eitaa logo
شـمیم‌وصــٰال•
1.5هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
2.4هزار ویدیو
2 فایل
°•﷽•° سَلام‌بَرصاحِب لَحظِهایِ اِنتِظار... در کویِ تو معروفَمُ از رویِ تو مَحروم :)💛 ‌ڪپی:ذکر¹صلوآت‌،ظهوࢪآقا.. ادمین تبادل : @eftekhari735753 کانال کتابمون: @enghelabsquare أللَّھُمَ؏َـجِّلْ‌لِوَلیِڪَ‌ألْفَـــــــــرَج
مشاهده در ایتا
دانلود
شـمیم‌وصــٰال•
رمان مدافع عشق ♥️ #پارت37 چقد لجبازی تو. دستت چیزیش نشد؟ _ نه. فقط یه کم میسوزه همین. _ هوف... انش
رمان مدافع عشق ♥️ جیغی از خوشحالی میکشد، لپتاپش را روی میز تحریر میگذارد و روشنش میکند. _ تا تو روشنش کنی من برم پایین کیف و چادرمو بیارم. سرش را به نشانه ی “باشه“ تکان میدهد. آهسته از اتاق بیرون میروم و پله ها را پاورچین پاورچین پشت سر میگذارم. تاریکی اطراف وادارم میکند که دست به دیوار بکشم و جلو بروم. کیف و چادرم را در هال گذاشته بودم. چشم هایم را ریز میکنم و روی زمین دنبالش میگردم که حرکت چیزی را در تاریکی احساس میکنم. دقیق میشوم... قد بلند و چهارشانه! تو اینجا چه کار میکنی؟ پشت پنجره ایستاده ای و به حیاط نگاه میکنی. کیفم را روی دوشم میاندازم و چادرم را داخلش میچپانم. آهسته سمتت می آیم. دست سالمم را بالا می آورم و روی شانه ات میگذارم که همان لحظه تو را درحیاط میبینم! پس... فرد قد بلند برمیگردد و شوکه نگاهم میکند. سجاد؟! نفس هردویمان بند می آید. من با وضعیتی که داشتم و او که نگاهش به من افتاده بود و تو که درحیاط لبه ی حوض نشسته ای و نگاهمان میکنی. سجاد عقب عقب میرود و درحالی که زبانش بند آمده از هال بیرون میرود و به طرف پله ها میدود. یخ زده نگاهم سمت حیاط میچرخد.... نیستی؟! همین الان لبه ی حوض نشسته بودی! برمیگردم و از ترس خشک میشوم. باچشم هایی عصبی به من زل زده ای. کی آمدی؟! نفس هایت تند و رگ های گردنت برجسته شده. مچ دستم را میگیری... _ اول ته دیگ و تعارف، بعد دوغ و دلسوزی... الانم شب و همه خواب... خانوم خودشو زیاد خواهر فرض کرده، آره؟! تقریبًا داد میزنی... دهانم بسته شده و تمام تنم میلرزد. _ چیه؟! چرا خشک شدی؟ فکر کردی خوابم آره؟نه. نمیدونم چه فکری کردی؟ فکر کردی چون دوستت ندارم بی غیرتم هستم؟! _نه... _ خب نه چی؟ دیگه چی؟ بگو دیگه! بگو... بگو میشنوم. _ دا... داری اشتباه... مچم را فشار میدهی. _ ِا؟ اشتباه؟! چیزی که جلو چشمه کجاش اشتباست؟ آنقدر عصبی هستی که هر لحظه از ثانیه ی بعدش بیشتر میترسم. خون به چشمانت دویده و عرق به پیشانی ات نشسته. _ بهت توضیح... م... میدم. _ خب راجع به لباست بگو! امشب... الان... شونه ی سجاد... شوکه شدنت...جا خوردنت... توضیح بده! _ فکر کردم... چنان در چشمانم زل زده ای که جرئت نمیکنم ادامه بدهم. ازطرفی گیج شده ام... چقدر برایت مهم است! _ فکر کردم... تویی! _ هه! یعنی قضیه ی شام پارکم فکر کرده بودی منم آره؟ این دیگر حق با توست! گندی است که خودم زده ام. نمیخواستم اینقدر شدید شود. بگذاشتی ام، غم تو نگذاشت مرا حقا که غمت از تو وفادارتر است دیگر کافی بود. هرچه داد و بیداد کرد؛ کافیست هرچه مرا شکستی و من هنوز هم احمقانه عاشقت هستم. نمیدانم چه عکس العملی نشان میدهی، اما دیگر کافیست. برای اینهمه بی تفاوتی و سختی، دست هایم را مشت میکنم و لب هایم را روی هم فشار میدهم. کلمات پشت هم از دهانت خارج میشود و من همه را مثل ضبط صوت جمع میکنم تا به توان بکشانم و تحویلت دهم. لب هایم میلرزد و اشک به روی گونه هایم میلغزد. ✨نویسنده:میم سادات هاشمی @ShmemVsal
