دیگر، ضربه‌ای دیگر و بازوی دگر.. مشک افتاد... نه! مشک نیفتاد، عباس با بازوانی بی‌جان، آن را بر دندان گرفت. آفتاب، ایستاد. نخل‌ها خم شدند. فرات گریه کرد.و تیرها باریدند... تیری به چشم، تیری به سینه، تیری به مشک. و مشک، پاره شد... همان لحظه، عباس ایستاد. و فریادش، دشت را لرزاند: «الأن إنکَسَرَ ظهري...» و عباس، فروریخت. نه شکست خورد، نه افتاد... بلند ماند، حتی در زمین!
- سِدنا
10:11
بین ما عرب‌ها یک رسمه که شبِ هشتم محرم [شب‌قاسم‌بن‌حسنِ]، توی روضه‌ها هرنفری یک سینی میاره و داخلش یه سری چیزا رو می‌چینه؛ حنا، شیرینی، سِدر، بُخور، میوه، نقل و نبات و اونچکه ما برای ابراز خوشحالی‌مون استفاده می‌کنیم، حنا رو شب‌های حنابندون و عروسی میذاریم، شیرینی رو برای خوشحالی پخش میکنیم و نقل و نبات رو روی سر عروس داماد می‌ریزیم. اما اینجا، توی این شب‌ها به جا اوردنِ این رسم برای شادی نیست، برای جبران عروسی ناتمومِ حضرت قاسم‌ِ:)))))))) بعد اتمام روضه هم بچه‌ها و دخترا دورهم می‌شینن و حنا میذارن. خانم‌ها همزمان با سینه‌‌زدن و شیون می‌خونن: «عوضوله عوضوله هَل عریس عوضوله» و روی سرشون نقل می‌ندازن. و برای غم دومادِ از دست‌ رفتهٔ بنی‌هاشم اشک می‌ریزن..
یه پسر خوشگل بهم گفت خوشبختت میکنم فقط بیا سوار شو منم سوار شدم🎀
لباساشو شستم و الان دستام بوی عطرشو میدن:)))))))))))))))))