eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.5هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
28 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826 پیام‌های شما👇🏻 @Nashenas_Selene
مشاهده در ایتا
دانلود
سایه سنگینی یک سنگ بزرگ را روی سینه‌ام حس می‌کنم، هر قدمی که از آن خانه بیرون می‌گذارم، انگار دارم از میان یک میدان مین عبور می‌کنم. ذهن‌ام درگیر کلمات ناتمام سوران است که در آخرین دیدارمان در دل آن کوهستان‌های غبارآلود، میان دود و آتش گم شد. سوران... رفیق سنی‌ام، رفیقی که حتی جسدش هم در آن آتش سهمگین، خاکستر شد، رفیقی که مذهبش مانع وطن دوستی اش نشد، ولی از او حتی یک تکه از لباسش، یک رد پایش، چیزی که بتوانم به آن چنگ بزنم و به یاد بیاورم، باقی نمانده است. تنها چیزی که از او در حافظه‌ام مانده، آن قول مقدس است: «خانومت رو نجات میدم، یاسین. قول میدم.» اما حالا، من آوا را به خانه‌ای آورده‌ام که بوی آرامش می‌دهد، اما چشم‌های من فقط بوی خون را حس می‌کند. در ذهن‌ام، تکه‌های خاطره مثل قطعات یک آینه‌ی شکسته، قلبم را می‌خراشند، یاد آن روزهایی می‌افتم که در کوهستان، زیر باران‌های تند، سوران با آن چشم‌های مقتدرش به من اطمینان می‌داد که راه خروج را پیدا می‌کنیم. یک تلنگر ناگهانی، مثل ضربه‌ی پتک بر سر من، تمام ارامش کاذبم را می‌کشد، حرف آن‌ها در ذهنم زنگ می‌زند: - سینا گرفتار شده... این آخرین خبری بود که از سینا به من دادند، قرار بود بروم مرز و آن اتفاق برای بچه‌ها افتاد، بعد هم تماس ناگهانی آوا و اقدام سوران! از یاد برده بودم که سوران سینارا اسیر کرده بود اما، چرا هیچ خبری از او نبود؟! چرا نیروهایش چیزی را اطلاع ندادند؟! شاید آخرین کسی که از سینا خبر داشته باشد، خبری هرچند مختصر اما راه‌گشا، آوا باشد! قلبم یک‌باره فرو می‌ریزد، از طرفی نمی‌خواهم یادآور یک فاجعه باشم و از سوی دیگر مجبورم. سینا... همان مردی که سایه‌ی وحشت آواست. باید بدانم چه شده، نباید اجازه بدهم این شک‌ها، مثل کرم‌های زهرآلود، آرامش این خانه را بخورند. باید بروم سراغش. باید از زبان خودش بشنوم که سینا را کجا دید؟ آیا هنوز در چنگال سایه است؟ یا سایه، آوا را به عنوان قربانی‌ای برای خونسردی خود، کنار سینا نگه داشته؟ با گام‌هایی که از شدت نگرانی، زمین را می‌کوبند، از حیاط به سمت اتاق یلدا می‌روم، می‌خواهم وارد شوم، سوالاتم را مثل گلوله‌های تیز پرتاب کنم و حقیقت را از دهان او بیرون بکشم. اما به محض اینکه در را هل می‌دهم، جهان من برای لحظه‌ای متوقف می‌شود. اتاق در سکوتی سنگین غرق است، بوی ملایم بخار و صابون در فضا می‌پیچد، و آنجا، روی تخت، اوست. او با حوله‌ای که دور تنش پیچیده شده، روی تخت متحیر نشسته است، نفس‌هایش، کوتاه و سنگین، مثل صدای وزش باد در میان درخت‌های سوخته، در اتاق می‌پیچد. نگاهِ من، ناخواسته به او قفل می‌شود، در آن لحظه‌ای که می‌خواهد آرام بگیرد، لرزش خفیف شانه‌هایش را می‌بینم. ناگهان، انگار که بخار اتاق یا حتی نفس سنگین من، تعادل آن لرزش را برده باشد، لبه‌ی حوله از روی شانه و پهلویش سر می‌خورد و به پایین می‌لغزد. و من... من همین‌جا میخکوب می‌شوم، پوست پهلویش، رنگ کبودی‌های سیاه و بنفش را به رخ می‌کشد، زخم‌هایی که مثل نقشه‌هایی از یک جنگ خونین، روی بدنش حک شده‌اند. بازوهایش، رد انگشتان کسانی را دارد که با بی‌رحمی، او را در چنگ گرفته بودند. در همین لحظه، چیزی در وجودم می‌ترکد. یک خشم غیرتمندانه، یک حس بی‌رحمانه‌ی مردانه که انگار از اعماق تاریخ باستانی بیرون می‌جهد. غرورم، تحت فشار این صحنه، زیر سوال می‌رود. چگونه اجازه دادم؟ چگونه این حجم از ویرانی، بر تن کسی که متعلق به این خانه است، نقش ببندد؟ صدای در ورودی می‌آید، سلام و احوالپرسی هایی که نشان می‌دهد پدر از راه رسیده و یلدا خبر از آمدن آوا را که به او می‌دهد، پدر از مادر جویایش می‌شود. صداها برایم مبهم می‌شود، پدر هم اگر این زخم‌هارا میدید غرورش از پای درش می‌آورد.
هدایت شده از گسترده 8 ساعته
+ نمی‌خوام زنت بشم.. مگه.. مگه زوره؟! من زن توعه غول پیکر نمیشممم! اخمی کرد و سپس غرید: + با زبون خوش میگم بله رو بهم بده وگرنه طور دیگه ای رفتار میکنم.. هقی زدم و گفتم: - مـن دلم نمیخـواد شوهرم رئیس مافـیا باشه، ازت.. میترسم! ترسناک نگاهم کرد: + از من بترسی؟! من واسه هرکی بد باشم برای خانومم مهربونم! بعد از حرفش به سمتم اومد و با کاری که کرد...🫢❤️‍🔥 https://eitaa.com/joinchat/2654668282Cf295a169e5
هدایت شده از گسترده 8 ساعته
+ بیا بغ. م خانومم، بهت که گفتم قول میدم سرت داد نزنم! هقی زدم که یهو دستم رو کشید و افتادم بغ. ش که...🤫🔥 https://eitaa.com/joinchat/2654668282Cf295a169e5
هدایت شده از گسترده 8 ساعته
ساعت 20 پاک کنید. گسترده 8 ساعته.