رمان مدافع عشق ♥️
#پارت41
لبخند تلخی میزنی و به چشمانم خیره میشوی.
_ میدونستی خیلی لجبازی، خانوم کله شق من!
این جمله ات همه ی تنم را سست میکند. خانوم من؟!
ادامه میدهی.
_ میخوای بدونی چرا؟
با چشمانم التماس میکنم که بگو!
_ شاید داشتم میشمردم ببینم کی از دستت راحت میشم.
و پشت بندش مسخره میخندی. از تجربه ی این یک ماه گذشته به دلم می افتد که نکند راست میگویی! برای همین بی اراده بغض به گلویم میدود.
_ آره. حدسشو میزدم؛ جز این چی میتونه باشه؟
رویم را برمیگردانم سمت پنجره و بغضم را رها میکنم. تصویرت روی شیشه ی پنجره منعکس میشود. دستت را به سمت صورتم می آوری،چانه ام را میگیری و رویم را برمیگردانی سمت خودت.
_ با اشکات زجر میدی ریحانه؛ میشه بس کنی؟
باورم نمیشد... تو علی اکبر منی؟!
نگاهت میکنم و خشکم میزند. قطرات براق خون به آهستگی از بینی ات
پایین می آیند و روی پیرهنت میچکد. به من من می افتم.
_ ع... علی... علی اکبر... خون؟!
و با ترس به صورتت اشاره میکنم.
دستت را از زیر چانه ام برمیداری و میگیری روی بینیات.
_ چیزی نیست، چیزی نیست!
بلند میشوی و از اتاق میدوی بیرون. با نگرانی روی تخت مینشینم.
●●●●
موتورت را داخل حیاط هل میدهی و من کنارت آهسته داخل می آیم.
_ علی مطمئنی خوبی؟
_ آره. از بیخوابی اینجوری شدم. دیشب تا صبح کتاب میخوندم!
با نگرانی نگاهت میکنم و سرم را به نشانه ی “قبول کردم“ تکان میدهم.
*
زهرا خانوم پرده را کنار زده و پشت پنجره ایستاده. چشم هایش از غصه
قرمز شده.
مچ دستم را میگیری، خم میشوی و کنار گوشم به حالت زمزمه میگویی:
_ هرچی گفتم تایید میکنی، باشه؟!
_ باشه.
فرصت بحث نیست و من میدانم به حد کافی خودت دلواپسی! آرام وارد راهرو میشوی و بعد هم هال... یا شاید بهتر است بگویم سمت اتاق بازجویی! زهرا خانوم لبخندی ساختگی به من میزند و میگوید:
_ سلام عزیزم... حالت بهتر شد؟ دکتر چی گفت؟
دستم را بالا میگیرم و نشانش میدهم.
_ چیزی نیست. دوباره بخیه خورد.
چند قدم به سمتم می آید و شانه هایم را میگیرد.
_ بیا بشین کنارم.
و اشاره میکند به کاناپه ی سورمه ای رنگ کنار پنجره. کنارش مینشینم و تو ایستاده ای در انتظار سوالاتی که ممکن بود بعدش اتفاق بدی بیفتد!
زهرا خانوم دستم را میگیرد و به چشمانم زل میزند.
_ ریحانه مادر، دق کردم تا برگردید. چندتا سوال ازت میپرسم. نترس و
راستشو بگو!
سعی میکنم خوب فیلم بازی کنم. شانه هایم را بی تفاوت بالا میاندازم و با خنده میگویم:
_ وا مامان! ازچی بترسم قربونت بشم.
چشم های تیره اش را اشک پر میکند.
_ به من دروغ نگو همین!
✨نویسنده:میمسادات هاشمی
@ShmemVsal
•
لا اعرف قواعد النجاح ولکن اهم قاعده للفشل ارضاء کل الناس.🚶🏿♂
من قواعد پیروزی را نمی دانم اما مهم ترین قاعده شکست راضی کردن همه مردم است...!🦋
••••@ShmemVsal••••
هدایت شده از شـمیموصــٰال•
أللَّھُمَ؏َـجِّلْلِوَلیِڪَألْفَـــــــــرَج💛🌿
شـمیموصــٰال•
بـَسمـِ رَبُ الـ؏َـشق♥️:)!
میگنهرڪۍنفسشتنگمیشہ
توۍبیمارستانبستریشمیڪنند
خدایامانفسمونتنگحسینہ!
ڪجابستریشیمخوبہ؟:)♥'!
•─────•❁•─────•
•°@ShmemVsal°•
بچه حزب اللهی که وقتی تویِ جمع،
بحث دین میشه هیچ اطلاعاتی نداره
به چه دردی میخوره؟!
- خودمو میگم..!
•••@ShmemVsal•••
شـمیموصــٰال•
بچه حزب اللهی که وقتی تویِ جمع، بحث دین میشه هیچ اطلاعاتی نداره به چه دردی میخوره؟! - خودمو میگم.
از مذهبی بودن به جز ریش و چادر چیز دیگه ای بلد نشدیم و یاد نگرفتیم :)
بلدیم تصاویر زمینه و پروفایل رهبری و سردار سلیمانی رو پر کنیم تو گوشیمون...
( این میشه نشانه ی انقلابی بودنمون )
پول اینترنتی که صرف دانلود عکس رهبری کردیم رو اگه میدادیم کتاب هاشون رو میخوندیم الان یه تحلیلگر درجه یک بودیم :).
ولی چه فایده که #جوگیریم ___
◇◇@ShmemVsal◇◇
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پُرسیـدَملبـآسپاسـدآریچهرنگۍاسـت ؟!
سَـبزیــآخاڪۍ ؟!
+خَندیـدوگُـفت:ایـنلِبـآسهاعآدت
ڪَردهاندیـآخونیباشَندیـاگِلۍ ..!
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی