📖🕊داستان راستان 🕊📖
داستان توبۀ قاتل
🔹اسحاق بن ابراهیم طاهری كه یكی از بزرگان بود، یک شب در عالم خواب پیغمبر(ص) را دید. حضرت به او فرمود: قاتل را رها كن. با ترس از خواب بیدار شد.
🔹ملازمان خود را طلبید و گفت: این قاتل كیست و در كجاست؟ گفتند: در اینجا حاضر است و خودش هم اقرار به قتل كرده است. او را حاضر كردند. اسحاق به او گفت: اگر واقعیت جریان را بگویی تو را رها خواهم كرد.
🔹قاتل گفت: من با تعدادی از رفقایم اهل همه نوع فساد و لااُبالیگری و عیّاشی و ولگردی بودیم. با آنها مرتكب هر عمل حرامی میشدیم و در بغداد به هر عمل زشتی دست میزدیم. یک پیرزنی برای ما زن میآورد.
🔹یک روز آن پیرزن با خودش دختری بسیار زیبا آورده بود. آن دختر تا ما را دید و متوجه شد كه آن پیرزن او را فریب داده، صیحهای زد و بیهوش بر زمین افتاد. وقتی او را به هوش آوردند فریاد زد و گفت: از خدا بترسید و دست از من بردارید. من این كاره نیستم و این پیرزن مرا فریب داد و گفت در فلان محل، چیزی قابل دیدن است و افسانههایی برایم بافت و مرا راغب كرد كه به همراهش راهی شدم.
🔹از خدا بترسید من علویه و از نسل حضرت زهرا(س) هستم. دوستانم به حرفهای او اعتنایی نكردند و جلو آمدند كه به او دستدرازی كنند. من به خاطر حرمت رسول الله(ص) غیرتم به جوش آمده و از آنها جلوگیری كردم.
🔹در نزاعی كه با آنها كردم جراحات زیادی بر من وارد شد، چنانچه میبینی. پس ضربهای جدی بر یكی از آنها زدم و او را كشتم و دختر را سالم از دست آنها خلاص كردم. دختر وقتی خود را رها دید دربارهام دعا كرد و گفت: همین طور كه عیبم را پوشاندی، خدا انشاءالله عیبهای تو را بپوشاند و همین طور كه مرا یاری و كمک كردی خدا تو را یاری كند.
🔹در این هنگام صدای همسایهها بلند شد و به خانهٔ ما ریختند در حالی كه خنجر خونآلود در دست من بود و مقتول در خون میغلتید. مرا گرفتند و اینجا آوردند. اسحاق گفت: من تو را به خدا و رسول الله(ص) بخشیدم. مرد قاتل گفت: من هم از همهٔ گناهانم توبه كردم و به حق آن كسی كه مرا به او بخشیدی دیگر بهسمت گناه و معصیت برنمیگردم. او كمكم یكی از نیكان روزگار شد.
📚 گناهان کبیره، ج ۲، ص ۴۲۸
@Samte_Khodda
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕊نسیم انتظار⏳
✅دعایی که امام رضا(ع) به یکی از اصحاب خود برای روزهای سخت یاد داد
@Samte_Khodda
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨🌼منبر مجازی🌼✨
🔹 سه ویژگی مهم شیعه در حدیث امام رضا(علیه السّلام)
🎙حجت الاسلام و المسلمین رفیعی
@Samte_Khodda
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹رَهبَر شهید🌹
دوستی با خدا چجوریه؟!
جواب را از امام شهید بشنوید.
@Samte_Khodda
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃ستارگان هدایت🍃
🌷شهید استاد مطهری از مقام شهید میگوید
@Samte_Khodda
🌱اخلاق بندگی🌱
🌙 استاد حائری شیرازی:
🔆اگر میخواهید با همسرتان حرف بزنید یا شوخیای کنید، با عقلت مشورت بکن. بگو اگر او، این طور مطایبهای (شوخیای) با من بکند، خوشم میآید یا بدم میآید؟! اگر بدت میآید، این شوخی را نکن.
