eitaa logo
شـمیم‌وصــٰال•
1.5هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
2.4هزار ویدیو
2 فایل
°•﷽•° سَلام‌بَرصاحِب لَحظِهایِ اِنتِظار... در کویِ تو معروفَمُ از رویِ تو مَحروم :)💛 ‌ڪپی:ذکر¹صلوآت‌،ظهوࢪآقا.. ادمین تبادل : @eftekhari735753 کانال کتابمون: @enghelabsquare أللَّھُمَ؏َـجِّلْ‌لِوَلیِڪَ‌ألْفَـــــــــرَج
مشاهده در ایتا
دانلود
بخوانید از شروطمان --> _@info_shamim
هدایت شده از ♡عشق من حجاب ♡
چیزے نموندھ تا 1.8k شدنمون👀♥️ میشہ بیاین دلمون و شاد ڪنید؟! ~•@hajabbjaha~•
هدایت شده از برای آگاهی!🇮🇷🇵🇸
ولـنـتـایـنـ چـیـهـ؟☹️ولـنـتـایـنـ واسـهـ غـربــیـ هـاسـتـ❌ واسـهـ مـا مـذهـبــیـونـ روزِ عـشـقـ روزِ ازدواجـِ مـولـامـونـ حـضـرتـِ عـلـیـ و‌ حـضـرتـِ زهـراسـتـ😍😍💚 ♥️💍|🆔@BarayeAgaahi
جوانترین شهیدمدافع حرم شهید سیدمصطفی موسوی ۳ روزپس از ۲۰سالگی اش به شهادت رسید. ولادت: ۱۳۷۴/۸/۱۸ شهادت: ۱۳۹۴/۸/۲۱
برنامه هرروز بعضی هامون؛ 1) کار کردن با گوشی 2) شارژ کردن گوشی 3) کار کردن با گوشی وقتی که تو شارژه -هدفت از اینکه به دنیا اومدی چیه؟ @ShmemVsal
شـمیم‌وصــٰال•
رمان مدافع عشق ♥️ #پارت45 پدرم فنجان چایش را روی میز میگذارد و روزنامه ای که در دستش است را ورق می
رمان مدافع عشق♥️ روی صندلی خشک و سرد راه آهن جابه جا میشوم و غرولند میکنم. مادرم گوشه چشمی برایم نازک میکند که: چته؟ از وقتی نشستی هی غر میزنی. پدرم که در حال بازی باگوشی داغون و قدیمی اش است میگوید: _ خب غرغر از دوری شوهره دیگه خانوم! خجالت زده نگاهم را از هردویشان میدزدم و به ورودی ایستگاه نگاه میکنم. دلشوره به جانم افتاده “نکند نرسند و ما تنها برویم!“ از استرس گوشه ی روسری صورتی رنگم را به دور انگشتم میپیچم و باز میکنم. شوق عجیبی دارم، از اینکه این اولین سفرمان است. طاقت نمی آورم از جا بلند میشوم که مادرم سریع میپرسد: _ کجا؟ _ میرم آب بخورم. _ وا! آب که داریم، تو کیف منه! _ میدونم، گرم شده! شما میخورید بیارم؟ _ نه مادر! پدرم زیر لب میگوید: -یه لیوان واسه من بیار. آهسته میگویم "چشم" و به سمت آب سردکن میروم؛ اما نگاهم میچرخد در فکر اینکه هر لحظه ممکن است برسید. به آب سردکن میرسم یک لیوان یکبار مصرف را پر از آب خنک میکنم و برمیگردم. حواسم نیست و سرم به اطراف میگردد که یکدفعه به چیزی میخورم و لیوان از دستم می افتد. _ هوی خانوم حواست کجاست؟! روبه رو را نگاه میکنم... مردی قدبلند و چهارشانه باپیراهن جذب که لیوان آب من تماما خیسش کرده بود! بلیت هایی که در دست چپ داشت هم خیس شده بودند! گوشه ی چادرم را روی صورتم میکشم. خم میشوم و همان طور که لیوان را از روی زمین برمی دارم میگویم: شرمنده... ندیدمتون! ابروهای پهن و پیوسته اش را درهم میکشد و درحالی که گوشه ی پیرهنش را تکان میدهد تا خشک شود جواب میدهد: _ همینه دیگه؛ گند میزنید بعد میگید ببخشید. دردلم میگویم خب چیزی نیست که...خشک میشه؛ اما فقط میگویم: _ بازم ببخشید. نگاهم به خانوم کناریاش می افتد که آرایش روی صورتش ماسیده و موهای زرد رنگش حس بدی را منتقل میکند... خب پس همین، دلش از جای دیگر پر است! سرم را پایین میاندازم که از کنارش رد شوم که دوباره میگوید: _ چادری اید دیگه، یه ببخشید و سرتونو میندازید پایین هری! عصبی میشوم؛ اما خونسرد فقط برای بار آخر نگاهش میکنم. _ مگه اسباب بازیه؟ نه آقای عزیز، بذارید تو ادبیات کمکتون کنم. خانومم هستن... _ برو آقا... برو! به حد کافی اسباب بازی گونی پیچت گند زد به اعصابم. ببین بلیتا رو چیکار کرد! نگرانی به جانم میافتد که الان دعوا میشود؛ اما تو سرد و تلخ نگاهت را به چهره ی مرد میدوزی. دست راستت را به سمت دکمه ی آخر پیراهن مرد بالا می آوری... نزدیک گردنش و در یک چشم به هم زدن انگشتت را در فضای خالی بین دو دکمه میبری و با فشار انگشتت دو دکمه ی اول را میکنی! مرد شوکه نگاهت میکند. با حفظ خونسردی ات به سمت من می آیی و با لبخند معناداری میگویی: -خواستم بگم این دوتا دکمه رو ما دهاتیا میبندیم؛ بهش میگن یقه آخوندی...اینجوری خوشتیپ تری! این کمترین جواب بود برای اون کلمه ی گونی پیچت؛ یا علی! ✨نویسنده:میم سادات هاشمی @ShmemVsal
رمان مدافع عشق ♥️ بازوی مرا میگیری و به دنبال خود میکشی. مرد عصبی داد میزند: -وایسا بینم! و به سمتمان می آید. با ترس آستینت را میکشم. _ علی الان میکشدت! اخم میکنی و بلند جوابش را میدهی _ بهتره نیای؛ وگرنه باید خودت جوابشون رو بدی! و به حراست اشاره میکنی. مرد می ایستد و با حرص داد میزند: _ اره اونائم از خودتونن! میخندی. _ اوهوم... همه دهاتی! و پشتت را به او میکنی و دست مرا محکم میگیری. با تعجب نگاهت میکنم. زیرچشمی نگاهم میکنی. _ اولا سلام؛ دومًا چیه؟ داری با چشات قورتم میدی! _ نترسیدی؟ از اینکه... _ از اینکه بزنه ترشیم کنه؟ _ ترشی؟ _ آره دیگه؛ مگه منظورت له نیست؟ میخندم. _ آره. ترشی! _ نه. اینا فقط ادا و صدائن! _ کارت زشت نبود؟ اینکه دکمه شو پاره کردی؟ _ زشت بود؛ اما اگه خودمو کنترل نکرده بودم - لا اله الی الله- میزدمش؛ فقط به خاطر یه کلمه ش...در دلم قند آلاسکا میشود. چقدر رویم حساسی! با ذوق نگاهت میکنم. میفهمی و بحث را عوض میکنی _ام... خب، بهتره چیزی به مامان-بابا نگیم، بیخود نگران میشن. پدرت ایستاده و سیبی را به پدرم تعارف میزند. مادرم هم کنار زهرا خانوم نشسته و گرم گرفته. فاطمه هم یه گوشه کنار چمدانش ایستاده و با گوشی ور میرود. پدرم که ما را در چند قدمی میبیند میگوید: _ از تشنگی خفه شدم بابا، دیگه زحمت نکش دختر... با شرمندگی میگویم: _ ببخشید باباجون! نگاهش که به دست خالی ام میافتد، جواب میدهد. _ اصلا نیاوردی؟! هوش و حواس نمونده که! و به تو اشاره میکند. به گرمی با خانواده ات سلام علیک میکنم و همه منتظر میشویم تا زمان سوار شدن رو اعالم کنن. با شوق وارد کوپه میشوم و روی صندلی مینشینم. _ چقدر خوب... شیش نفرهست! همه مون جا میشیم، کنار همیم. فاطمه چمدانش را به سختی جابه جا میکند و درحالی که نفس نفس میزند، کنارم ولو میشود. _ واقعا که! با این هوشت دیپلمم گرفتی؟ یکی مونو حساب نکردی که! حساب سر انگشتی میکنم. درست میگوید... ما هفت نفریم و کوپه شش نفره! میخندم و جواب میدهم. _ آره. اصلا تو رو آدم حساب نکردم. او هم میخندد و زیر لب میگوید: _ بچه پررو! پدرم چمدان ها را یکی یکی بالای سر ما، در جای خودشان میگذارد. مادرم و زهرا خانوم هم روبه روی من و فاطمه مینشینند. پدرت کمی دیرتر از همه وارد کوپه میشود و در را میبندد. لبخندم محو میشود. _ باباجون! پس علی اکبر کجا موند؟ ✨نویسنده:میم سادات هاشمی @ShmemVsal
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا