شـمیموصــٰال•
رمان مدافع عشق ♥️ #پارت43 تو دست هایت را از پشت دور مادرت حلقه میکنی. _ مادر عزیزم، تو اگه انقدر به
رمان مدافع عشق ♥️
#پارت44
نگاهم میکنی و روی تنها صندلی باقی مانده مینشینی.
_ راستش فاطمه گفت بیام. مام که حرف گوش کن؛ آمدیم دیگر.
از اینکه تو هم هستی خیلی خوشحال میشوم و برای قدردانی با لبخندی
گرم دست فاطمه را میگیرم و فشار میدهم. او هم چشمک کوچکی
میزند.
سفارش میدهیم و منتظر میمانیم. دست چپت را زیر چانه گذاشته ای و به زینب زل زدهای.
_ چه کم حرف شدی زینب!
_ کی؟ من؟!
_ آره. یه کمم سرخ و سفید!
زینب با استرس دست روی صورتش میکشد و جواب میدهد.
_ کجا سرخ شدم؟
_ یه کمم تپل!
اینبار خودش را جمع وجور میکند.
_ ِا.. داداش! اذیت نکن، کجام تپل شده؟
با چشم اشاره میکنی به شکمش و لبخند پر رنگی تحویل خواهر خجالتی ات میدهی.
فاطمه با چشم های گرد و دهانی باز میپرسد.
_ تو از کجا فهمیدی؟
میخندی.
_ بابا مثلا یه مدت قابله بودما!
همه میخندیم؛ ولی زینب با شرم منو را از روی میز برمیدارد و جلوی صورتش میگیرد.
تو هم به سرعت منو را از دستش میکشی و صورتش را میبوسی.
_قربون آبجی با حیام
با خنده نگاهت میکنم که یک لحظه تمام بدنم سرد میشود. با ترس یک دستمال کاغذی از جعبه اش بیرون میکشم،
بلند میشوم، خم میشوم طرفت و دستمال را روی بینی ات میگذارم.
همه یکدفعه ساکت میشوند.
_ علی... دوباره داره خون میاد!
دستمال را میگیری و میگویی:
_ چیزی نیست، زیر آفتاب بودم،طبیعیه.
زینب هل میکند و مچ دستت را میگیرد.
_ داداش چی شد؟
_ِا! چیزی نیست. آفتاب زده پس کله م همین؛ تو نگران نشو خواهرم، برات خوب نیست.
و بلند میشوی و از میز فاصله میگیری.
فاطمه به من اشاره میکند
_ برو دنبالش.
و من هم از خدا خواسته به دنبالت میدوم. متوجه میشوی و میگویی:
_ چرا اومدی؟ چیزی نیست که، چرا انقدر گنده ش میکنید؟
_ این دومین باره!
_ خب باشه؛ طبیعیه عزیزم.
می ایستم... "عزیزم؟!" این اولین باری است که این کلمه را میگویی.
_ کجاش طبیعیه؟
_ خب وقتی زیاد تو آفتاب باشی خون دماغ میشی.
مسیر نگاهت را سمت سرویس بهداشتی را دنبال میکنم.
_ دیگه دستمال نمیخوای؟
_ نه همراهم دارم.
و قدمهایت را بلندتر میکنی.
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal
رمان مدافع عشق ♥️
#پارت45
پدرم فنجان چایش را روی میز میگذارد و روزنامه ای که در دستش است
را ورق میزند. من هم با ولع شیرینی هایی که مادرم عصر پخته را یکی
یکی می بلعم!
مادرم نگاهم میکند و میگوید:
_ بیچاره ی گشنه! آرومتر... دختر مگه نخورده ای؟!
_ قربون دستپخت مامان شم که نمیشه آروم خوردش.
پدرم از زیر عینک نگاهی به مادرم میکند.
_ مریم؟ نظرت راجع به یه مسافرت چیه؟
_ مسافرت؟! الان؟
_ آره. یه چند وقته دلم میخواد بریم مشهد. دلمون وا میشه!
مادرم در لحظه بغض میکند.
_ مشهد؟ آره؛ یه ساله نرفتیم
_ از طرف شرکت به خانواده ها جا میدن، گفتم مائم بریم.
و بعد نگاهش را سمت من میچرخاند.
_ ها بابا؟
پیشنهاد خوبی بود، ولی اگر میرفتم چند روزم را از دست میدادم. کلا
حدود پنجاه روز دیگر وقت دارم!
سرم را تکان میدهم و شیرینی ای که در دست دارم را نگاه میکنم.
_ هرچی شما بگی بابا.
_ خب میخوام نظر تو رو هم بدونم دختر؛ چون میخواستم اگه موافق
باشی به خانواده ی آقا دومادم بگیم بیان.
برق از سرم میپرد.
_ واقعنی؟!
_ آره. گفتم که جا میدن.
بین حرفش میپرم.
_ وای من حسابی موافقم!
مادرم صورتش را چنگ میزند.
_ زشته دختر، انقدر ذوق نکن!
پدرم لبخند کمرنگی میزند.
_ پس کم کم آماده باشید. خودم به پدرشون زنگ میزنم و میگم.
شیرینی را در دهانم میچپانم و به اتاقم میروم. در را میبندم و شروع
میکنم به ادا در آوردن و بالا پایین پریدن.
مسافرت فرصت خوبی است
برای عاشق کردن. خصوصًا الان که شیر نر کمی آرام شده.
مادرم لیوان شیرکاکائو به دست در را باز میکند. نگاهش به من که می افتد میگوید:
_ وا! دخترخل شدی؟ چرا میرقصی؟
روی تختم میپرم و میخندم.
_ آخه خوشحالم مامان جونی.
لیوان را روی میز تحریرم میگذارد.
_ بیا، یادت رفت بقیه شو بخوری.
پشتش را میکند که برود و موقع بستن در دستش را به نشانه ی خاک بر
سرت بلال می آورد.
یعنی... تو اون سرت، شوهر ذلیل!
میرود و من تنها میمانم با یک عالم تو
مدتی هست که درگیر سوالی شده ام
تو چه داری که من اینگونه هوایی شده ام؟
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal
هدایت شده از شـمیموصــٰال•
أللَّھُمَ؏َـجِّلْلِوَلیِڪَألْفَـــــــــرَج💛🌿
روح الله رحیمیانRaham-Nakon.mp3
زمان:
حجم:
3.5M
هـمـش از عـراقـیـا مـیـگـیـرم سـراغـتـو💔😞
شـمیموصــٰال•
بھنامخدایےکھازدرونقلبهاآگاہاست:)🍁❤️
آنچـہ گـذشـت👀🙃
هدایت شده از شـمیموصــٰال•
🌑✨
شب بخیر اے نفست ، شرح پریشانے من
ماه پیشانے من، رفیق بارانے من♥️🌧 :)
#شبتونمنوربهنگاهشھدا🌱'!
♥️°`🌙-
@ShmemVsal✨
هدایت شده از شـمیموصــٰال•
••اَلْحَمدُ اللهِ الَذے خَلَقَ الحُسيـــن (ع)••♥️️
شـمیموصــٰال•
••اَلْحَمدُ اللهِ الَذے خَلَقَ الحُسيـــن (ع)••♥️️
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیمارغمم عین دوایۍ تو مرا:)♥️🌿
••••@ShmemVsal••••