شـمیموصــٰال•
اَلسّلامُ عَلیک أیهَاالْعَبْدُالصّالِحُ الْمُطِیعُ للّه
حسن عطاییenc_16731997930994290368159.mp3
زمان:
حجم:
2.9M
#مداحی
کربلایی حسن عطایی
گوش فرادهید...!
هدایت شده از ♡عشق من حجاب ♡
چیزے نموندھ تا 1.8k شدنمون👀♥️
میشہ بیاین دلمون و شاد ڪنید؟!
~•@hajabbjaha~•
#فوࢪ
هدایت شده از برای آگاهی!🇮🇷🇵🇸
ولـنـتـایـنـ چـیـهـ؟☹️ولـنـتـایـنـ واسـهـ غـربــیـ هـاسـتـ❌
واسـهـ مـا مـذهـبــیـونـ روزِ عـشـقـ روزِ ازدواجـِ مـولـامـونـ حـضـرتـِ عـلـیـ و حـضـرتـِ زهـراسـتـ😍😍💚
♥️💍|🆔@BarayeAgaahi
#فور
شـمیموصــٰال•
جوانترین شهیدمدافع حرم شهید سیدمصطفی موسوی ۳ روزپس از ۲۰سالگی اش به شهادت رسید. ولادت: ۱۳۷۴/۸/۱۸ شها
Reza Narimani ~ Music-Fa.ComReza Narimani - Poshte Pat Ab Mirizam (320).mp3
زمان:
حجم:
13.4M
#مداحی
پشت پات آب می ریزم
دل بی تاب می ریزم
دست حق پشت پنات
دوباره خبر رسید
که یه لاله پر کشید...
برنامه هرروز بعضی هامون؛
1) کار کردن با گوشی
2) شارژ کردن گوشی
3) کار کردن با گوشی وقتی که تو شارژه
-هدفت از اینکه به دنیا اومدی چیه؟
@ShmemVsal
شـمیموصــٰال•
رمان مدافع عشق ♥️ #پارت45 پدرم فنجان چایش را روی میز میگذارد و روزنامه ای که در دستش است را ورق می
رمان مدافع عشق♥️
#پارت46
روی صندلی خشک و سرد راه آهن جابه جا میشوم و غرولند میکنم.
مادرم گوشه چشمی برایم نازک میکند که:
چته؟ از وقتی نشستی هی غر میزنی.
پدرم که در حال بازی باگوشی داغون و قدیمی اش است میگوید:
_ خب غرغر از دوری شوهره دیگه خانوم!
خجالت زده نگاهم را از هردویشان میدزدم و به ورودی ایستگاه نگاه میکنم. دلشوره به جانم افتاده “نکند نرسند و ما تنها برویم!“ از استرس گوشه ی روسری صورتی رنگم را به دور انگشتم میپیچم و باز میکنم.
شوق عجیبی دارم، از اینکه این اولین سفرمان است. طاقت نمی آورم از جا
بلند میشوم که مادرم سریع میپرسد:
_ کجا؟
_ میرم آب بخورم.
_ وا! آب که داریم، تو کیف منه!
_ میدونم، گرم شده! شما میخورید بیارم؟
_ نه مادر!
پدرم زیر لب میگوید:
-یه لیوان واسه من بیار.
آهسته میگویم "چشم" و به سمت آب سردکن میروم؛ اما نگاهم میچرخد
در فکر اینکه هر لحظه ممکن است برسید.
به آب سردکن میرسم یک لیوان یکبار مصرف را پر از آب خنک میکنم و برمیگردم. حواسم نیست و سرم به اطراف میگردد که یکدفعه به چیزی میخورم و لیوان از دستم می افتد.
_ هوی خانوم حواست کجاست؟!
روبه رو را نگاه میکنم... مردی قدبلند و چهارشانه باپیراهن جذب که لیوان
آب من تماما خیسش کرده بود! بلیت هایی که در دست چپ داشت هم خیس شده بودند!
گوشه ی چادرم را روی صورتم میکشم. خم میشوم و همان طور که لیوان را از روی زمین برمی دارم میگویم:
شرمنده... ندیدمتون!
ابروهای پهن و پیوسته اش را درهم میکشد و درحالی که گوشه ی پیرهنش را تکان میدهد تا خشک شود جواب میدهد:
_ همینه دیگه؛ گند میزنید بعد میگید ببخشید.
دردلم میگویم خب چیزی نیست که...خشک میشه؛
اما فقط میگویم:
_ بازم ببخشید.
نگاهم به خانوم کناریاش می افتد که آرایش روی صورتش ماسیده و موهای زرد رنگش حس بدی را منتقل میکند... خب پس همین، دلش از جای دیگر پر است!
