از دانايي پرسيدم
نظر شما در مورد مولا علي (ع) چيه؟
ايشان پرسيد : بهترين مکان کجاست ؟
گفتم : مسجد
پرسيد : بهترين جاي مسجد کجاست ؟
گفتم : محراب
پرسيد : بهترين عمل چيه؟
گفتم : نماز
پرسيد : بهترين نماز ؟
گفتم نماز صبح
پرسيد : بهترين قسمت نماز؟
گفتم: سجده
پرسيد : بهترين قسمت بدن ؟
گفتم : سر
پرسيد : بهترين قسمت سر ؟
گفتم پيشاني
پرسيد : بهترين ماه؟
گفتم رمضان
پرسيد : بهترين شب؟
گفتم شب قدر
پرسيد : بهترين نحوه مردن ؟
گفتم شهادت
آنوقت به من گفت :
مولا علي در ماه رمضان در شب قدر در مسجد در محراب مسجد ،
در حال نماز ،
نماز صبح در سجده نماز فرق مبارکش شکافت !
يعني هنوز مات و مبهوت اين نتيجه گيري بسيار زيبا هستم
هديه کنيد به پيشگاه مقدس اميرالمؤمنين حضرت علي ابن ابيطالب (ع) صلواتي بر محمد و آل محمد
عید غدیر، عید امامت و ولایت حضرت علی علیه السلام مبارک باد
انشالله با انتشار این پست عیدیتون رو از دست مولا اميرالمومنین هدیه بگیرید💚
╭━━⊰❀🇮🇷❀⊱━━╮
@ShahidToorajii
╰━━⊰❀♥️❀⊱━━╯
💢✵ #اعمـالشـبعیـدغـدیـر ✵💢
شب عيد غدیر شب بسيار با شرافتى است
سید ابن طاووس در كتاب اقبال
دوازده رکعت نماز با یک سلام
به كيفيتى مخصوص براى اين شب
همراه با دعاهايى روايت كرده است:
⬅️ دوازده رکعت به یک سلام
و بعد از هر دو رکعت تشهد گفته میشود
⇦ در یازده رکعت اول در هر رکعت بخواند:
◽️سوره «حمد» یک مرتبه
◽️سوره «توحید» ده مرتبه
◽️«آیةالکرسی» یک مرتبه
⇦ و در رکعت دوازدهم بخواند:
◽️سوره «حمد» هفت مرتبه
◽️سوره «توحید» هفت مرتبه
⬅️ و سپس دست به قنوت بردارد و بگوید:
【لا إِلهَ إِلَّا اللهُ وَحْدَهُ لا شَرِيکَ لَهُ، لَهُ الْمُلْکُ وَ لَهُ الْحَمْدُ يُحْيِی وَ يُمِيتُ وَ يُمِيتُ وَ يُحْيِی وَ هُوَ حَیُّ لا يَمُوتُ بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَ هُوَ عَلىٰ كُلِّ شَیْءٍ قَدِيرٌ】
⬅️ بعد از رکوع به سجده رفته
و در سجد آخر ده مرتبه این ذکر را بخواند:
【سُبْحانَ مَنْ أَحْصى كُلَّ شَیْءٍ عِلْمُهُ
سُبْحانَ مَنْ لا يَنْبَغِی التَّسْبِيحُ الّا لَهُ
سُبْحانَ ذِی الْمَنِّ وَالنِّعَمِ
سُبْحانَ ذِی الْفَضْلِ وَالطَّوْلِ
سُبْحانَ ذِی الْعِزَّةِ وَالْكَرَمِ
اسْأَلُکَ بِمَعاقِدِ الْعِزِّ مِنْ عَرْشِکَ
وَ مُنْتَهىَ الرَّحْمَةِ مِنْ كِتابِکَ
وَ بِالاسْمِ الاعْظَمِ وَ كَلِماتِکَ التّامَّةِ
انْ تُصَلِّیَ عَلىٰ مُحَمَّدٍ رَسُولِکَ
وَ اهْلِ بَيْتِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ
وَ انْ تَفْعَلَ بِی كَذا وَ كَذا
بجای کذا و کذا حاجات خود را بخواهد
انَّکَ سَمِيعٌ مُجِيبٌ】
⬅️ و پس از سجد آخر
ششمین تشهد و سپس سلام را بخواند
و در این نماز و این کلمات که اثر عجیبی دارد
و در آن اسم اعظم است و سریع الأجابه است
برای حاجات و برآورده شدن آنها انشاءالله
╭━━⊰❀🇮🇷❀⊱━━╮
@ShahidToorajii
╰━━⊰❀♥️❀⊱━━╯
💠 الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَةِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْأَئِمَّةِ المعصومین عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ
🌸 عرض تبریک و تهنیت به مناسبت فرارسیدن عید بزرگ امامت و ولایت، "عید غدیر خم"🍀🍀
عیدتون مبارک و التماس دعا 🍃
message-1719118069-39.mp3
3.39M
🌺 عید غدیر
♨️دلبرترین عالم
🎙حجت الاسلام علیرضا پناهیان
📎 #دهه_ولایت
📎 #غدیر
📎 #عید_غدیر
╭━━⊰❀🇮🇷❀⊱━━╮
@ShahidToorajii
╰━━⊰❀♥️❀⊱━━╯
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
برگرد نگاه کن
پارت291
–بهبه، خانم خوش خواب! به سختی نشست و دست هایش را باز کرد.
