« أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا »
خدا میگه همه ی قدرتها تو دستای منه !
پس از غیر اون نخواه؛ از اون بخواه که
برات بچینه، که بهت ببخشه
که برات فراهم کنه، که نجاتت بده
که خوشحالت کنه (:
#خداےمن•❤
•• @ShmemVsal ••
دلبسپاربہخدایۍکهآفرید؛آتشۍکہ ،
ابراهیمرانسوزاندودریایۍکہموسۍرا
غرقنکردنهنگیکهیونسرانخوردهمه ؛
عالمکهبراۍتوبدبخواهداگرخدانخواهد
نمۍشود !ˇ◡ˇ💙🚎
•.☁️|#خداے_من ••
••• @ShmemVsal •••
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو این کانالا رفتن تا ...|💔
••• @ShmemVsal •••
- ولیحقیقتادلموناونجایی
غنجرفتکهحضرتآقافرمودند :
جوانهایانقلابیامروزازجوان
هایانقلابیدیروزبهترند :)))
#رهبرانہ••💚
••• @ShmemVsal •••
🌱هر روز خود را با بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ آغاز کنید🌱
🔹امام علی (ع): صبور باش! كه بهراستی صبر سرانجامی شيرين و عاقبتی فرخنده دارد.
#صبح_نو
⏳امروز دوشنبه
۱۰ بهمن ماه ۱۴۰۱
۸ رجب ۱۴۴۴
۳۰ ژانویه ۲۰۲۳
رمان مدافع عشق♥️
#پارت11
_وا؟! بخیل. یه آب میخواما...
_منم میخوام... اتفاقًا برادرا جلوی در باکس آب معدنی میدن. قربونت برو بگیر!خدا اجرت بده.
بلند میشوم و یک لگد آرام به پایش میزنم:
_خیلی پررویی!
از زیر چادر میخندد.
سمت در حسینیه میروم و به بیرون سرک میکشم، چند قدم آن طرفتر ایستاده ای و با کس های آب مقابلت چیده شده. تو مســـئـــولی؟!
آب دهانم را قورت میدهم و به سمتت می آیم.
_ ببخشید میشه لطفًا آب بدید؟
یک باکس برمیداری و به سمتم میگیری.
_ علیکم السلام! بفرمایید.
خشک میشوم. سلام نکرده بودم!
چقدر خنگم.
دست هایم می لرزد، انگشت هایم جمع نمیشود تا بتوانم بطری ها را از دستت بگیرم.
یک لحظه شل میگیرم و از دستم رها میشود.
چهرهدات درهم میشود، از جا میپری و پایت را میگیری.
_ آخ آخ!
روی پایت افتاده بود!
محکم به پیشانیام میزنم.
_ وای وای! توروخدا ببخشید... چیزی شد؟
پشت به من میکنی، میدانم میخواهی نگاهت را از من بدزدی.
_ نه خواهرم، خوبم! بفرمایید داخل.
_ توروخدا ببخشید! الان خوبید؟
ببینم پاتونو.
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal
رمان مدافع عشق♥️
#پارت12
باز هم به پیشانی میکوبم... "چرا چرت میگی آخه؟!" با خجالت سمت در حسینیه میدوم.
صدایت را از پشت سر میشنوم:
_خانوم علیزاده...
لب میگزم و برمیگردم سمتت. لنگ لنگان با بطری های آب به سمتم می آیی.
_اینو جا گذاشتید.
نزدیکتر که می آیی، خم میشوی تا بگذاری جلوی پایم؛ که عطرت را به خوبـی احساس میکنم "بوی یاس میدهی" همه ی وجودم میشود استشمام عطرت... چقدر آرام است یاس نگاهت.
نزدیک غروب، وقت برای خودمان بود.
چشمانم دنبالت میگشت. میخواستم آخرهای این سفر، چند عکس از تو بگیرم؛
گرچه فاطمه سادات خودش گفته بود که لحظاتی را ثبت کنم. زمین پرفرازونشیب فکه با پرچم های سرخ و سبزی که باد تکانشان میداد حالی غریب را القا میکرد.
تپهدهای خاکی... و تو درست اینجایی!
لبه ی یکی از همین تپه ها و نگاهت به سرخی آسمان است. پشت به من هستی و زیر لب زمزمه میکنی:
"از هرچه که دم زدیم، آنها دیدند"
آهسته نزدیکت میشوم. دلم نمی آید خلوتت را به هم بزنم.
اما...
_آقای هاشمـی.
توقع حضور مرا نداشتی، آن هم در آن خلوت. از جامیپری، می ایستی و زمانـی که رومیگردانـی به سمت من، پشت پایت... درست لبه ی تپه،
خالـی میشود و... از سراشیبیراش پایین میافتی.
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal
💌❤️
همیشهمیگفت :
واسهکیکارمیکنی ؟!
میگفتم : امامحسین
میگفت : پس،حرفهارو بیخیال !!
کارخودتروبکن
جوابش با امامحسین(:
•شهیدمحمدحسین محمدخانی•
#شهیـدانهـ ••🌿
••• @ShmemVsal •••
شـمیموصــٰال•
❤️:))
یعنےمیشہ
اونروز
توےتنگناےقبر
شونھهاموبگیرے...
تڪونبدے
بگے:
+"إسمع،إفهم،أناحسینبنعلے!
+ أناابنأبیطالب"
نترس؛سروڪارتبامنہ(:♥️
^^ @ShmemVsal ^^