رمان مدافع عشق♥️
#پارت11
_وا؟! بخیل. یه آب میخواما...
_منم میخوام... اتفاقًا برادرا جلوی در باکس آب معدنی میدن. قربونت برو بگیر!خدا اجرت بده.
بلند میشوم و یک لگد آرام به پایش میزنم:
_خیلی پررویی!
از زیر چادر میخندد.
سمت در حسینیه میروم و به بیرون سرک میکشم، چند قدم آن طرفتر ایستاده ای و با کس های آب مقابلت چیده شده. تو مســـئـــولی؟!
آب دهانم را قورت میدهم و به سمتت می آیم.
_ ببخشید میشه لطفًا آب بدید؟
یک باکس برمیداری و به سمتم میگیری.
_ علیکم السلام! بفرمایید.
خشک میشوم. سلام نکرده بودم!
چقدر خنگم.
دست هایم می لرزد، انگشت هایم جمع نمیشود تا بتوانم بطری ها را از دستت بگیرم.
یک لحظه شل میگیرم و از دستم رها میشود.
چهرهدات درهم میشود، از جا میپری و پایت را میگیری.
_ آخ آخ!
روی پایت افتاده بود!
محکم به پیشانیام میزنم.
_ وای وای! توروخدا ببخشید... چیزی شد؟
پشت به من میکنی، میدانم میخواهی نگاهت را از من بدزدی.
_ نه خواهرم، خوبم! بفرمایید داخل.
_ توروخدا ببخشید! الان خوبید؟
ببینم پاتونو.
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal
رمان مدافع عشق♥️
#پارت12
باز هم به پیشانی میکوبم... "چرا چرت میگی آخه؟!" با خجالت سمت در حسینیه میدوم.
صدایت را از پشت سر میشنوم:
_خانوم علیزاده...
لب میگزم و برمیگردم سمتت. لنگ لنگان با بطری های آب به سمتم می آیی.
_اینو جا گذاشتید.
نزدیکتر که می آیی، خم میشوی تا بگذاری جلوی پایم؛ که عطرت را به خوبـی احساس میکنم "بوی یاس میدهی" همه ی وجودم میشود استشمام عطرت... چقدر آرام است یاس نگاهت.
نزدیک غروب، وقت برای خودمان بود.
چشمانم دنبالت میگشت. میخواستم آخرهای این سفر، چند عکس از تو بگیرم؛
گرچه فاطمه سادات خودش گفته بود که لحظاتی را ثبت کنم. زمین پرفرازونشیب فکه با پرچم های سرخ و سبزی که باد تکانشان میداد حالی غریب را القا میکرد.
تپهدهای خاکی... و تو درست اینجایی!
لبه ی یکی از همین تپه ها و نگاهت به سرخی آسمان است. پشت به من هستی و زیر لب زمزمه میکنی:
"از هرچه که دم زدیم، آنها دیدند"
آهسته نزدیکت میشوم. دلم نمی آید خلوتت را به هم بزنم.
اما...
_آقای هاشمـی.
توقع حضور مرا نداشتی، آن هم در آن خلوت. از جامیپری، می ایستی و زمانـی که رومیگردانـی به سمت من، پشت پایت... درست لبه ی تپه،
خالـی میشود و... از سراشیبیراش پایین میافتی.
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal
💌❤️
همیشهمیگفت :
واسهکیکارمیکنی ؟!
میگفتم : امامحسین
میگفت : پس،حرفهارو بیخیال !!
کارخودتروبکن
جوابش با امامحسین(:
•شهیدمحمدحسین محمدخانی•
#شهیـدانهـ ••🌿
••• @ShmemVsal •••
شـمیموصــٰال•
❤️:))
یعنےمیشہ
اونروز
توےتنگناےقبر
شونھهاموبگیرے...
تڪونبدے
بگے:
+"إسمع،إفهم،أناحسینبنعلے!
