نمیدانم چرا تحمل جمعیت را ندارم.
من آن قدر به تنهایی خود عادت کردهام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس میکنم.
تا دور هستم دلم می خواهد نزدیک باشم و نزدیک که می شوم می بینم اصلاً استعدادش را ندارم.
"خوبم" را فقط به غریبهها میگوییم
آنانی را که دوست میداریم در آغوش میگیریم و گریه میکنیم.
ناگهان میل شدیدی به خزیدن توی تختخواب ، پنهان شدن از همهکس و همهچیز ، و تا ابد خوابیدن ، بر من غلبه کرد.
«چه کسی پیروزِ جنگ شد؟»
نمیدانم عزیزِ من ؛
اما بیشک ، کسانی که جوانیِ خود را باختهاند ، ماییم.
کاش پیرتر بودیم ، مثل ریشهها
یا خیلی جوانتر ، مثل شاخهها..
اینجا که ما ایستادهایم فقط تبر میخورد.
اگه نمیتونید ، اگه عرضهاش رو ندارید آدمها رو حیف نکنید ، احساساتشون رو ، عشقشون رو ، حوصلهشون رو ، ذوق و اعصابشون رو کور نکنید ، بذارید یکی که بلده لیاقتشون رو داره کنارشون باشه.
ꜱᴄʀᴇᴀᴍ .
ناگهان میل شدیدی به خزیدن توی تختخواب ، پنهان شدن از همهکس و همهچیز ، و تا ابد خوابیدن ، بر من غل
دوستان زمان چیزی رو حل نمیکنه ، این خوابه که همه چی رو حل میکنه ، اون لحظه که کاری از دستت برنمیاد و پتو رو میندازی رو خودت و میگی همتون برین بدرک.
از یجایی غمگین نمینویسی، با هیچکس راجع به غمت صحبت نمیکنی، خیلی بیشتر میخندی، به خودت میرسی و مشغول پیشرفتت میشی، دقیقا همونجا شاید از همیشه ناراحتتر باشی ولی قطعا اونقدر قوی شدی که حتی تنهایی ادامه بدی.