گفتم: چرا انقد سختی رو باید تحمل کنم؟
گفتی: «انَّ مع العسر یسرا»🙂☝🏻
"قطعا به دنبال هر سختی، آسانی ست.(انشراح/6)
گفتم: اخه دیگه خسته شدم
گفتی: «لاتـقـنطوا من رحمة الله»🤍🙃
از رحمت من ناامید نشو.(زمر/53)
گفتم: من میدونم که تو منو فراموش کردی
گفتی:«اذکرونی اذکرکم»😍💛
منو یاد کن تا یادت باشم.
گفتم: خب تا کی باید صبر کنم؟
گفتی: « وَ ما یدریک لَعلَّ السّاعة تکون قریبا»
تو چه می دانی، شاید موعدش نزدیک باشد.(احزاب/63)💫👌🏻
گفتم: الهی و ربّی من لی غیرک
(خدایا آخه من غیر تو کیو دارم؟!)
گفتی: «الیس الله بکاف عبده»🥺💙
مگه من برای تو کافی نیستم؟(زمر/36)
#سخن_ناب
#کلام_خدا
@ShmemVsal
خطبہ #عقد بخوانمڪہشوےهمسفرم
تاپراز #عشق ڪنے توهمہ دور و برم
چقدرخوبشود بعد #عروسے هرروز
بہجماعتبخوانےتو #نماز پشتسرم (:❤️
#اندکی_عاشقانه🤭😅
•
@ShmemVsal
تولدت تو آسمونا مبارک داداش روح الله💔
شفاعت مارو هم بکن پیش سیدالشهدا و خدا
#شهدا
#شهید_روحالله_عجمیان
•°[@ShmemVsal]°•
شـمیموصــٰال•
تولدت تو آسمونا مبارک داداش روح الله💔 شفاعت مارو هم بکن پیش سیدالشهدا و خدا #شهدا #شهید_روحالله_ع
روح الله برا هم زوانکم دس هیمیش هم بگر 🙂🥀
• اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَ عَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَ فی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَ حافِظاً وَ قائِدا وَ ناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَک َطَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً•
•••@ShmemVsal•••
شعار غربی های مدعی انسانیت: چراغی که به ترکیه رواست، به سوریه حرام است!
•••@ShmemVsal•••
شـمیموصــٰال•
رمان مدافع عشق ♥️ #پارت34 زبری ای به کف دستم کشیده میشود. چشم هایم را باز میکنم. یک نگاه خیره و آشنا
رمان مدافع عشق ♥️
#پارت35
بیسکوئیتم در چای می افتد و من درحالی که غرغر میکنم به آشپزخانه
میروم تا یک فنجان دیگر بریزم، که مادرم هم خداحافظی میکند و پشت سرم وارد آشپزخانه میشود.
_ این همه زهرا دوستت داره، تو چرا یه ذره شعور نداری؟
_ وا! خب مامان چیکار کنم؟ پاشم پشتک بزنم؟!
_ ادب که نداری؛ زود چایتو بخور حاضر شو.
_ کجا انشاءالله؟
_ بنده خدا گفت عروسم یه هفته ست تو خونه مونده. میایم دنبالتون بریم پارکی جایی...هوا بخوره. دیگه نمیدونه چقد عروسش بی ذوقه.
_ ِای بابا! ببخشید که وقتی فهمیدم ایشونن ترقه در نکردم؛ خب هرکس
یه جوره دیگه!
_ آره یکی ام مثل معتادا دستشو بهونه میکنه میشینه رو مبل هی بیسکوئیت میکنه تو چای.
میخندم و بدون اینکه دیگر چیزی بگویم از آشپزخانه خارج میشوم و به سمت اتاقم میروم. به سختی حاضر میشوم و بهترین روسری ام را سر میکنم. حدود نیم ساعت میگذرد که زنگ در خانه مان به صدا درمی آید.
از پنجره خم میشوم و بیرون را تماشا میکنم. تو پشت دری... تیپ
اسپرت زده ای! چادرم را از روی تخت برمیدارم و از اتاقم بیرون می آیم.
مادرم در را باز میکند و صدایتان را میشنوم.
_ سلام علیکم. خوب هستید؟
_ سلام عزیز مادر؛ بیا تو.
_ نه دیگه؛ اگر حاضرید لطفًا بیایید که راه بیفتیم.
_ منکه حاضرم؛ منتظر این...
هنوز حرفش تمام نشده، وارد راهرو میشوم و میپرم جلوی در. نگاهم میکنی.
_سلام
مثل خودت سرد جواب میدهم.
_ سلام.
مادرم کمک میکند چادرم را سر کنم و از خانه خارج میشویم. زهرا خانوم
روی صندلی شاگرد نشسته، در را باز میکند و تعارف میزند تا مادرم جلو
بنشیند.
راننده سجاد است و فاطمه و زینب هم عقب نشسته اند. مادرم تشکر میکند و سوار میشود؛
پس من و تو کجا بنشینیم؟ مادرت میخندد.
_ شرمنده عروس گلم. یه جوری شده که تو و علی مجبورید با موتورش بیایید.
و به جلو اشاره میکند. موتورت کنار تیربرق پارک شده. لبخندی میزنم و میگویم:
_ دشمنت شرمنده مامان؛ اتفاقا از بوی ماشین خیلی خوشم نمیاد.
تو همان لحظه پوزخندی میزنی و جلوتر از من به سمت موتور میروی.
سجاد هم ماشین را روشن کرده وحرکت میکند. پشت سرت راه می افتم.
سکوت کرده ای، حتی حالم را نمیپرسی؛ پس اشتباه فهمیده بودم. تو همان سنگدل قبلی هستی؛ فقط اگر هفته ی پیش اشک میریختی به خاطر شوک و فضای ایجاد شده بود. صدایم را صاف میکنم و میگویم:
_ دست منم بهتر شده.
_ الحمدالله!
چقدر یخ! سوار موتور میشوی. حرصم میگیرد. کیفم را بینمان میگذارم و سوار میشوم؛ اما نه!دوباره کیف را روی دوشم میاندازم و از پشت دستانم را محکم دورت حلقه میکنم. حس میکنم چیزی در من تغییر کرده؛ شاید دیگر دوستت ندارم، فقط میخواهم تلافی کنم!
از آینه به صورتم نگاه میکنی.
_حتما باید اینجوری بشینی؟
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
•••@ShmemVsal•••