eitaa logo
شِیخ .
12.1هزار دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
162 ویدیو
9 فایل
‌الله ‌ بانوی طلبه‌ی دهه هشتادی که شیفته‌ی کتاب و چای و نوشتن است. و او همیشه می‌نویسد‌. شبها، روزها، عصرها و همیشه! پس در این مکانِ مقدس دنبال زرق و برقهای مجازی نباش. فقط بخوان و لبخند بزن. مدیر و رزرو تبلیغات : @Oo_Parvaneh_oO
مشاهده در ایتا
دانلود
- حق‌گویی‌های‌بنده -
Anne :)
هرگزعلاقه‌ها‌وفانتزی‌های‌زندگیت‌رو‌ فراموش‌نکن،‌بخشی‌از‌تو‌هستند♥️.. کتاب ، چای ، تنهایی ، خوندن اشعار سهراب سپهری وقتِ غروب ، پرورش گل و گیاه ، خشک کردن همه گل های رزی که هدیه گرفتی ، تماشای پرواز کبوترها ، بیدار موندن تا طلوع خورشید ، دیوونه بازی با دوست های دوران دبستان ، پوشیدن لباس های مامان و بابا ، خوردن قهوه با نیم کیلو شکر ، جروبحث درمورد برد یا باخت تیم مورد علاقت ، قهر کردن ، خوندن نامه های بچگی ، بدو بدو کردن ، تو سوز سرما لباس گرم نپوشیدن ، چیدن گل های توی خیابون و هدیه دادن به مامان ، خالی کردن ادکلن روی لباس مهمونی ، با مایع ظرف‌شویی حباب درست کردن ، نسکافه خوردن و تماشای فیلم ترسناک کنار رفیقا ، خندیدن از ته دل ، خریدن جوراب های رنگی رنگی ، پاستیل و لواشک ، سینما ، کتابخونه ، هیئت ، صحبت کردن با خودت تو آینه ، شونه کردن موها و قربون صدقه خودت رفتن ... و و و - هرآدمی یک کوه دلخوشی داره ، نکنه وسط کار و درس و تلاش برای آینده ، دلخوشیاتو فراموش کنیا :)🌿 .
شِیخ .
- شهید مهندس محمد عبدوس - خیلی قشنگ میخنده مگه نه :)♥️؟
کی فکرشو میکرد یه جوونِ امروزی که توی خفن ترین پاساژِ شهر بوتیکِ لباس داره ، شهید بشه !؟؟؟ اینجاست که میگن تو هر سن و سال و تیپ و قیافه و شغل و حرفه ای میشه تو راه حق قدم برداشت و پاداش گرفت :)
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مقاومت‌،ایستادگی،غربت ...
شِیخ .
مقاومت‌،ایستادگی،غربت ...
•• روزی که این کلیپ رو ادیت زدم ، مدت ها بود که از خانواده دور بودم ... معنای واژه‌ی غرب رو با پوست و گوشت و استخونم احساس می‌کردم . با کلمه به کلمه‌ی اش اشک ریختم ! خودم رو سرزنش میکردم و میگفتم : چرا من باید در امینت و آسایش و آرامش زندگی کنم و یه عده مردمِ شیعه ، یه عده جوونِ دیگه یکم اون طرف تر از من ، تو کشور خودشون آه و ناله‌ی غربت سر بدن ؟ عزمم رو جزم کردم و گفتم حالا که امینت دارم پس جوری برای اسلام کار میکنم که اون دنیا شرمنده‌ی برادرای دینی خودم نباشم . این روزها هم از خودم ناراحتم . این بود آرمانهای امام‌؟ .
آقا مثلا فردا بیایی !
و باز هم سلام ! یک بغل نصیحت آوردم . از طرفِ پدر برای شما ممبرهای خوش فکر و بامعرفت ... با اجازه همگی شروع میکنم ! .
طبقِ معمول با یک بغل آه و ناله و نا امیدی راهیِ پناهگاهی به نامِ مشورت شدم ! و برای طرحِ مساله ، پدر رو موردِ مقبول‌تری پیدا کردم . خلاصه اینکه با لحنِ غمزده ای مطلب رو غیر مستقیم بیان کردم اما پدر اصلِ مطلب رو گرفت و شروع به نصیحت کرد . .
گفتم : بابا اگه من با فُلان ارگان همکاری میکردم ، فلان آقا که مسئولِ فلان ستادِ ، نسبت به من شناخت پیدا می‌کرد و الان فُلان جا مشغول به کار بودم . . . هنوز کلامم ادامه داشت ! پدر با نگاهِ صبور و لحنِ مطمئنی ، حالت جدی گرفت و گفت : هیچوقت برای رسیدن به موفقیت عجله نکن ... ‌.
و اما ماجرا به اینجا ختم نشد ! ادامه داد و گفت : پله پله بالا برو ، با علم و دانش و مهات . . . حتی اگر لازم بود سال‌های سال در پی کسب مهارت باش و بعد دست به عمل بردار . .