سرم را پایین میاندازم که از کنارش رد شوم که دوباره میگوید:
_ چادری اید دیگه، یه ببخشید و سرتونو میندازید پایین هری!
عصبی میشوم؛ اما خونسرد فقط برای بار آخر نگاهش میکنم.
_ مگه اسباب بازیه؟ نه آقای عزیز، بذارید تو ادبیات کمکتون کنم. خانومم هستن...
_ برو آقا... برو! به حد کافی اسباب بازی گونی پیچت گند زد به اعصابم.
ببین بلیتا رو چیکار کرد!
نگرانی به جانم میافتد که الان دعوا میشود؛ اما تو سرد و تلخ نگاهت را
به چهره ی مرد میدوزی. دست راستت را به سمت دکمه ی آخر پیراهن مرد بالا می آوری... نزدیک گردنش و در یک چشم به هم زدن انگشتت را در فضای خالی بین دو دکمه میبری و با فشار انگشتت دو دکمه ی اول را میکنی!
مرد شوکه نگاهت میکند. با حفظ خونسردی ات به سمت من می آیی و با
لبخند معناداری میگویی:
-خواستم بگم این دوتا دکمه رو ما دهاتیا میبندیم؛ بهش میگن یقه آخوندی...اینجوری خوشتیپ تری! این کمترین جواب بود برای اون کلمه ی گونی پیچت؛ یا علی!
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal
رمان مدافع عشق ♥️
#پارت47
بازوی مرا میگیری و به دنبال خود میکشی. مرد عصبی داد میزند:
-وایسا بینم!
و به سمتمان می آید. با ترس آستینت را میکشم.
_ علی الان میکشدت!
اخم میکنی و بلند جوابش را میدهی
_ بهتره نیای؛ وگرنه باید خودت جوابشون رو بدی!
و به حراست اشاره میکنی.
مرد می ایستد و با حرص داد میزند:
_ اره اونائم از خودتونن!
میخندی.
_ اوهوم... همه دهاتی!
و پشتت را به او میکنی و دست مرا محکم میگیری. با تعجب نگاهت
میکنم. زیرچشمی نگاهم میکنی.
_ اولا سلام؛ دومًا چیه؟ داری با چشات قورتم میدی!
_ نترسیدی؟ از اینکه...
_ از اینکه بزنه ترشیم کنه؟
_ ترشی؟
_ آره دیگه؛ مگه منظورت له نیست؟
میخندم.
_ آره. ترشی!
_ نه. اینا فقط ادا و صدائن!
_ کارت زشت نبود؟ اینکه دکمه شو پاره کردی؟
_ زشت بود؛ اما اگه خودمو کنترل نکرده بودم - لا اله الی الله- میزدمش؛ فقط
به خاطر یه کلمه ش...در دلم قند آلاسکا میشود. چقدر رویم حساسی! با ذوق نگاهت میکنم.
میفهمی و بحث را عوض میکنی
_ام... خب، بهتره چیزی به مامان-بابا نگیم، بیخود نگران میشن.
پدرت ایستاده و سیبی را به پدرم تعارف میزند. مادرم هم کنار زهرا خانوم نشسته و گرم گرفته. فاطمه هم یه گوشه کنار چمدانش ایستاده و با گوشی ور میرود. پدرم که ما را در چند قدمی میبیند میگوید:
_ از تشنگی خفه شدم بابا، دیگه زحمت نکش دختر...
با شرمندگی میگویم:
_ ببخشید باباجون!
نگاهش که به دست خالی ام میافتد، جواب میدهد.
_ اصلا نیاوردی؟! هوش و حواس نمونده که!
و به تو اشاره میکند.
به گرمی با خانواده ات سلام علیک میکنم و همه منتظر میشویم تا زمان
سوار شدن رو اعالم کنن.
با شوق وارد کوپه میشوم و روی صندلی مینشینم.
_ چقدر خوب... شیش نفرهست! همه مون جا میشیم، کنار همیم.
فاطمه چمدانش را به سختی جابه جا میکند و درحالی که نفس نفس
میزند، کنارم ولو میشود.
_ واقعا که! با این هوشت دیپلمم گرفتی؟ یکی مونو حساب نکردی که!
حساب سر انگشتی میکنم. درست میگوید... ما هفت نفریم و کوپه
شش نفره! میخندم و جواب میدهم.
_ آره. اصلا تو رو آدم حساب نکردم.
او هم میخندد و زیر لب میگوید:
_ بچه پررو!
پدرم چمدان ها را یکی یکی بالای سر ما، در جای خودشان میگذارد.
مادرم و زهرا خانوم هم روبه روی من و فاطمه مینشینند. پدرت کمی
دیرتر از همه وارد کوپه میشود و در را میبندد. لبخندم محو میشود.
_ باباجون! پس علی اکبر کجا موند؟
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal