کتاب فروشی سم✦
امروز یه معرفی خفن داریممم✨
بچه ها قبل معرفی بهتون یچیزی بگم که این کتاب قراره یادآوری کنه برامون:
تو شهر کوچیک وودستاک، همه در حال جشن بودن.
بچهها با لباسهای عجیب دنبال شکلات میدویدن، اما جت؟
اون دلش میخواست هرجایی باشه، جز وسط اون آدمها.🌚
کتاب فروشی سم✦
جشنی که از طرف خانوادهی پولدارش برگزار شده بود، فقط باعث میشد حالش بدتر شه.
از بقال سر کوچه گرفته تا اکس سابقش—همه یه چیزی ازش میخواستن!🤌
کتاب فروشی سم✦
جشنی که از طرف خانوادهی پولدارش برگزار شده بود، فقط باعث میشد حالش بدتر شه. از بقال سر کوچه گرفته
جیجی لیم، همون دوستپسر سابق، اومد باهاش حرف بزنه...
کتاب فروشی سم✦
ولی وقتی گفت موضوع دربارهی خودشون نیست، جت جا زد. اون شب هیچ حسی نداشت جز خستگی... از همهچی.🧎♀
آخر شب، بعد از دعوا با مادرش و غر زدنهای همیشگی..
با خستگی برگشت خونهی بزرگ و ساکتش.
چشمهای سگش به تاریکی پشت سر جت دوخته شد...
چند قدم سریع... و بعد سه ضربهی محکم به سرش.
و بعد—تاریکی مطلق. 🩸
دکتر گفت آسیب مغزش جدیه.
فقط هفت روز دیگه زنده میمونه،
مگر اینکه عمل کنه…
عملی که شانس زنده موندنش کمتر از ده درصده.