eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.5هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
28 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826 پیام‌های شما👇🏻 @Nashenas_Selene
مشاهده در ایتا
دانلود
روی مبل چوبی کرم‌رنگ می‌نشینم، اما بدنم با پارچه‌ی زبر و گلدوزی‌شدۀ کردی، با بافت نرم و مخملی مبل غریبی می‌کند. نگاه‌های سنگین یلدا را روی پوستم حس می‌کنم؛ مثل سوزن‌هایی نامرئی که از سر تا پایم عبور می‌کنند، انگار دارد با چشمانش جای پای مرا روی این خانه‌ی مبل جستجو می‌کند. می‌خواهد بگوید« این لباس‌ها وصله‌ی ناجور این من است»، اما غرور یا شاید دلسوزی‌اش اجازه‌ی زبان باز کردن نمی‌دهد. یاسین کمی آن‌طرف‌تر نشسته، با گچ دستش بازی می‌کند، ذهن‌اش دیگر مثل آن روزهای اول درگیر من نیست؛ خیالش راحت شده که به خانه رسیده‌ام. حالا وقتش است که کمی هم به فکرِ تن درهم‌شکسته‌ی خودش باشد، خیره می‌شوم به او؛ به موهای نامرتب و چهره‌ای که رد خستگی روی گودی چشم‌هایش نشسته، متوجه سنگینی نگاهم می‌شود. سرش را که بالا می‌آورد، حس خجالتی پنهان در گلویم بیدار می‌شود، می‌گویم: - کاش از خونه‌ی بابا واسم لباس میاوردی! کلمه بابا مثل یک شوک الکتریکی در فضا می‌پیچد، یاسین با کمی تعلل، گویی که هنوز در دنیای افکار خودش سیر می‌کند، سرش را برمی‌گرداند. یلدا بی‌درنگ، انگار که فرصتی یافته تا این سکوت سنگین را بشکند، می‌گوید: - من و مامان وسایلت رو جمع کردیم؛ لباس‌هات رو همون روز که رفتیم اونجا برداشتیم. اگه می‌خوای بریم بالا، تعویض کن. سری به تأیید تکان می‌دهم، از جایم بلند می‌شوم؛ زانوهایم هنوز کمی لرز دارند، همراه یلدا به سمت پله‌ها می‌روم. هر قدمی که برمی‌دارم، صدای تپش قلبم توی گوشم می‌پیچد، چند روز پیش، قدم زدن در این خانه برای من رؤیایی بود که فکر می‌کردم هیچ‌وقت به حقیقت نمی‌پیوندد. انگار در دنیای موازی‌ام؛ دنیایی که در آن بوی مرگ و باروت نمی‌دهد، اما بوی ناامنی در لایه‌های پنهانش نهفته است. یلدا جلوتر وارد اتاقش می‌شود، در کمد را که باز می‌کند، بوی آشنای لباس‌های خودم توی اتاق می‌پیچد؛ بوی شامپو، بوی خانه، ساکی بیرون می‌آورد و لباس‌هایم را تک‌تک روی تخت می‌چیند. در میان کارش، جملات بی‌ربط و محتاطانه‌ای می‌گوید که فقط برای پر کردن فضای سنگین است، اما حواس من جای دیگری غرق شده است. مقابل قاب‌عکس‌ها، گلبرگ‌های رز خشک‌ شده، پودر شده و روی میز ریخته‌اند. دو شمع سیاه، که موم‌های آب‌شده‌شان مثل اشک‌های منجمد روی بدنه‌شا خشکیده، کنار قاب‌عکس‌ها خودنمایی می‌کند. همه‌شان را می‌شناسم، اما... یک عکس جدید آنجاست که غریبه است! به سمت میز کشیده می‌شوم؛ انگار آهنربایی در کار باشد، دستم بی‌اراده به سمت قابِ عکس می‌رود. - یلدا، این آقاعه کیه؟! یلدا می‌ایستد، نگاهش به قاب عکس گره می‌خورد. لبخندی که گوشه‌ی لبش می‌نشیند، تلخ‌تر از زهر است، صدایش در فضای اتاق می‌لرزد: - آقا سید مجتبی‌ان. نگاهم سؤالی‌تر می‌شود او ادامه می‌دهد: - چند روز پیش به عنوان رهبرِ سوم معرفی شدن. پسر دوم رهبرِ شهید. تپش قلبم یک لحظه متوقف می‌شود، رهبر شهید... پسر. همه‌چیز در ذهنم به هم گره می‌خورد. پس دلیل این شباهت غریب، این نگاه نافذ، همین خون است؟ همین نسبت مستقیم؟ تمام نفرت قدیمی‌ام، تمام آن خشم فروخفته‌ای که در این سال‌ها به بهانه‌ی مشکلات زندگی به او و خاندانش نسبت می‌دادم، حالا با دیدن این عکس، شکلی متفاوت به خود می‌گیرد. آیا او مسئول تمام آن آوارگی‌ها بود؟ نمی‌دانم. ذهن فرسوده‌ام توان تحلیل ندارد. یلدا به سمت حمام اشاره می‌کند و می‌گوید: - بنظرم یه دوش آب گرم خیلی حالت رو جا میاره. سری تکان می‌دهم، شروع می‌کنم به درآوردن لباس‌هایِ کردی، سنگینی پارچه‌های لایه‌لایه، که یادگارِ آن روز پناهندگی در کوه‌های کردستان است، از تنم رها می‌شود. وقتی لباس‌ها کنار می‌روند و بازوهایم مشخص می‌شوند، تغییر چهره‌ی یلدا را می‌بینم، نگاهش از سر تعجب به وحشت می‌گراید. قدمی به جلو برمی‌دارد، انگشتانش می‌لرزند و وقتی پوست کبود و بنفش بازویم را لمس می‌کند، نفسم بند می‌آید. - آوا... صدایش می‌شکند، زبانش روی همین یک کلمه قفل می‌شود، نه می‌تواند بپرسد چه شده؟ و نه می‌تواند به رویم نیاورد، نگاهش میان کبودی‌ها، خراش‌ها و جای زخم‌ها سرگردان است. لبخندِ تلخی می‌زنم؛ لبخندی که شاید بیشتر به دهن‌کجی به مرگ شبیه است. خودش آرام گوشه‌ی لباس خانگی‌ام را کنار می‌زند تا قفسه‌ی سینه‌ام را ببیند؛ جایی که کبودی‌ها وسیع‌تر و عمیق‌ترند، انگار نقاشی انتزاعی از رنج است. هینِ خفه‌ای از گلویش بیرون می‌پرد؛ صدایی شبیه به هق‌هق بی‌صدا، جای جراحی دو ماه پیش، حالا میان این لکه‌های سیاه و کبود گم شده است. یلدا نگاهش را می‌دزدد؛ نه از روی کراهت، بلکه از روی دردی مشترک که در چشمانش موج می‌زند. نمی‌دانم دلش سوخته یا نه، ولی در نگاهش ترحم نیست؛ جستجو است. انگار دنبال دلیل می‌گردد، دنبال چیزی که به من بگوید و مرا از این ویرانی مطلق، ذره‌ای دلگرم کند. اما سکوت، تنها پاسخی است که در این اتاق کوچک، بین ما حکم‌فرماست.
