ꜱᴄʀᴇᴀᴍ .
ناگهان میل شدیدی به خزیدن توی تختخواب ، پنهان شدن از همهکس و همهچیز ، و تا ابد خوابیدن ، بر من غل
دوستان زمان چیزی رو حل نمیکنه ، این خوابه که همه چی رو حل میکنه ، اون لحظه که کاری از دستت برنمیاد و پتو رو میندازی رو خودت و میگی همتون برین بدرک.
از یجایی غمگین نمینویسی، با هیچکس راجع به غمت صحبت نمیکنی، خیلی بیشتر میخندی، به خودت میرسی و مشغول پیشرفتت میشی، دقیقا همونجا شاید از همیشه ناراحتتر باشی ولی قطعا اونقدر قوی شدی که حتی تنهایی ادامه بدی.
میدونید چیه؟ من با آدمهایی راحتترم که امیدم رو ازم نگیرن ، حس بد تو دلم نریزن ، حسادت نکنن ، و همهاش من رو با بقیه مقایسه نکنن ، آرامش همین چیزهای کوچیکه .
یه اتفاقهایی تو زندگی هست که آدمیزاد باید تجربه کنه تا یسری چیزها ملکه ذهنش بشه ، اینکه همیشه نباید ببخشی ، همه نباید باهات راحت باشن ، به همه نباید اجازه بدی نظر بدن ، و همیشه نباید صد خودت رو واسه آدمی بذاری که حتی صفر خودش رو واست نمیذاره..
دردها به مرور زمان خوب میشن و تنها چیزی که ممکنه بعدها اذیتت کنه اینه که دیگه به هیچ آدمی توی زندگیت نمیتونی اعتماد کنی، دوست داشتن و علاقه نشون دادن نسبت به آدمها برات یه غیرممکن میشه.
آدم نفهم رو شاید بتونم تحمل کنم ولی آدم کج فهم رو هرگز، من یه چیز میگم و اون هر چیزی که تو ذهن خودش میگذره رو ازش برداشت میکنه، حتی نمیشنوه من چی میگم دور شو از من احمق.
واقعا چشمها خیلی مهمن، شما از چشمهای یه نفر میتونی بفهمی روحش رو کثافت گرفته یا نه، راسته میگن چشم دریچه روح آدمهاست، حتی اگه به آدمهای گذشته زندگیتون هم فکر کنین به این امر میرسین که کاملا واقعیه.