دختری که نگاهش پر از سرکشی و امیدِ.🙂 قراره با ما همراه بشه توی راهی که پر از درده، پر از انتخابهای سخت… ولی قول میدم هر قدمش پر از شگفتی باشه. ✨
کتاب فروشی سم✦
«من، سیرس فین» در بخش نفرینشدهی سوم متولد شدم، جایی که زندگی هر روزش یعنی مبارزه برای بقا.
هر روز تجربهی جدیدی از مرگ بود!
درست مثل «من، سیرِس فِین» که وقتی از خواب بیدار میشدم، میدونستم که امروز هم باید برای بقای خودم و بقیه بجنگم! ⚔
بخش 3، همیشه نفرین شده بود؛
مردم بخشهای دیگه معتقد بودن که ما بیمار هستیم و مرضهامون مسریان!
کتاب فروشی سم✦
اما یه روز..🥲⁉️
هنگام دزدیدن یک قطعهی طلایی از زره نگهبانان، گرفتار شدم.
کتاب فروشی سم✦
مهمتر از همه، برادرم کیسهای که زره توش بود باز کرد و نگهبانها او را محاصره کردند
من پریدم وسط و به جای او دستگیر شدم! بعد از کشتن دو نگهبان، راهی قصد مدرا شدم🥺
« تالار آینهها »جایی تاریک و سنگین، جایی که ملکه با سوالهای عجیبش از من بازجویی میکرد. وقتی همه چیز به نظر میرسید که به پایان رسیده..💀