او پرسید : ببینم تو کی هستی ؟ چه کاری ای ؟
او نگاهی به قد و بالای حاج احمد انداخت و همانطور که گوشهی سبیلش را میچرخاند گفت : ما کومله هستیم !
چشمتان روز بد نبیند ، تا گفت کومله هستیم ، حاج احمد چنان گذاشت زیر گوش طرف که او با آن هیکل و دبدبه ، نقش زمین شد .
- میخواهم با تو باشم
در راه خطاب به یکی از کردهها گفتم : اگر احمد متوسلیان رو ببینی ، اونو میشناسی ؟
مرد کرد گفت : نه ، قیافشو ندیدم .
یک نگاه به حاج احمد انداختم و به مرد کرد گفتم : اون مردی که کنارت نشسته حاج احمد متوسلیانِ .
مرد کرد نگاهی به حاج احمد کرد و حاج احمد هم در چشمان او خیره شد . هنوز از حاج احمد چشم از چشم او بر نداشته بود که متوجه شدیم مرد کرد شلوارش را خیس کرده است . ..
- میخواهم با تو باشم
شِیخ .
هجوم درگیری های ذهنیم به حدی افزایش پیدا کرده نمیدونم در مورد کدومشون باهاتون صحبت کنم .. .
.
تنھا مکانِ امن
همین نوشتن است .
.
همیشه خداوند
این بندهی قدر ناشناس را
شگفتزده میکند . .
درست در هنگامهی نا امیدی و در وقتِ رسیدن به جادههای صعبالعبورِ زندگانی ، خداوند حضورش را چنان امضای صد آفرینی که بر روی کاغذِ پرغلط املا ثبت شده باشد ، نشان میدهد . گاهی دست و پا و اندامت را بیاختیار مییابی ، کشیده میشوی به سمتِ آدمی ، کاری ، کتابی ، چیزی . . و من کشیده شدم به سمتِ قفسه کتابخانه ام و از میان دهها کتابِ خوانده نشده ، کتابِ بازبانمحبت را انتخاب کردم . در عرض هفت ساعت خواندن را به اتمام رساندم و حالا نه تنها خیالی تباه در اندیشه ندارم ، بلکه بیش از گذشته ، امید در من جاری شده است . . . خوشحالم و این خوشحالی ، ذهن من را مانند پروانهای که بر روی دست بنشیند ، قلقلک میدهد . آینده را خواهم ساخت ، درست شبیه همان چیزی که در ذهن پرورانده ام ، کتابهایم را خواهم نوشت ، نشریهام را خواهم زد ، صدایم را از رادیو خواهم شنید و در آخر ، شهید خواهم شد .
من قهرمانِ خویش را در درونِ خویش
خواهم ساخت ..
یکماهپیشازپائیز
#شهسوار
بامداد
سلام،حالهمهیماخوباست.khosrow-shakibai-vocabulary-set(05).mp3
زمان:
حجم:
4.7M
دلبسپار
برنجوایِدل . .
@sheikh_ali