شِیخ .
قدیمترها ...
به معشوقهیِ مردها میگفتن : مهربانو .
و به مردهایِ عاشق میگفتن : مهربان .
“بان” پسوند نگه داریه . یه جورایی میشه گفت مرد های عاشق، پاسدار و نگهبانِ
"مهـرِ" معشوقهشون بودن ..
دلبر بیا یه ماشین بساز، برگردیم قدیم ..
علم ، هنر ، مقام ، اصالت خانوادگی
و هرآنچه که برای آدمی ، افتخار آفرین است ؛ زمانی ارزشِ حقیقی پیدا میکند که با اخلاق و رفتارِ نیکو همراه باشد .🌸
رنجِ کودکیهایمان ، فراق از دوستانِ دورانِ دبستان بود و دوری از همبازیهای همیشگی . یا نهایتا اشکهایمان هنگامی سرازیر میشد که مدادِ رنگیِ دوستداشتنیمان را زنگِ ورزش ، زیرِ نیمکت گم میکردیم .
بزرگتر که شدیم ، به دماغمان بادِ بلوغ افتاد و خیال کردیم حالا دیگر برایِ خودمان کسی شدهایم . اشک و ناله در کارمان نبود و مدام با غرور سینه سپر میکردیم در برابر مشکلات .
کمی که گذشت مشکلات را نه با جسم که با روح و جان لمس کردیم و اشکهایمان در خلوت و گوشه دنجی در هیئت سرازیر شد .
هرچه بود ، غمهای کوچک بود و آغوشهای کوچکتر . حالا اما هرکسی به قدر چندین هزار سالِ نوری ، غمی عظیم در دل دارد و تاب و تحملی به قدر یک دانهی گندم کوچک ...
دیگر صحبت از گم شدنِ مداد رنگیهایمان یا اندوهِ قهر کردن با دوستانمان و یا حتی دعواهای بی حساب و کتابمان نیست . غمها مهمان ناخوانده نیستند بلکه دیگر جزئی از وجودمان شدهاند .. چنان بختکی بد خلق و عظیمالجثه به جانمان نشستهاند .
هرکسی به شکلی در خویشتنِ خویش به اندوهی دچار است .
✍🏻 #گمنام
تنها برایِ تو مینويسم .
حالا که دلتنگی ، قلبم را به تپش انداخته ، حالا که اشک تا لبهی چشمانِ بی فروغم آمده است . مینويسم ... زیرا که یک نویسنده راه چارهای جز ثبتِ احساساتش بر روی صفحهی کاغذ ندارد ... بلکه با این کار کمی آرام بگیرد و از اندوهِ عظیمش کاسته شود . به رسمِ عادت و یا شاید به شوقِ بازگوییِ حقایق ، برای تو نامه مینويسم . تا بازگردی و وصال را چنان رقصی دلانگیز بر روی صفحات کاهی روانه کنم . . . دوستدارِ تو .
✍🏻#گمنام