سالن سینما با تمثیل غار افلاطون به نظر بسیار شبیه است؛ مردمی که به سالن سینما میروند در سالنی مینشینند که تاریک است و طوری طراحی شده که شش دانگ حواس آنان به تصویر و صدای روی پرده جلب شود. آنها سایههایی مصنوع میبینند و صداهایی میشنوند که از منبعی بیرونی میآید. کسانی که به سالن سینما میروند، خود را به زنجیر میکشند و اتفاقاً از فیلمها انتظار دارند آنقدر جالبتوجه باشند که از جهان بیرون از پردهی سینما غافل شوند.
#صالح_نجفی
https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
میکَنَم الفبا را، روی لوحهی سنگی
«واو» مثل ویرانی، «دال» مثل دلتنگی
بعد از این اگر باشم در نبود خواهم بود
مثل تابِ بیتابی مثل رنگِ بیرنگی
از شبت نخواهد کاست، تندری که میغرّد
سر بدزد هان! هشدار! تیغ میکشد زنگی
امن و عیشِ لرزانم نذر سنگ و پرتابیست
مثل شمعِ قربانی در حفاظ مَردَنگی
هر چه تیزتک باشی، از عریضهی نطعت
دورتر نخواهی رفت مثل اسبِ شطرنگی
قافلهست و توفانها خسته در بیابانها
در شبی که خاموش است کوکب شباهنگی
در مداری از باطل، بی وصول و بیحاصل
گرد خویش میچرخند راههای فرسنگی
مثل غول زندانی تا رها شویم از خُم
کی شکسته خواهد شد این طلسمِ نیرنگی؟
صبح را کجا کشتند کاین پرنده باز امروز
چون غُراب میخواند با گلوی تورنگی
لاشههای خون آلود روی دار میپوسند
وعدهی صعودی نیست با مسیحِ آونگی
#حسین_منزوی
✅ مَرْدَنگی: نوعی شیشه که روی شمع میگذاشتند تا باد آن را خاموش نکند.
✅ تورنگ: قرقاول، تذرو
✅ مسیح آونگی: مسیح که مصلوب گشته و گویی میان زمین و آسمان معلق است.
https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
آه، ای فرو افتاده در دام تبانیهای پنهانی!
ای مانده در ژرفای این دریای طوفانزای ظلمانی!
ای از نفس افتاده -چون من-
در تلاطمهای شبهای پریشانی!
ایکاش، در یک تن، ازین بسناخلففرزند
فریاد خاموشت اثر میکرد
#فریدون_مشیری
https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
هرگز هیچکس کاری را بخاطر دیگری انجام نمیدهد. تمام کارها جهت خود آدم، تمام خدمات برای خود و تمام عشقها عشق به خود است.
#یالوم
https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
طبقهی متوسط نسبت به تنگدستان کینه میورزد، چرا که مقدار زیادی از هزینهی مالیاتی طبقهی متوسط صرف برنامههای دولت برای کمک به فقرا میشود. با این حال، طبقهی متوسط از درک دو واقعیت مهم اجتماعی-اقتصادی عاجز است:
۱) این ثروتمندان هستند که تصمیم میگیرند طبقهی متوسط بار فقرا را به دوش بکشند.
۲) فقرا جز اندکی از بودجهی تخصیص یافته به ایشان را دریافت نمیکنند، زیرا بخش عمدهی این بودجه از طریق حسابنویسیهای خلاقانه، به جیب ثروتنمدان تصمیمگیرنده میرود.
چه چیز طبقهی متوسط را نابینا کرده؟
در پاسخ باید گفت «رویای آمریکایی»؛ اینکه موفقیت مالی صرفا ثمرهی ابتکار و سختکوشی است.
#لُیس_تایسن
https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
📝 نظریهی «امید» ارنست بلوخ
مفهوم محوری در نظام فلسفی ارنست بلوخ (Ernst Bloch)، هستیشناسیِ «نه-هنوز» (Not-Yet-Being) است که رویکردی کاملاً پویا به جهان و انسان ارائه میدهد. از منظر بلوخ، واقعیت و ذات اشیا نه بهمثابهی امری بسته، تمامشده و پایدار، بلکه بهمثابهی فرایندی سیال و گشوده بر آینده تعریف میشوند. به بیان هستیشناختی، هر موجودی در دل خود حاوی ظرفیتها و استعدادهای تحققنیافتهای است که در زمان حال به فعلیت کامل نرسیدهاند و این فاصلهی میان «آنچه هست» و «آنچه میتواند باشد»، همان قلمروِ «نه-هنوز» را میسازد. بنابراین، جهان در این نگاه، کارگاهی نیمهتمام است که سرشت ذاتی آن، امکانپذیریِ بیپایانِ دگرگونی و شدن (Becoming) محسوب میشود.
