💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
یعنی الان شروع کردی فصل دوم رو بنویسییی؟
زمستان خونینو تموم کردی الان؟
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
نه هنوز تموم نشده
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
عه
خب خوبه
فقط شخصیت اصلی یاسین می مونه دیگه؟
و اینکه دختر دیگه ای تشریف میارن یا دوباره باید با این آوا سر و کله بزنیم🤕
می دونم زیاد سوال می پرسم
ولی دلم طاقت نمیاره😅
زمستان خونین توی چه تاریخی از سال تموم می شه؟
منظورم اینه که قبل از ماه رمضان تموم می شه؟
رمضان سرخ🥺💔
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بله یاسین و داریم 🥲🤌
حالا دقیق مشخص نیست 🥲
راحت باش عزیزم ❤️👉
قبل از جنگ رمضان تموم میشه
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
https://eitaa.com/Seelenee/12911
آوا اومده بود قضیه روزبه رو بگه؟؟؟
وای اگر این بوده برای اینکه یاسین، آوا رو پروند گفت الان خستم آوا هم رفت به عنوان مامانش باید یکی بزنم توی سرش😭😭😭😭_فاطمه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بله یاسین خان خرابکاری کرد😔😂🤌
💬 | #پیام_جدید
متن پیام:
https://eitaa.com/Seelenee/12911
عطرین این پارت بعد از پیام روزبه اتفاق افتاده درسته؟
پس اوا میخواست قضیه روزبه رو بگه؟
گیج شدم
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
آره عزیزم درسته
دختر زیبایی بودم که از بی کسی مجبور شده بودم تو یه گاراژ حاشیه شهر کار کنم و شبا رو همونجا بخوابم.
از ترس اینکه به خاطر زیبایی بلایی سرم نیارن خودمو یه پسر جا زدم و برای پوشوندن چشمای آبیم هم لنز قهوه ای تو چشمم میذاشتم...
واسه اینکه کسی اذیتم نکنه و بهم نزدیک نشه مثل پسرای لات رفتار میکردم و حق هرکسی قصد نزدیک شدن بهم رو داشت کف دستش میذاشتم...
تا اینکه اون روز خاص رسید و یه مرد با ماشین آنچنانی وارد گاراژ شد و یه ساعت تو دفتر صاحب کارم بود.
وقتی بیرون اومد گفت:
خریدمت، سوار ماشین شو
مخالفت که کردم بادیگارداش به زور گرفتنم و سوار ماشینم کردن...
وقتی به عمارتش رسیدیم نگاهی تو چشمام کرد و گفت: لنزتو در بیار😏
دست از تقلا برداشتم و لنز رو از چشمم درآوردم که رنگ نگاهش تغییر کرد و با حالت خاصی گفت:
_دیگه نیاز نیست از کسی بترسی.
خودم از این به بعد مراقبتم...❤️🔥🔥⚡️
https://eitaa.com/joinchat/657196124Cf114c80add
♨️جذاب ترین رمان ایتا😍
❌ رمانی #عاشقانه براساس #واقعیت
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
اینجا مخصوص کساییه ک کتابخونن و عاشق موسیقی ان و با دیدن گربه ها ذوق میکنن و شبا دوست دارن ماهو بغل کنن🥲🤌
خفن ترین کلیپا رو از چیزای مورد علاقت اینجا ببین::
https://eitaa.com/joinchat/688783505C9cbe6b634d
حواست باشه اگه زیادی دلقکی اینورا نیا ب فاز ما نمیخوری 🗿🖐
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
بدون شعرای خفن اینجا نمیتونی مخشو بزنیاا حالا از ما گفتن بود🦦🎀
شعر خونا دستا بالاا😂🥲
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 12 بمونه🪵🍃
یه رب پست آخر باشه💆🏻♀
تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از [𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ]
دختر زیبایی بودم که از بی کسی مجبور شده بودم تو یه گاراژ حاشیه شهر کار کنم و شبا رو همونجا بخوابم.
از ترس اینکه به خاطر زیبایی بلایی سرم نیارن خودمو یه پسر جا زدم و برای پوشوندن چشمای آبیم هم لنز قهوه ای تو چشمم میذاشتم...
واسه اینکه کسی اذیتم نکنه و بهم نزدیک نشه مثل پسرای لات رفتار میکردم و حق هرکسی قصد نزدیک شدن بهم رو داشت کف دستش میذاشتم...
تا اینکه اون روز خاص رسید و یه مرد با ماشین آنچنانی وارد گاراژ شد و یه ساعت تو دفتر صاحب کارم بود.
وقتی بیرون اومد گفت:
خریدمت، سوار ماشین شو
مخالفت که کردم بادیگارداش به زور گرفتنم و سوار ماشینم کردن...
وقتی به عمارتش رسیدیم نگاهی تو چشمام کرد و گفت: لنزتو در بیار😏
دست از تقلا برداشتم و لنز رو از چشمم درآوردم که رنگ نگاهش تغییر کرد و با حالت خاصی گفت:
_دیگه نیاز نیست از کسی بترسی.
خودم از این به بعد مراقبتم...❤️🔥🔥⚡️
https://eitaa.com/joinchat/657196124Cf114c80add
♨️جذاب ترین رمان ایتا😍
❌ رمانی #عاشقانه براساس #واقعیت