آری آن روز چو می رفت کسی، داشتم آمدنش را باور .
من نمی دانستم معنی هرگز را ..
تو چرا بازنگشتی دیگر ؟
شب از کنار پنجرهام آهسته گذشت،
و نام تو را
در سکوتِ پردهها جا گذاشت.
حال من ماندم و چراغی که هنوز
برای آمدنت روشن است؛
هرچند راهها
سالهاست به خواب رفتهاند .
لزومی ندارد وقتی همهچیز سخت است، اندوهت را در سینه پنهان کنی و بگویی: خوبم .
عزیزم ماه هم گاهي کوچك و کمنور میشود ؛
اما هیچوقت از بین نمیرود و دوباره به روزهای پُر نور خودش باز میگردد .
مثل عکـس رُخ مهتــاب که افتاده در آب ؛
در دلم هستی و بین ِمن ُ تو فاصـله هاست ..