مدتهاست که در میانهی این بیابانِ بیپایانِ هستی، قدم میزنم؛ جایی که هر گام، فرسایشِ روح است و هر نفس، باری سنگین بر شانههای خسته. این خستگی، تنها ناشی از گذر ایام نیست؛ نوعی کهنگیِ بنیادین است که تا عمقِ جان ریشه دوانده. گاهی به این میاندیشم که آیا این «بودن»، تنها تماشایِ غروبِ بیپایانِ خود ِمن است؟ این اندوه، نه یک هیجانِ گذرا، که گویی سایهایست که با من زاده شده و اکنون در نیمهراهِ عمر، سایهاش تمامِ روشناییِ زیستن را پوشانده است. در این سکوتِ مرگبار، تنها یک آرزوی گنگ باقی میماند: رهایی از این تداومِ بیهوده، گسستن از این زنجیرِ کلافهکنندهی «شدن»، و پیوستن به آرامشی ابدی که پیش از طلوعِ اولین آگاهی در وجودمان بود. گویی روح، خسته از تکرارِ رنج، تنها مشتاقِ بازگشت به آن سکونِ مطلق و عدمِ پیش از هستی است؛ جایی که دیگر نه دردی هست و نه تلاشی برای تحملِ این وزنِ سنگینِ زندگی.
هدایت شده از Black Swan
اگرم کسی اینجا چنل نویسه و میخواد ادمین بشه و متقابل تو چنل هم باشیم به ناشناسم پیام بده، مرامی هم فور بزنین اگر دیدین خوشگلای من ❤️🩹