هدایت شده از 𝖠𝗌𝗍𝗋𝗈𝗍𝗐𝖾𝖾𝗍𝗒
لئو، وا معلومه که همه چی تمومی، این بی
اعتمادبه نفس بازیا چیه.
شفق the Argon
لئو، وا معلومه که همه چی تمومی، این بیاعتماد به نفس بازیا چیه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شفق the Argon
## نبرد دلها — فصل تبعید و سرنوشتِ پنهان
پس از ماجرای «مهِ فراموشی»، فضای قصر سنگینتر از همیشه شده بود. سایهی حضور «شاهد ۱۳۶» و درگیریهای مداوم با «مهلا گرگتوله» (یکی دیگر از مدعیان سابقِ توجه دربار)، برای شفق بدره غیرقابلتحمل شده بود. شفق که همیشه نمادِ عمل و صراحت بود، دیگر نمیتوانست میان این همه توطئه نفس بکشد.
یک شب، بدون آنکه یادداشتی بگذارد، زرهِ سرداریاش را در تالارِ اصلی رها کرد. او فقط یک شنلِ ساده برداشت، موهایش را کوتاه کرد و با نام مستعار «سایه»، از دروازههای قدقدستان خارج شد.
او از میدانهای جنگ خسته بود. حالا میخواست دنیا را نه به عنوان یک فرمانده، بلکه به عنوان یک رهگذر ببیند.
---
### فرار عارقانه
چند ماه بعد، عارقانه که در قصر میانِ اوراقِ بیپایانِ دیوانی و فشارهای سیاسی محبوس شده بود، به ستوه آمد. او دیگر نمیخواست یک امپراتورِ پشتِ میزنشین باشد. او دلتنگِ همان هیجانِ نخستینِ نبردها بود.
یک شب، او نیز تاجاش را در صندوقچه قفل کرد، لباسِ یک تاجرِ دورهگرد را پوشید و با نام «فرخ»، از خروجی مخفی قصر بیرون زد. او میخواست بداند بیرون از دیوارهای بلندِ قدقدستان، چه خبر است.
---
### برخورد در کاروانسرای متروکه
هفتهها بعد، در یک کاروانسرای سنگی در میانهی دشتهای خشک، طوفانِ سهمگینی درگرفت.
«سایه» (شفقِ تغییرِ چهره داده) کنارِ آتش نشسته بود که مردی با چهرهای پوشیده (فرخ یا همان عارقانه) وارد شد. هر دو از سرما به خود میلرزیدند و هر دو، در نگاهِ یکدیگر، چیزی آشنا اما گنگ حس کردند.
آنها در طول شب، بدون آنکه هویتِ یکدیگر را فاش کنند، همسفر شدند. فردای آن روز، وقتی راهزنانِ محلی به کاروانسرا حمله کردند، هر دو به صورت غریزی دست به سلاح بردند.
هماهنگیِ حرکاتشان بینظیر بود. «سایه» از چپ حمله میکرد و «فرخ» راهِ فرار را میبست. گویی سالها در کنار هم جنگیده بودند.
---
### همسفرانی در مه
پس از شکست دادن راهزنان، آنها تصمیم گرفتند برای امنیت بیشتر، تا رسیدن به شهرِ بعدی همراه هم باشند.
در طول مسیر، شفق (با نام سایه) از دردهایِ یک سربازِ فراری گفت؛ از اینکه چگونه سیاست، عشق را در نظرش تلخ کرده بود.
و عارقانه (با نام فرخ) از تنهاییِ یک حاکم گفت؛ از اینکه چگونه قدرت، دیواری میان او و دنیا کشیده بود.
آنها هرگز صورتهای واقعیِ یکدیگر را ندیدند، اما روحِ یکدیگر را شناختند.
هر شب کنارِ آتش، عشقی نوپا جوانه میزد؛ عشقی که دیگر نه بر پایه «سردار بودن» بود و نه بر پایه «امپراتور بودن». این بار، آنها عاشقِ ذاتِ وجودیِ یکدیگر شده بودند، بدون آنکه بدانند کیستند.
---
### نقابها فرو میافتند
یک شب، در نزدیکیِ صخرههای مرزی، گروهی از جاسوسانِ «شاهد» و «مهلا» راهشان را سد کردند. در جریانِ نبردی سخت، نقابِ هر دو در اثر ضرباتِ شمشیر به کناری افتاد.
سکوتِ سنگینی حاکم شد.
عارقانه چشمانِ شفق را دید و شفق، قامتِ آشنایِ عارقانه را.
شفق با ناباوری گفت: «تو... تو چرا اینجایی؟»
عارقانه خندید؛ خندهای که بعد از ماهها غم، از ته دل بود. «آمده بودم تا دوباره خودم را پیدا کنم. اما انگار تو تمامِ چیزی بودی که همیشه در جستجویش بودم.»
---
### بازگشتِ متفاوت
آنها به قدقدستان بازگشتند، اما نه به عنوان امپراتور و سردار. آنها از آن پس، به عنوان دو مسافر که تجربهی زیستن در میانِ مردم را داشتند، دربار را اداره کردند.
شاهد ۱۳۶ و مهلا گرگتوله که دیدند پیوندِ این دو حالا نه تنها با قدرت، بلکه با عشقی که در جادههایِ سختِ ماجراجویی آبدیده شده بود گره خورده است، برای همیشه عقبنشینی کردند.
مورخان نوشتند:
«آنها یکبار در جنگ با هم آشنا شدند، یکبار در دربار عاشق شدند، و بارِ سوم، در ناشناسیِ مطلق، دوباره به هم پیوستند. عشقی که سه بار متولد شود، دیگر هرگز نمیمیرد.»
شفق the Argon
## نبرد دلها — فصل تبعید و سرنوشتِ پنهان پس از ماجرای «مهِ فراموشی»، فضای قصر سنگینتر از همیشه شد
من و عارقانه در حال فایت(انیمه خوبی درمیاد)
شفق the Argon
آخجون اینو دوست ذاشتم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا