eitaa logo
شـمیم‌وصــٰال•
1.5هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
2.4هزار ویدیو
2 فایل
°•﷽•° سَلام‌بَرصاحِب لَحظِهایِ اِنتِظار... در کویِ تو معروفَمُ از رویِ تو مَحروم :)💛 ‌ڪپی:ذکر¹صلوآت‌،ظهوࢪآقا.. ادمین تبادل : @eftekhari735753 کانال کتابمون: @enghelabsquare أللَّھُمَ؏َـجِّلْ‌لِوَلیِڪَ‌ألْفَـــــــــرَج
مشاهده در ایتا
دانلود
شـمیم‌وصــٰال•
عیدڪم مبروڪ🌱 #عزیزم_حسین
بھـترین‌نعـمت‌همین‌حُبِّ‌حـسینِ‌فاطمہ‌است♥️🌚!'
• اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَ عَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَ فی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَ حافِظاً وَ قائِدا ‏وَ ناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَک َطَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً• •••@ShmemVsal•••
چہ انتظاࢪ غࢪیبۍ... نہ گوشۍ و نہ دعایۍ... نہ پࢪسشۍ کہ کجایۍ؟! فقط نشستہ ایم و بگوییم: خدا کند کہ بیـــــایـۍ:)! °•°@ShmemVsal°•°
پـٰاسدارها؛ همان‌افرادی‌که‌آرامش‌من‌وتو بخاطرآنهـٰاست. انهایی‌که‌ازجانشان؛وقتشان؛ عمرشان‌وآرامشـشان‌مایه‌میگذارند برای‌من ، تو و ما... روزتان‌مبارک :)💚
هدایت شده از ♡عشق من حجاب ♡
2kشدنمون مبارک 🎊🎊🎉😍😍♥️ نشیم؟! 2.1k حمایت شیم😍♥️ ~•@hajabbjaha~•
گروه سرود نجم الثاقب سرود ذکر جهانی.mp3
زمان: حجم: 12.9M
🎙 سرود ذکر جهانی گروه سرود نجم الثاقب تهران بگیر برو تا آمریکااااااا 🙈 اون سر دنیا چینیا 😱 تا قله ی هیمالیا😉 📍خانوادگی گوش بدید و لذت ببرید💚 •°•@ShmemVsal•°•
هدایت شده از ⌟حافظان‌ِامنیت⌜
غمگین‌نباشید‌،ناراحت‌نباشید، متاثرنباشید حاکم‌ایران‌حجت‌بن‌الحسن‌است :) - سید‌حسن‌نصراللّٰه - 「حافظان‌ امنیت」
قالَ الاِمامُ الصّادِقُ عليه السلام: اِزالَةُ الْجِـبالِ اَهـْوَنُ مِنْ اِزالَةِ قَلْبٍ عَنْ مَوْضِعِهِ.
شـمیم‌وصــٰال•
رمان مدافع عشق ♥️ #پارت63 _ تو دلت پره... حقم داری؛ ولی تا وقتی که این تو... (دستت را روی سینه.ات می
رمان مدافع عشق ♥️ پاورچین پاروچین به آشپزخانه میروم و تو هم پشت سرم می آیی. حسین آقا سرش پایین است و پشت میز ناهارخوری نشسته و سه فنجان چای ریخته. به هم نگاه میکنیم و بعد پشت میز مینشینیم. بدون اینکه سرش را بالا بگیرد شروع میکند: _ علی، بابا... از دیشب تا صبح نخوابیدم. کلی فکر کردم... فنجان چایش را برمیدارد و با بغض داخلش فوت میکند. بغض یک مرد جنگی که خسته است. ادامه میدهد: _ برو بابا... برو پسرم! سرش را بیشتر پایین می اندازد و من افتادن اشکش در چای را میبینم. دلم میلرزد و قلبم تیر میکشد. خدایا... چقدر سخت است! _ علی... من وظیفه م این بود که بزرگت کنم، مادرت تربیتت کنه؛ اینجور قد بکشی. وظیفه م بود برات یه زن خوب بگیرم... زندگیت رو سامون بدم! پسر... خیلی سخته خیلی... اگه خودم نرفته بودم، هیچوقت نمیذاشتم تو بری؛ البته، تو خودت باید راهت رو انتخاب کنی؛ باعث افتخارمه بابا! سرش را بالا میگیرد و ما هر دو انعکاس نور روی قطرات اشک بین چین و چروک صورتش را میبینم. یک دفعه خم میشوی و دستش را میبوسی. _ چاکرتم به خدا! دستش را کنار میکشد و ادامه میدهد: _ ولی باید به خانواده ی زنت اطلاع بدی بعد بری... مادرتم با من... بلند میشود و فنجانش را برمیدارد و میرود. هر دو میدانیم که غرور پدرت مانع میشود تا ما بیشتر شاهد گریه اش باشیم. او که میرود از جا میپری و از خوشحالی بلندم میکنی و بازوهایم را فشار میدهی. _ دیدی؟! دیدی رفتنی شدم... رفتنی. این جمله را که میگویی دلم میترکد. "رفتنی شدی؟!" به همین راحتی؟ ........................... پدرت به مادرت گفت و تا چند روز خانه شده بود فقط و فقط صدای گریه های زهراخانوم؛ اما مادرانه بالأخره به سختی پذیرفت. قرار گذاشتیم تا روز رفتنت به خانواده ی من اطلاع ندهیم؛ و همین هم شد. روز هفتادوپنجم، موقع بستن ساکت خودم کنارت بودم. لباست را باچه ذوقی به تن میکردی و به دور مچ دستت پارچه ی سبز متبرک به حرم حضرت علی (ع)میبستی. من هم روی تخت نشسته بودم و نگاهت میکردم. تمام سعی ام در این بود که یک وقت با اشک خودم را مخالفِ نشان ندهم؛ پس تمام مدت لبخند می زدم. ساَکت را که بستی، در اتاقت را باز کردی که بروی. از جا بلند شدم و از روی میز سربندت را برداشتم. _ رزمنده، اینو جا گذاشتی. برگشتی و به دستم نگاه کردی. به سمتت آمدم، پشت سرت ایستادم و به پیشانی ات بستم. بستن سربند که نه... با هر گره راه نفسم را بستم. آخر سر از همان پشت سرت پیشانی ام را روی کتفت گذاشتم و بغضم را رها کردم. برمیگردی و نگاهم میکنی. با پشت دست صورتم را لمس میکنی. _ قرار بود اینجوری کنی؟ لب هایم را روی هم فشار میدهم. _ مراقب خودت باش! ✨نویسنده:میم سادات هاشمی @ShmemVsal