این برداشت از هستی، مستقیماً به نظریهی امید (Hope) گره میخورد؛ اما امید در دستگاه فکری بلوخ، به هیچروی به معنای خوشبینیِ سطحی یا انتظارِ منفعلانه برای وقوع رویدادی بهتر نیست، بلکه مقولهای معرفتی و انگیزشی است که ریشه در «آگاهیِ نههنوز» (Not-Yet-Conscious) دارد. او معتقد است که در اعماق وجود آدمی، نوعی پیشآگاهی یا رویاپردازیِ پیشرو جریان دارد که برخلاف ناخودآگاهِ فرویدی که اسیر سرکوبهای گذشته است، عطشی غریزی به سوی کمال، رهایی و تحققِ ظرفیتهای مطلوب انسانی دارد. بلوخ این اشتیاق بنیادین را «گرسنگی» (Hunger) یا «فقدانِ بزرگ» (Great Lack) مینامد که خودِ موتورِ محرکهی امید و عاملِ خروج انسان از وضعیتِ حاضر بهسوی وضعیتی متعالیتر است.
با این حال، مهمترین تمایزی که بلوخ در فلسفهی امید خود مطرح میکند، تفاوتِ بنیادین میان «آرمانشهرِ انتزاعی» و «آرمانشهرِ عینی» است. آرمانشهرِ انتزاعی، صرفاً به ترسیمِ رویاهایی ذهنی و دستنیافتنی میپردازد که هیچ نسبتی با شرایط مادی و عینیِ زمان حال ندارند و در نتیجه، فاقد توانِ تحققپذیری هستند. اما آرمانشهرِ عینی، دقیقاً با تکیه بر همین فلسفهی «نه-هنوز»، در دلِ خودِ واقعیتِ موجود به جستوجوی گرایشها و روندهای عینی میرود؛ یعنی همان امکانهای واقعیِ درونیِ نهفته در دلِ امور را شناسایی کرده و سپس با تکیه بر کنشِ عملی و مداخلهی آگاهانه، سعی در شکوفا کردن آنها دارد. به عبارت دیگر، امیدِ اصیل، پلی است بین شناختِ علمی از واقعیت و ارادهی اخلاقی برای تغییر آن.
در نهایت، هدفِ غاییِ این فلسفه، تحققِ «انسانِ تمامعیار» و «وطنِ اصیلِ» بشریت است که هنوز به آن نرسیدهایم (Not-Yet-Home). از این منظر، تاریخ را نه فرایندی جبری و خطی، بلکه عرصهی کشمکشِ امید با نیستی و پوچی میداند. انسان بهعنوان موجودی که سرنوشتش از پیش تعیین نشده و ذاتاً ناتمام آفریده شده، در بستر همین «نه-هنوز» است که میتواند افقهای تازهای بگشاید و با نیروی امید، بر فقدانهای هستیِ خود فائق آید و جهانی بسازد که نه صرفاً ادامهی وضعِ موجود، بلکه ظهورِ آن چیزی باشد که در اعماقِ ماده و روح، همواره در انتظارِ ظهور بوده است.
https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
دورانِ شكوه باغ، از خاطرمان رفتهست
امروز كه صف در صف، خشكيده و بىباريم
#حسین_منزوی
http://eitaa.com/Sad_Neanderthal
📝 سهروردی و حافظ دو متفکر وحدت فرهنگی ایران
✍🏻 سینا جهاندیده
شهابالدین یحیی سهروردی و حافظ، دو متفکر بزرگ ایرانی هستند که تلاش بسیار کردند تا عناصر فرهنگی جهان ایرانی را از نو صورتبندی کنند. این صورتبندی، نوعی درمان اختلال چند قطبی بود؛ یعنی نجات ایران از خاطرات متضاد. چرا که ایران به خاطر هجوم فرهنگیهای مختلف هویت خود را گم کرده و نمیدانست کدام خاطره از آن اوست و کدام خاطره از آن دشمن. نظریههای درمانگر سهروردی کاملاً مشخص است. اما اگر دربارهی حافظ فراموش شود او را در حد یک شاعر فرمگرا پایین آوردهایم. حافظ یک متفکر - شاعر است. او نه شبیه به فردوسی است که تنها به خاطرهی ایران باستان فکر کند و نه شبیه مولوی که دلباختهی خاطرات بعد از اسلام ایران است. به همین دلیل میتوان گفت حافظ تنها شاعر پلیفونیک (چندصدایی) ایران است که به صدای ایرانی گوش داده است.
یک سوال، همیشه سوال مهم در تاریخ ایران است: چه رخدادهایی سبب شد که سهروردی و حافظ به واکاوی و اتصال دوبارهی عناصر گمشدهی تاریخی و فرهنگ ایران برآیند؟ چرا دیگر چنین متفکرانی در تاریخ ایران پیدا نشدند؟ اینکه همهی اجزای گمشدهی یک فرهنگ را به هم وصل کنیم، تلاشی است علیه تجزیهی تاریخی سیاسی و فرهنگی ایران.
https://eitaa.com/Sad_Neanderthal