+ أناابنأبیطالب"
نترس؛سروڪارتبامنہ(:♥️
^^ @ShmemVsal ^^
•🌸✨•
هَدفبعضیازخوآهرآازرفتنبههیئت
پیدآکردننیمہگمشُدشونـہ!
مشخصـٰاتِمدنظرشـونمفقط
پـٰاسدآربـٰآشه،چِشمرَنگـۍ،سیکسپک،
پـٰآتوقجفتشونگـلزآرشهدآبآشہ
واینجٰـاتفآهـمیعنۍفقطاینچندتآمعیآر
اگـہطرفاینآرودآشتهبآشهخوآهرمون
قیداخلآقومیزنـہ!
حـٰآلااگهیهفِلآفلفروشِقدکوتآھچِشم
مشکیبیآدخوآستگآرۍمیگه
منفقطانسآنیتوخـدآییبودنمعیآرمههآ؛
ولـۍمآبهدردهمنمیخوریـم!
#شهیدِفلـٰآفلفروشهمدآشتیما…!
✨¦⇠ #بدونتعارف
^^ @ShmemVsal ^^
❤️:))✨ #امام_حسین علیه السلام غلام با صفایی داشت که نامش «#صافی» بود.
روزی با شماری از اصحاب وارد باغ شد و صافی را مشاهده کرد که گرده ی نانی به دست گرفته ، نصف آن را جلوی سگ میاندازد و نصف دیگرش را خود میخورد.
چون از راز آن پرسید، عرضه داشت: من غلام شما هستم و این حیوان از باغ شما پاسداری میکند، هر دو نشسته بودیم و از سفره ی ارباب متنعّم بودیم.
امام حسین علیه السلام او را در راه خدا آزاد کرد، باغ را به او بخشید و 2000 دینار به او عطا کرد.
👈 صافی در پاسخ گفت: من نیز این باغ را وقفِ یاران و شیعیان شما نمودم 👉 ... .
📚 ارمغان صافی در نقد فرقه بهائی ٫ صفحه 22
به نقل مستدرک الوسائل
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
شـمیموصــٰال•
❤️:))✨ #امام_حسین علیه السلام غلام با صفایی داشت که نامش «#صافی» بود. روزی با شماری از اصحاب وارد
یِههَنذفرۍ،
یهکنجحَرم،
یهچَفیهمُتبرک،
ویِهدلعـٰاشق!💔
اینهَمونحِـسیه،
کہآرزوداشتَم
یکبـٰارتَجربهشکُنم:))
بشینمیِهگوشهتوشلوغۍ
گِریهکنمبَراتو
بهزائراتنِگاهکنم🙂🚶🏿♂. .
ـ ـ ـ ـ ــــــــــ✾ــــــــــ ـ ـ ـ ـ
••• @ShmemVsal •••
«🚶🏻♀️☹»
+آقـٰادومـٰادچِہکـٰارـہهَستـَن؟!
-هنـَرمندن.!
+بـَہبـَہتـوچـِہزمینـِہا؎؟!
-چـٰادرسَرمیکنـَن،دـآبسمَشدرستمیکنـَن!
#خَستِہنبآشۍهنـَرمندمرسۍڪہهستۍ!😐🚶♂
-
😐🙇🏻♀️⸾⸾↬ #تباهیـآت••
^^ @ShmemVsal ^^
حسین سیب سرخی, عبدالرضا هلالیenc_16284555242276477251801.mp3
زمان:
حجم:
3.6M
●━━━━━━─────── ⇆ㅤ
ㅤㅤ ◁ ㅤ❚❚ㅤ▷ ㅤ
🎼#نواےعاشقے♥️|…
🎤#حسینسیبسࢪخے_عبدالࢪضاهلالۍ
<َزْنُدٍگُۍَْحًکٍمُتَْدُاْࢪِهُ..عًشُقٌِعًلٍتَِدًاّرٌھٌ...>ً
#دمآخࢪم...
••• @ShmemVsal •••