رمان مدافع عشق ♥️ _ تو به خاطر تحریک احساسات من حاضری پا بذاری روی غیرتم؟! این جمله ات میشود شلیک آخر به منی که انباری از باروتم. سرم را بالامیگیرم و زل میزنم به چشمانت دست سالمم را بالا می آورم و انگشت اشاره ام را به سمتت میگیرم. _ تو؟! تو غیرت داری؟ داشتی که الان دست من اینجوری نبود! آره... آره گیرم که من زدم زیر همه چیز، زدم زیر قول و حرفای طی شده... تو چی؟ توئم به خاطر یه مشت حرف زدی زیر غیرت و مردونگی؟ چشم هایت گرد و گردتر میشوند. و من درحالی که از شدت گریه به هق هق افتاده ام ادامه میدهم. _ تو هنوز نفهمیدی؟! بخوای نخوای من زنتم... شرعًا و قانونًا! شرع وقانون حرفای طی شده حالیش نیست. تو اگه منو مثل غریبه ها بشکنی تا سرکوچه ام نمیبرنت چه برسه مرز برای جنگ! میفهمی؟ من زنتم... زنت! ما حرف زدیم و قرار گذاشتیم که تو یه روزی میری؛ اما قرار نذاشتیم که همو له کنیم؛ زیر پا بذاریم تا بالا بریم. تو که پسر پیغمبری... آسید آسید از دهن رفیقات نمی افته! تو که شاگرد اول حوزه ای... ببینم حقی که از من رو گردنته رو میدونی؟ اون دنیا میخوای بگی حرف زدیم؟ ِا... چه جالب! چهره ات هر لحظه سرخ تر میشود. صدایت میلرزد و بین حرف میپری. _ بس کن... بسه! _ نه... چرا؟! چرا بس کنم؟ حدود یک ماهه که ساکت بودم. هرچی شد بازم مثل احمقا دوست داشتم! مگه نگفتی بگو... مگه عربده نکشیدی بگو،توضیح بده... اینا همه ش توضیحه؛ اگه بعد از اتفاق دست من، همه چیو میسپردم به پدرم اینجور نمیشد. وقتی که بابام فهمید تو بودی و من تنها راهی کلاس شدم به قدری عصبانی شد که میگفت همه چی تمومه؛ حتی پدرمم فهمید از غیرت فقط اداشو فهمیدی؛ ولی من جلوشو گرفتم و گفتم که مقصر من بودم، بچه بازی کردم و نتونستی بیای دنبالم، نشد؛ اگه جلوشو نمیگرفتم الان سینه تو جلو نمیدادی و بهم تهمت نمیزدی؛ حتی خانواده ی خودت چندبار زنگ زدن و گفتن که تو مقصر بودی... آره تو... اما من گذشتم باغیرت! الان مشکلت شام پارک و لباس الان منه؟! تو که درس دین خوندی، نمیفهمی تهمت گناه کبیره ست؟! آره، باشه... میگم حق با توئه. باز میگویی: _ گفتم بس کن! _ نه گوش کن! آره کارای پارک برای این بود که حرصت رو دربیارم، اما اینجا... فکر کردم تویی!چون مادرت گفته بود سجاد شب خونه نیست. حالا چی؟ بازم حرف داری؟ بازم میخوای لهم کنی؟ دست باند پیچی شده ام را به سینه ات میکوبم. _ میدونی... میدونی تو خیلی بدی! خیلی... از خدا میخوام آرزوی اون جنگ و دفاع رو به دلت بذاره! دیگر متوجه حرکاتم نیستم و پی در پی به سینه ات میکوبم. _ نه... من... من خیلی دیوونه ام... یه احمق که هنوزم میگم دوستت دارم! اآره لعنتی، دوستت دارم... اون دعامو پس میگیرم؛ برو... باید بری! تقصیر خودم بود، خودم از اول قبول کردم. احساس میکنم تنت در حال لرزیدن است. سرم را بالا میگیرم. گریه میکنی... شدیدتر از من؟! لبهایت را روی هم فشار میدهی و شانه هایت تکان میخورد. میخواهی چیزی بگویی که نگاهت به دست بخیه خورده ام میافتد. _ ببین چیکار کردی ریحان! بازویم را میگیری و به دنبال خود میکشی. به دستم نگاه میکنم. خون از لابلای باند روی فرش میریزد. از هال بیرون میرویم و هر دو خشک میشویم. ✨نویسنده:میم سادات هاشمی @ShmemVsal