مادر و نادیا که کنارش نشسته بودند نگاهم کردند. مادر خطاب به من گفت:
–بچه م خیلی خسته بود. باید حسابی میخوابید.
رستا نیم نگاهی به مادر انداخت.
–میبینم که دو روز نبوده عزیزتر شده.
خودم را در آغوش رستا انداختم و بغضم را که دیگر سر ریز شده بود خالی کردم.
–اِ...، چی شد؟
مادر گفت:
–هیچی، حتما دلش تنگ شده؟
رستا خندید.
–قراره من افسردگی بعد از زایمان بگیرم، نه تو افسردگی بعد از گروگان شدن.
سرم را بلند کردم و اشک هایم را پاک کردم و کنار رستا نشستم.
رستا نگاهم کرد و آرام پرسید:
–چیزی شده؟
دوباره بغض کردم.
صدای گریه ی نوزاد رستا بلند شد.
نادیا به طرف گهواره رفت و با احتیاط نوزاد را در آغوش گرفت.
–آخی! داره با خاله ش همدردی می کنه.
بعد نوزاد را به طرفم گرفت.
–ببین چه دختره نازیه.
بغلش کردم و با انگشت سبابه لپش را ناز کردم.
گریهاش قطع شد و چشمهایش را بست.
رو به رستا پرسیدم:
–اسمش رو چی گذاشتین؟
رستا دست نوزاد را گرفت و نوازش کرد.
–فاطمه خانم.
نادیا نگاهش را به رستا داد.
–من نمی دونم چرا شماها که ایرانی هستین همه ش اسم عربی برای بچههاتون انتخاب می کنید؟ باید اسم ایرانی بذارید دیگه.
رستا آهی کشید.
–چون ائمه همه کس ما هستن، چون ائمه اولویت ما هستن، ایرانمونم فدای ائمهی اطهار.
من همیشه از خدا بچه می خوام تا اون اسمایی رو که عاشقشون هستم براشون بذارم.
بند قنداق فاطمه را که خیلی محکم بسته شده بود را نوازش کردم.
–اسمش خیلی قشنگه، آرامش بخشه، منم بچهی زیاد دوست دارم.
فاطمه دهانش را به این طرف و آن طرف چرخاند.
نوزاد را به طرف مادرش گرفتم.
–فکر کنم گرسنه س.
به طرف سرویس بهداشتی رفتم و گریههایم را آن جا از سر گرفتم.
از سرویس که بیرون آمدم مادر صدایم کرد.
–تلما! مادر، برو تو آشپزخونه صبحونت رو بخور.
مهدی و مریم که به پاهایم چسبیده بودند و مدام میخواستند که همبازی شان شوم را از خودم جدا کردم.
–بچهها امروز حوصله ندارم.
بعد رو به مادر گفتم:
–میل ندارم مامان. نمیخورم.
سر و صدایی از طبقهی بالا توجهم را جلب کرد.
رو به نادیا پرسیدم:
–صدای چیه؟!
نادیا از جایش بلند شد.
–لابد دوباره این دوستت قاطی کرده، از صبح هم، مامان و مامان بزرگ باهاش درگیر بودن.
نگاه سوالیام را به مادر دادم.
مادر با تن صدای پایین گفت:
–مامان بزرگت می خواست این ناخناش رو تر و تمیز کنه منم کمکش کردم. با چه بدبختی چسبا رو از ناخناش جدا کردیم. خیلی سخت بود.
–حالا چرا نادیا میگه قاطی کرده؟
–انگار دوست نداشت این کار رو انجام بدیم. اولش یه کم مقاومت کرد و اذیتمون کرد.
رستا پرسید:
–واقعا دوستت بیکس و کاره؟ نمی شه که کلا این جا بمونه.
مادر نگاهش را به رستا داد.
لیلافتحیپور
╭━━⊰❀🇮🇷❀⊱━━╮
@ShahidToorajii
╰━━⊰❀♥️❀⊱━━╯