جوششی که مبنای درست نداشته باشه به نتیجه نمیرسه. انقلاب سال ۵۷ پیروز شد چون انقلابیون مبنای فکری درستی داشتن! برای بعد از فروپاشی نظام طاغوت برنامه و طرح و ایده و نظر داشتن. اینجوری نبود که بگن هر چه پیش آید خوش آید.
مبنا داشتن که حالا بعد از چهل و اندی سال هنوز هم با این همه هجمه های نظامی و فرهنگی بازهم کم نیاوردن و ایستاده ان. .
بعد از انقلاب، گروهک های تروریستی و تجزیه طلب ذره ای دست از تلاش برنداشتن. از ترور اشخاص مهم مملکت گرفته تا ترور مردم بیگناه.
این چهارتا اراذلی که این روزها و شبها میریزن توی خیابون و قرآن و حوزه و حسینیه و اتوبوس و ماشین پلیس آتیش میزنن رو اگر گیر بیاری و بخوای دو کلمه باهاشون حرف منطقی و عقلانی بزنی میبینی توی سرشون پوچ و خالیه! ذره ای مبنا برای انجام اعمالشون ندارن..
همشون آدمک های اسرائیل و آمریکا هستن. خود فروخته ان. کوچک و ذلیلان! اگر اقتصاد و هزار و یک مساله دیگه در کشور هست؛ راهش مطالبه ی درسته، انتخاب درسته، پیگیری های عقلانیه.
اونی هم که واقعا معترض باشه صفش رو از این اراذل و اوباش وطن فروش جدا میکنه .
پس هرکیو دیدی با پست و کامنت و استوری و ... داره از این اوباشِ وحشی دفاع میکنه بدون خائن و وطن فروشه و دردش درد اقتصاد نیست!
#ز_شهسوار
#مرگ_بر_اسرائیل
#بصیرت
زندگی نیمی از آنچه در رویا پرورانده بودم به من بخشید : نفس کشیدن در هوای قم، نوشیدن چای در کنج دنج خانهی خودم با فرشهای قرمز و ظرف های گل قرمزی، کتاب خواندن در زمستان و نیمه شبهای حرم ..
کانال شِیخ را خدا آزاد کرد 🌱
سلااااااااام بعد از مدتها.. چقدر سخت بود این نبودن و ننوشتن. چقدر این روزها حرف داشتم براتون و نشد که بهتون بگم. ماهم بالاخره اومدیم... خوبید؟
این چند روز تو دله اتفاقاتی که کف خیابون میوفتاد منم درست شبیه شما یه کنجی از خونه نشسته بودم و میگفتم دم همه بچه های امینتی گرم که اینطور پای وطن و ولایت و دین ایستادن. از ته دل افتخار کردم به ایرانی بودنم!
خیلی غصه خوردم خیلی اشک ریختم بابت تک تک اون مروارید هایی که از دستشون دادیم. بخاطر نوع شهادت ها و وحشی گری های یه عده حیوون خیلی غم روی دلم نشست..
اما غم اصلی، درد اصلی، بغض و دلگیری اصلی دقیقا همونجایی اومد سراغم که با خودم فکر کردم توی این آشوب ها و امتحانات و ابتلائات نقش من چیه و من کجای ماجرام؟ دیدم، بود و نبودم برای دشمنِ این آب و خاک فرقی نداره و بدا به حالم! افسوس که انقدر تباه عمرم گذشته.
حس میکنم همه این اتفاقات در جامعه اسلامی میوفته تا در انتها یه عده رو بیدار کنه! یه عده رو هوشیار کنه... حالا حداقل بعد از این اتفاقات اخیر یه عده آدم مثل من بیدار شدن تا به خودشون یه تکونی بدن و یجوری روزگار بگذرونن که به درد مملکتشون بخورن. به درد دین و مکتبشون بخورن.
فعلا از خودم دلگیرم. اما، حس میکنم الان وقت روایت هاست. باید روایت کنیم تا روایتمون نکنن. تا جایی که بتونم میگم از این اتفاقات و شهدا و روزهایی که به سختی گذشت. روزهایی که خیلی از نور چشمی ها و عزیزای دل خانواده ها رو ازشون گرفت. باید روایت کنیم تا دشمن نیاد و این ایستادگی های عظیمِ زیبا رو وارونه جلوه نده.
#ز_شهسوار
راهپیمایی ۲۲ دی و زیارت خانم حضرت معصومه س تنها چیزایی بودن که یکم دلمو آروم کردن ...