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از 𝙵𝚊𝚝𝚎𝚖𝚎𝚑
تهران😎✌️
شـمیم‌وصــٰال•
چی نوشته؟
ما اسرائیل را نابود خواهیم کرد✌🏻
دل‌حیـرانInShot_۲۰۲۳۰۲۱۰_۲۳۵۲۰۸۶۸۷_۱۰۰۲۲۰۲۳.m4a
زمان: حجم: 15M
نمیدانم چگونه وآژه کنار هم بگذارم تا از ایران بگویم! چون شدنی نیست تلاشی برای سکونت وآژه ها نمیکنم اما ما آمده‌ایم که به قداست وآژه‌ی الله اکبر تا پای جان ایران خود را در آغوش بگیریم و بوی بهشت بشنویم از واج به واج وطن‌مان :))))) [ کاری از بچه های رادیویی دل حیران ]
• مثل دیروز تو را دوست ندارم دیگر متحول شده ام دوست ترت میدارم.💖
•°• چه بسیارند عبرت‌ها و چه اندک‌اند عبرت گیرندگان. _امیرالمومنین🌿
شـمیم‌وصــٰال•
رمان مدافع عشق ♥️ #پارت39 _ تو به خاطر تحریک احساسات من حاضری پا بذاری روی غیرتم؟! این جمله ات میشو
رمان مدافع عشق ♥️ مادرت پایین پله ها ایستاده و اشک میریزد. فاطمه هم بالای پله ها ماتش برده. _ داداش... تو چیکار کردی؟! پس تمام این مدت حرف هایمان شنونده های دیگری هم داشت. همه چیز فاش شد؛ اما تو بی اهمیت از کنار مادرت رد میشوی، به طبقه ی بالا میدوی و چند دقیقه بعد با یک چفیه و شلوار ورزشی و سوییشرت پایین می آیی. چفیه را روی سرم می اندازی و گره میزنی شلوار را دستم میدهی. _ پات کن بدو! به سختی خم میشوم و میپوشم. سوییشرت را خودت تنم میکنی. از درد لب پایینم را گاز میگیرم. مادرت با گریه میگوید: _ علی کارت دارم. _ باشه برای بعد مادر؛ همه چیو خودم توضیح میدم... فعلا باید ببرمش بیمارستان. اینها را همینطور که به هال میروی و چادرم را می آوری میگویی. با نگرانی نگاهم میکنی. _ تا موتور رو بیرون میذارم، سرت کن. فاطمه از همان بالا میگوید: _ خب با ماشین ببر، هوا... حرفش را نیمه قطع میکنی. _ اینجوری زودتر میرسم. به حیاط میدوی ومن همانطور که به سختی کش چادرم را روی چفیه میکشم، نگاهی به مادرت میکنم که گوشه ای ایستاده و تماشا میکند. _ ریحانه... اینایی که با دعوا گفتید راست بود؟ سرم را به نشانه ی تاسف تکان میدهم و با بغض به حیاط میروم. پرستار برای بار آخر دستم را چک میکند و میگوید: _ شانس آوردید خیلی باز نشده بودن... نیم ساعت دیگه بعد از تموم شدن سرم، میتونید برید. این را میگوید و اتاق را ترک میکند. بالای سرم ایستادهای و هنوز بغض داری. حس میکنم زیادی تند رفته ام... زیادی غیرت را به رخ ات کشیده ام. هرچه است سبک شده ام؛ شاید به خاطر گریه و مشت هایم بود. روی صندلی کنار تخت مینشینی و دستت را روی دست سالمم میگذاری. با تعجب نگاهت میکنم. آهسته میپرسی: _ چند روزه؟ چند روزه که... لرزش بیشتری به صدایت میدود. _ چند روزه که زنمی؟ آرام جواب میدهم: _ بیست وهفت روز... لبخند تلخی میزنی. _ دیدی اشتباه گفتی؛ بیست و نه روزه! بهت زده نگاهت میکنم. از من دقیق تر حساب روزها را داری! _ از من دقیقتری. نگاهت را به دستم میدوزی. بغضت را فرو میبری. _ فکر کنم مجبور شیم دستتو سه باره بخیه بزنیم! فهمیدم میخواهی از زیر حرف در بروی؛ اما من مصمم بودم برای اینکه بدانم چطور است که تعداد روزهای سپری شده در خاطر تو بهتر مانده تا من! _ نگفتی چرا؟ چطور تو حساب روزا از من دقیق تری؟ فکر میکردم برات مهم نیست. ✨نویسنده:میم سادات هاشمی @ShmemVsal