ما در قالب شوخی کردن، انتقام خودمان را میگیریم. بعد که میگویی چرا این جوری با من حرف زدی؟! میگوید: شوخی کردم! میخواستم ادخال سرور کنم (خوشحال کنم) !
یک کسی توی غذایش یک دانه ریگ کوچکی بود. مهمان بود، به خویشاوندش که میزبان بود گفت: یک سنگ قبری کنار قبر آقای بروجردی گم شده!
خب! این چه ربطی دارد؟!
این حرف را برای مطایبه و شوخی گفت، ولی در واقع این حرف، شوخی نیست؛ چراکه این خورشت، محصول زحمت میزبان است. وقتی میخواهی تذکری بدهی، خیلی با لطافت تذکر بده؛ طوری که طرف مجروح نشود. گاهی ما با شوخیمان، خانوادهمان را مجروح میکنیم.
ببینید! درست است که «ادخال سرور» خوب است؛ ولی ما در تطبیق مفهوم به مصداق مشکل داریم!
ما هرچه سرمان میآید از دورۀ عملیمان است. در تئوری مشکل نداریم. در دورۀ عملی و بالینیمان مشکل داریم.
@Samte_Khodda
📖🕊داستان راستان 🕊📖
افشای راز پادشاه !
پادشاهی با وزیر و سرداران و نزدیکانش به شکار می رفت...
همین که آن ها به میان دشت رسیدند پادشاه به یکی از همراهانش به نام جاهد گفت:
جاهد حاضری با من مسابقه اسب سواری بدهی؟
جاهد پذیرفت و لحظه ای بعد اسب هایشان را چهار نعل به جلو تاختند تا از همراهانشان دور شدند.
در این هنگام پادشاه به جاهد گفت: هدف من اسب سواری نبود، می خواستم رازی را با تو در میان بگذارم، فقط یادت باشد که نباید این راز را با کسی در میان بگذاری!!
جاهد گفت: به من اطمینان داشته باش ای پادشاه.!
پادشاه گفت: من حس می کنم برادرم می خواهد مرا نابود کند و به جای من بنشیند.
از تو می خواهم شبانه روز مواظب او باشی و کوچکترین حرکتش را به من خبر بدهی.
جاهد گفت: اطاعت می کنم سرور من.
دو سه ماه گذشت و سر انجام یک روز جاهد همه چیز را برای برادر پادشاه گفت و از او خواست مواظب خودش باشد...
برادر پادشاه از جاهد تشکر کرد و پس از مدتی پادشاه مرد و برادرش به جای او نشست...
جاهد بسیار خوشحال شد و یقین کرد که پادشاه جدید مقام مهمی به او می دهد.
اما پادشاه جدید در همان نخستین روز حکومت، جاهد را خواست و دستور کشتن او را داد.!
جاهد وحشت زده گفت: ای پادشاه من که گناهی ندارم، من به تو خدمت بزرگی کردم و راز مهمی را برایت گفتم.!
پادشاه جدید گفت: تو گناه بزرگی کردهای و آن فاش کردن راز برادرم است، من به کسی که یک راز را فاش کند، نمیتوانم اطمینان کنم و یقین دارم تو روزی رازهای مرا هم فاش می کنی
@Samte_Khodda
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨🌼منبر مجازی🌼✨
🔹 رفتار زیبایی که موجب پیامبری حضرت موسی(ع) شد
#استاد_رفیعی
@Samte_Khodda
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹رَهبَر شهید🌹
🔸 بیانات امید آفرین رهبر معظم انقلاب در جمع نمایندگان مجلس خبرگان
نازنین جمله نازنین بیند
دیده پاک اینچنین بیند
@Samte_Khodda
سید مهدی حسینییار مردم محروم.mp3
زمان:
حجم:
10.4M
🌱به وقت عاشقی🌱
نماهنگ یار مردم محروم
🎤 سید مهدی حسینی
@Samte_Khodda