امروز ..
با خودم به تهِ دنیا فکر میکردم !
به آن جمله معروف که شنیده بودم ..
جوان میشوی که پیرشوی تا بمیری
و اما من در اثنای جوانی ام ، در پی
چه هستم!؟ شروع کرده ام کهآخرش
را به کجا برسانم ؟
به گورستان ؟
.
بله گورستان
گورستانِ ناامیدی . . .
من جوان شدم که بندگی کنم
که عشق را بیاموزم که شعر بخوانم
که دست در دست آرزوهایم بگذارم
.
همه چیز در دنیا خوب است .
حتی همین لحظاتِ سخت جوانی
که نمیدانی اندوهِ فراوانت حاصل از چیست ؟
که مدام نگرانِ آینده مجهولَت هستی و در
ابهاماتِ عجیب و غریبی غرق میشوی ...
همه چیز خوب است .
.
اولینباری که روایتگری کردم ، نامِ تو را بر زبان آوردم فرماندهترین فرماندهی من . حدِ دوست داشتنم را نمیتوانم توصیف کنم . . . وقتی چشمانم قفل به چشمانت شد که روی جلد این کتاب نقش بسته بود ، بی درنگ کتاب را از توی قفسه برداشتم و خریدم .. میخواهم به تمام عالمیان بگویم که تو ، رئوف ترین فرماندهی تاریخِ انقلابمان بودی . .
پ.ن : بخرید ، بخونید ، کیف کنید !!
#شهسوار
او پرسید : ببینم تو کی هستی ؟ چه کاری ای ؟
او نگاهی به قد و بالای حاج احمد انداخت و همانطور که گوشهی سبیلش را میچرخاند گفت : ما کومله هستیم !
چشمتان روز بد نبیند ، تا گفت کومله هستیم ، حاج احمد چنان گذاشت زیر گوش طرف که او با آن هیکل و دبدبه ، نقش زمین شد .
- میخواهم با تو باشم
در راه خطاب به یکی از کردهها گفتم : اگر احمد متوسلیان رو ببینی ، اونو میشناسی ؟
مرد کرد گفت : نه ، قیافشو ندیدم .
یک نگاه به حاج احمد انداختم و به مرد کرد گفتم : اون مردی که کنارت نشسته حاج احمد متوسلیانِ .
مرد کرد نگاهی به حاج احمد کرد و حاج احمد هم در چشمان او خیره شد . هنوز از حاج احمد چشم از چشم او بر نداشته بود که متوجه شدیم مرد کرد شلوارش را خیس کرده است . ..
- میخواهم با تو باشم