چشم‌های یلدا، برخلاف انتظارم، خیس نمی‌شود؛ اما لرزشی که در صدایش می‌دود، عمق فاجعه را لو می‌دهد. انگشتانش هنوز روی کبودی بازویم است، گویی می‌خواهد با لمس این دردها، از من طلب بخشش کند. او دستش را عقب می‌کشد و به چشمانم خیره می‌شود؛ نگاهی که انگار می‌خواهد تمام تکه‌های خرد شده‌ی روحم را بند بزند. آرام، با صدایی که بیشتر به زمزمه‌ شبیه است، می‌گوید: - آوا... من نمی‌تونم درکت کنم. حتی نمی‌تونم تصور کنم چی کشیدی. اما یه چیزی رو می‌دونم؛ این دردها، این زخم‌ها... بی‌حکمت نیستن. مکثی می‌کند، گویی دنبال جمله‌ای می‌گردد تا مرهمی باشد بر این تن تکه‌پاره. دوباره نگاهم می‌کند و با لحنی که بوی کهنگی و تقدس می‌دهد، می‌گوید: - یه جایی خونده بودم... «هر که در این درگه مقرب‌تر است، جام بلا بیشترش می‌دهند». این حجم از بلا، شاید... شاید نشون‌دهنده‌ی اینه که خدا تو رو برای یه جایگاه بزرگ‌تر انتخاب کرده. لبخند تلخی روی لب‌هایم می‌نشیند، اما درونم آشوب است، یلدا از تقرب می‌گوید، از جام بلا، از انتخاب! اما من در آینه، فقط یک لاشه‌یِ متحرک می‌بینم. در دلم فریاد می‌زنم «کدام تقرب؟ کدام جایگاه؟ من فقط فرار کردم... من فقط ترسیدم... من فقط زنده ماندم، همین!» سرم را به نشانه‌ی انکار نالایقی‌ام پایین می‌اندازم، لایق این حرف‌ها نیستم. حس می‌کنم او اشتباه می‌کند؛ من حتی لایق این خانه و این آرامش هم نیستم. یلدا متوجه سکوتم می‌شود، می‌فهمد که این حرف‌ها برای من زخمی، سنگین‌تر از آن است که هضمشان کنم. با مهربانی شانه هایم را می‌گیرد و به سمت حمام هدایتم می‌کند. وارد حمام می‌شوم، فضا کوچک است، شیر آب گرم را باز می‌کنم، وقتی قطرات داغِ آب روی تن کبود و زخمی‌ام می‌ریزد، ناگهان دردی گزنده در تمام عصب‌هایم می‌پیچد. انگار هزاران سوزن گداخته همزمان در گوشت و پوستم فرو می‌روند، این گرما... این داغی آب، ناگهان آن سکوت آرام حمام را می‌شکند و ذهنم را مثل یک تابلوی سوخته، به عقب پرتاب می‌کند. صدای چک‌چک آب در گوشم می‌پیچد، اما این صدای آب نیست؛ صدای چکیدن خون غلیظ خودم روی سیمان سرد آن اتاق لعنتی است. دوباره روی آن صندلی فلزی سرد نشسته‌ام، دست‌هایم از پشت، با طناب‌هایی که تا استخوان مچ دستم بریده، بسته شده است. تنم می‌لرزد؛ نه از ترس، که از سرمای وحشیِ آن سلول، اما درونم از شدت دردی که در تک‌تک رگ‌هایم می‌دود، مثل گدازه می‌جوشد. صدای قدم‌هایِ کسی را می‌شنوم، تق... تق... تق... کفش‌های واکس‌خورده و براق سایه روی زمین بتنی؛ صدایی که همیشه پیش‌قراول مرگ بود. سرم سنگین است، آن‌قدر سنگین که روی سینه‌ام افتاده، موهایم... آخ از موهایم! حس می‌کنم کشیده می‌شوند. انگشتان مردانه‌ای که گویی با سیم خاردار پوشیده شده‌اند، مشتی از موهایم را دور دست می‌پیچند و با قدرتی حیوانی به عقب می‌کشند. پوستم کش می‌آید، دردی تا عمق مغز استخوانم تیر می‌کشد، دهانم باز می‌شود تا جیغ بزنم، اما گلویم خشک است و جز خس‌خس، صدایی بیرون نمی‌آید. صورتم خونی است؛ گرمای خون خودم را روی گونه‌ام حس می‌کنم، بی‌حال، روی صندلی افتاده‌ام، اما دست‌های نامرئیِ خاطره، گلویم را می‌فشارد. سایه نیست، اما حضورِ او در فضا موج می‌زند. و بعد... سینا. او را نمی‌بینم، اما سایه‌اش که روی دیوار می‌افتد، لرزه به تنم می‌اندازد، آن هیکل درشت، آن بوی تند سیگار و عطر ارزانی که همیشه بوی تعفن مرگ می‌داد، بالای سرم می‌ایستد. حس می‌کنم نفس‌های متعفنش به صورتم می‌خورد، دستش را روی شانه‌ام می‌گذارد؛ فشارش آن‌قدر زیاد است که حس می‌کنم