نواب صفوی ها و مصطفی ردانیپور ها و آرمان علیوردی ها شهید نشدن که ما پا روی پا بندازیم و عمرمون رو به روزمرگیها بگذرونیم. برای حفظ این انقلاب و این مکتب باید مبارزه کرد، باید ایستاد، باید مطالعه کرد، باید تلاش کرد. هرکسی به اندازه خودش باید هر روز قدمی برای این مسیر برداره. سوالی که طی این چند روز مدام اومد توی ذهنم : ما برای این انقلاب چه کردیم؟ من جوابی براش نداشتم. خوش به حال اونایی که تونستن جواب این سوال رو به خودشون بدن ...
#ز_شهسوار
زمان هشت سال دفاع مقدس یه عده از انسان های شریف، رفتن تو خط مقدم جبهه ها جنگیدن و جون دادن و فدا کردن همه ی زندگیشون رو به خاطر اینکه ایران بمونه! ایرانی که امروز افتخار میکنیم بهش. ایرانی که حالا اقتدار داره و نقطه ی امنی برای همه ی آزادگان جهانه. اون روزا هر کسی به هر شکلی با هر وسیله ای سعی میکرد توی این دفاع مقدس نقشی داشته باشه. یه عده از جوونا از همه ی چیزهایی که میخواستن و به خاطرش زنده بودن گذشتن. از خانواده شون، از عشقشون، از اهداف و آرمان های دنیاییشون دست کشیدن و رفتن و با تن مقابل تانک دشمن ایستادن و از خاک مقدس ایران عزیز دفاع کردن. یه عده از زنای اندیمشک، زنای دغدغه مند این انقلاب، میگفتن کار ما چیه؟ رسالت ما چیه؟ ما پشت جبهه رسالتی داریم! وظیفه ای داریم!
و اون زنان غیور پشت جبهه، توی یک جای نمورِ دلگیر، یک جای سیمانی کوچیک، یک حوضی ساختن و شروع کردن به شستن لباس رزمنده ها و پتوها و ملافه های بیمارستان ها.. ملافه هایی که باید با مواد شوینده قوی شسته میشد! و این روزها اگر اون خانم های اندیمشکی رو پیدا کنید؛ دست هاشون رو میبینید که دیگه جونی نداره و هزار و یک بیماری دارن که بر اثر استفاده از همون موادهای شوینده است..
مادر هایی که پسرانشون رو فرستاده بودن خط مقدم وقتی لباس های رزمنده ها رو میشستن یهو لابه لای این لباس ها یک تیکه انگشت، یک تیکه از بدنه یک شهید پیدا میکردن.
حالا اون مادر دلش هزار راه میره میگه نکنه دارم تیکه های اِربا اِربا شده بدن پسر خودم رو از لای این پارچه ها جدا میکنم و تو خاک کنار این رختشویی دفن میکنم؟ نکنه این تیکه های پاره تن خودمه؟
آره اون روزها هرکی هرکاری که تونست کرد تا ایران، ایران بمونه! یه عده نشستن کلاه و دستکش بافتن برای رزمنده ها، یه عده لباس ها رو رفو کردن، یه عده ترشی و کمپوت و تنقلات آماده کردن. هر کسی هر کاری که تونست کرد تا بتونه بعداً سرش و جلوی بچه اش و خانواده اش بالا بگیره و بگه منم برای حفظ این انقلابِ بزرگ قدمی برداشتم. من اون روزها نخوردم و نخوابیدم و درگیر روزمرگی های خودم نبودم منم دغدغه داشتم و فکرم گره خورده بود به فکر جنگ و دفاع از خاکِ وطنم.
اون روزها مردم همه ی هم و غمشون دفاع از وطن بود. چون دشمن رو توی خاکشون میدیدن. دشمنی که داره وطن و ناموسشون رو غارت میکنه.. این روزها هم جنگه! هم جنگ تن به تن با دشمن هم جنگ روایت ها... هم جنگی که آقا فرمود جهاد تبیین یک فریضهی فوری و حتمی است.
ما چیکار کردیم توی این جنگ ؟ کجا از خودمون گذشتیم؟ کجا از روزمرگی هامون گذشتیم؟ کجا از اولویت های زندگی شخصی خودمون گذشتیم؟ کجا بخاطر آبادانی این وطن شب ها بیدار موندیم و تا نصف شب کتاب خوندیم که توی این انقلاب، توی این جهاد تبیین، بتونیم قدمی درست برای دفاع از آرمان های انقلاب بزرگ برداریم؟ ما درست شبیه اون آدم های دهه شصت رسالت داریم و باید رسالت مون رو بشناسیم. رسالت همه ی ما این نیست که اگه یه عده ارازل و اوباش و خائن وطن فروش ریختند کف خیابون بریم و با جونمون باهاشون مبارزه کنیم. نه! گاهی وقت ها رسالت ما اینه که هر چیزی رو که دیدیم روایت کنیم. روایت درست. تا بعدها که فرزندمون تاریخ این کشور رو خوند وارونه براش روایت نکنن تا روایت این مجاهدت ها درست باشه و درست در تاریخ ایران عزیز بمونه. تا بعداً فرزندان ما به مسلمان بودن خودشون افتخار کنن و بدونن چه انسانهای شریفی زیستند تا این انقلاب عظیم پابرجا بمونه...
این روزها باید روایت کرد. اون روزها کسی نمیگفت من نوازد دارم؛ تازه عروسم و هزار و یک اتفاق و ماجرای دیگه رو بهانه کنه برای اینکه در دفاع از وطن نقشی نداشته باشه. این روزها هم خدا نکنه که روزمرگی ها و مشغله های شخصی زندگی خودمون رو بهانه کنیم برای کار نکردن.
خدا کنه خدا کنه خدا کنه بیدار باشیم و بدونیم که این انقلاب به دستان ما مردم قراره که پا برجا و استوار باقی بمونه ..
#ز_شهسوار
( ویسم رو تایپ کردم. بخاطر همین یکمتن ادبی چهارچوب بندی شده نیست. ضعفی که در جمله بندی ها هست رو ببخشید. )
سلبریتی، بلاگر و بازیگر!
شما هیجان مجازی ساختید!
ولی آدم ها واقعی کشته شدند!
#مرگ_بر_اسرائیل
@Sheikh_Alii
🔸 نخستین روایتِ شما
از جنگ تروریستی شهری (مشهد)
به قلم #ز_شهسوار
رفته بود توی اتاق، در را چفت کرده بود. صدایش بغض داشت. من از روی زنانگی ام، از روی دلبستگی ام، از روی علاقه ام به او پشت در ایستاده بودم و صدایش را میشنیدم. از لا به لای حرفهایش فهمیدم که درگیری در خیابانها بالا گرفته و عده ای از مدافعان امینت زخمی شده اند. حتی ... حتی شنیدم که یکی از آنها #شهید شده است...
صدایش را بالا برد و به آن کسی که پشت خط بود گفت: منم میام. هرجور شده خودمو به شما میرسونم...
سرم تاب خورد. نگاهم افتاد به عکس عروسیمان که قاب شده بود و چسبیده بود روی دیوار. من چطور میتوانستم تمام زندگی ام را دو دستی بفرستم توی خیابان تا در مقابل عده ای تروریست شهری بایستد؟ من جز او چه کسی را داشتم؟ دو سال سختی کشیدم و رنج دیدم و صبوری کردم تا بالاخره به او رسیدم. حالا خیلی راحت با دستان خودم بفرستمش وسط میدان جنگ؟ اگر برنگردد...؟ خدانکند.
جنگ اصلی در فکر و خیال من بود. اشک میریختم. نفسم بالا نمی آمد. تازه عروس همه چیزش مرد خانه است... همسرم قربان صدقه ام میرفت و میخواست آرامم کند! به هر جان کندنی که بود به خودم نهیب زدم!: بس است دیگر!!!! به خودت بیا. این همه کنج هئیت نشستی و برای حسین ع اشک ریختی که امروز کم بیاوری!؟؟
اشک هایم را با پشت دست پاک کردم. ایستادم در مقابلش. گونه هایش را بوسیدم و گفتم: تو برای من از حسین ع عزیز تر نیستی.. برو!
از زیر قرآن ردش کردم. او با قامتی بلند و سینه ای مالامال از عشق به وطن، رفت و من ماندم. من ماندم و یک دنیا سکوتی که در خانه موج میزد. خیالم مشوش بود...
پنج روز ندیدمش. اگر هم دیدم به قدر ملاقاتی چند ساعته. او مدام در محله ها بود و سینه اش را سپر کرده بود تا مبادا این تروریستهای وحشی بتوانند به اهداف شوم خود برسند. او نبود و من به این همه مردانگی اش افتخار میکردم! با بغض صلوات میفرستادم و با رضایت کامل دعایش میکردم تا از این دفاع از امنیتِ وطن سربلند بیرون بیاید.
بعد از پنج روز به خانه بازگشت. درست وقتی که هردوی ما زخمی بودیم! من زخمی از دلواپسی هایم و او زخمی از کتک هایی که خورده بود. او با نگاه و لبخند و چشمهای زیباش زخم های مرا التیام بخشید و من با باند و ضد عفونی و مسکن، زخم های او را ...
من سخت به او دلبسته ام.
اما به وطن بیش از او و به حسین ع بیش از هردو. من در مبارزه ی خودم با نفسم، پیروز شدم! توانستم وطن را بر عشق و آسایش خویش ترجیح دهم و جانم فدای حسین ع را درست در وقت عمل خود ثابت کنم. من یک زن هجده ساله ی عاشق ام.. همین
#روایتآنروزها
@Sheikh_Alii