سـال ها رفته هنوز یک نفر نیسـت کــه بپرســـد از من
کــه تـو از پنــجره عــشــق چــه ها میـــخواهی؟
صــبح تــا نیــمه شــب مــنـتـظری
هـمه جــا مینگـری...
گـــاه با مــاه سخن مـی گیوی
گـــاه با رهـــــگذران...
خــبر گمشــــده ای میــجویی؟
راســتی گمشده ات کــیست؟ کجــاست؟
شاید او،
هدایت شده از «𝒮𝒽𝒶𝓎𝒹, 𝑜𝑜»
بخواب عزیزم
فدایِ سرت که دوست نداشت...
شب بخیر..
شاید او،
خواستـــم عکس جدیدم را برایت...
بیخیال:)
خواستم امشب کمی با شعرهایت....
بیخیال:)
خواستم از تو چه پنهان...
نه... بماند.... بگذریم:)
بگذریم اصلا،
خداحافظ،
فدایت،
بیخیال:)
شاید او،
یجوری پلهای پشت سرم رو خراب کردم که نه خودم بتونم برگردم ، نه تو بتونی بیای ...
شاید او،
شکسپیر گفت:
من همیشه خوشحالم،
می دانید چرا؟
برای اینکه از هیچکس،
برای چیزی انتظاری ندارم،
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند
زندگی کوتاه است
پس به زندگی ات عشق بورز
خوشحال باش .. و لبخند بزن
فقط برای خودت زندگی کن
شاید او،