استخوان‌های کتفم دارند پودر می‌شوند. صدای سرد و خشکش، مثل تیغ جراحی در سکوت اتاق می‌برد: - بالاخره پیدات کردیم، جوجه‌کبوتر یاسین... دوباره درد... درد وحشیانه‌تری که در رگ‌به‌رگ بدنم می‌دود، سینا مشت موهایم را محکم‌تر می‌کشد و سرم را با زور تمام به عقب می‌برد تا مستقیم در چشمانش نگاه کنم. چشم‌هایش، سیاه و بی‌روح، درست مثل دو گودال مرگ، بدنم از سرما یخ زده، اما از لمس دست‌های او، پوستم گر می‌گیرد. تمام بدنم، از نوک انگشتان پا تا فرق سرم، از درد تیر می‌کشد؛ دردی که دیگر حسی باقی نگذاشته و فقط بودن را برایم به شکنجه تبدیل کرده است. چشمانم را با وحشت باز می‌کنم، صدای بلند نفس‌های خودم را می‌شنوم، دستم را به دیوار خیس حمام تکیه می‌دهم. آب داغ هنوز روی تنم می‌ریزد، اما من هنوز در آن سلولم، هنوز در آن سرمای کشنده، هنوز اسیر دست‌های سینا... آینه بخار گرفته است، با دست لرزان بخار را پاک می‌کنم و خودم را می‌بینم نه، من هنوز زنده‌ام. اما آن آوایی که در آن اتاق شکنجه ماند، دیگر هرگز به این آینه بازنمی‌گردد. دستم را روی جای خالی موهایم که سینا کشیده بود، می‌گذارم، سردم است. با وجود داغی آب، باز هم سردم است.
💬 | متن پیام: میدونی من اگه جا آوا بودم هنوز جلو یاسین شال سر میردم یه کوچولو مرزها رو میذاشتم بمونه چون هنوز رسمی نگفته میخواد بگیرتم🤣😂🫣 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ شاید گفت😔😂🤌
💬 | متن پیام: با اینکه "جوجه کبوتر یاسین"بیشتر میشه گفت تهدیده من بخاطرش ذوق کردم🥲😂😂 یجورایی انگار برای یاسینه🥹😂 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ همه میگن که هست🤏👀😂
💬 | متن پیام: دوست دارم زود تر به اون پارتی که عکسشو گذاشتی برسیمممم🥲😂 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ نزدیکه😭😂🤌
💬 | متن پیام: جوجه کبوتر یاسین🥲💔 آخ بچهههه😭 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ حیح آوای کوشولو🤏👀
💬 | متن پیام: همینکه اوا و یاسین فعلا زنده موندن خدای منان رو سپاسگذاریم😁🤍🤍 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ زوده حالا👀😂
💬 | متن پیام: جوجه کبوتر یاسین.... ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ بله کبوتر یاسینه🥲😂🤌
هدایت شده از گسترده 8 ساعته
طرفدارای ازدواج اجباری، این یکی رو اصلاً از دست ندین! اجبار... اونم توی حراست دانشگاه! دو تا زبون‌درازِ کل‌کل‌کن افتادن توی تور حراست... و حالا؟ مجبورن با هم ازدواج کنن! پسره از همون اول تو فکر طلاقه!اما اگه بخواد طلاقش بده باید بره زندان حالا در هر صورت تو زندان چه تو زندگی با دخترمون چه تو آزادشدن از دست دخترمون اما دخترمون .. هیچ‌کس رو نداره.حالا عموهاش مجبورش کردن از خونه‌ی مادربزرگش بره...تک و تنها مونده و چاره‌ای نداره جز اینکه دل همین پسرِ لجباز و اخمو رو به دست بیاره! اما آرمان به هیچ صراطی مستقیم نیست! اگه آرمان بخواد طلاقش بده، باید بره زندان!اما چرا؟! بخاطرمهریه؟! نه! پس چرا آرمان برای طلاق باید بره زندان؟! پای چه رازی وسطه؟! بیاین خودتون بخونین و ببینین این دو تا زبون‌درازِ کل‌کل‌کن چطور از حراست دانشگاه سر از زندگی مشترک درمیارن! https://eitaa.com/joinchat/2654668282Cf295a169e5
هدایت شده از گسترده 8 ساعته
🎓 بدون سرپناه و پسری بریده از زندگی ، کل کل های دانشجویی ؛ جرقه انتقام و عقدی پا گرفته در حراست دانشگاه... 🔗 https://eitaa.com/joinchat/2654668282Cf295a169e5
هدایت شده از گسترده 8 ساعته
ساعت 8 صبح پاک شه. گسترده 8 ساعته‌.