شـمیموصــٰال•
پـٰاسدارها؛ همانافرادیکهآرامشمنوتو بخاطرآنهـٰاست. انهاییکهازجانشان؛وقتشان؛ عمرشانوآرامشـشان
روزتان مبارڪ سبزپوشانِ سرو قامت(:💚
هدایت شده از ♡عشق من حجاب ♡
گروه سرود نجم الثاقب سرود ذکر جهانی.mp3
زمان:
حجم:
12.9M
🎙 سرود ذکر جهانی
گروه سرود نجم الثاقب تهران
بگیر برو تا آمریکااااااا 🙈
اون سر دنیا چینیا 😱
تا قله ی هیمالیا😉
#میلاد_امام_حسین
#عزیزم_حسین
📍خانوادگی گوش بدید و لذت ببرید💚
•°•@ShmemVsal•°•
هدایت شده از ⌟حافظانِامنیت⌜
غمگیننباشید،ناراحتنباشید، متاثرنباشید
حاکمایرانحجتبنالحسناست :)
- سیدحسننصراللّٰه -
「حافظان امنیت」
قالَ الاِمامُ الصّادِقُ عليه السلام: اِزالَةُ الْجِـبالِ اَهـْوَنُ مِنْ اِزالَةِ قَلْبٍ عَنْ مَوْضِعِهِ.
شـمیموصــٰال•
قالَ الاِمامُ الصّادِقُ عليه السلام: اِزالَةُ الْجِـبالِ اَهـْوَنُ مِنْ اِزالَةِ قَلْبٍ عَنْ مَوْضِع
امـام صـادق عليه السلام فرمـود: كوه كندن از دل كندن آسانتر است.
شـمیموصــٰال•
رمان مدافع عشق ♥️ #پارت63 _ تو دلت پره... حقم داری؛ ولی تا وقتی که این تو... (دستت را روی سینه.ات می
رمان مدافع عشق ♥️
#پارت64
پاورچین پاروچین به آشپزخانه میروم و تو هم پشت سرم می آیی.
حسین آقا سرش پایین است و پشت میز ناهارخوری نشسته و سه فنجان چای ریخته.
به هم نگاه میکنیم و بعد پشت میز مینشینیم. بدون اینکه سرش را بالا
بگیرد شروع میکند:
_ علی، بابا... از دیشب تا صبح نخوابیدم. کلی فکر کردم...
فنجان چایش را برمیدارد و با بغض داخلش فوت میکند. بغض یک مرد
جنگی که خسته است.
ادامه میدهد:
_ برو بابا... برو پسرم!
سرش را بیشتر پایین می اندازد و من افتادن اشکش در چای را میبینم.
دلم میلرزد و قلبم تیر میکشد. خدایا... چقدر سخت است!
_ علی... من وظیفه م این بود که بزرگت کنم، مادرت تربیتت کنه؛ اینجور قد بکشی. وظیفه م بود برات یه زن خوب بگیرم... زندگیت رو سامون بدم! پسر... خیلی سخته خیلی... اگه خودم نرفته بودم، هیچوقت نمیذاشتم تو بری؛ البته، تو خودت باید راهت رو انتخاب کنی؛
باعث افتخارمه بابا!
سرش را بالا میگیرد و ما هر دو انعکاس نور روی قطرات اشک بین چین و چروک صورتش را میبینم.
یک دفعه خم میشوی و دستش را میبوسی.
_ چاکرتم به خدا!
دستش را کنار میکشد و ادامه میدهد:
_ ولی باید به خانواده ی زنت اطلاع بدی بعد بری... مادرتم با من...
بلند میشود و فنجانش را برمیدارد و میرود. هر دو میدانیم که غرور پدرت مانع میشود تا ما بیشتر شاهد گریه اش باشیم.
او که میرود از جا میپری و از خوشحالی بلندم میکنی و بازوهایم را فشار میدهی.
_ دیدی؟! دیدی رفتنی شدم... رفتنی.
این جمله را که میگویی دلم میترکد.
"رفتنی شدی؟!" به همین راحتی؟
...........................
پدرت به مادرت گفت و تا چند روز خانه شده بود فقط و فقط صدای گریه های زهراخانوم؛ اما مادرانه بالأخره به سختی پذیرفت.
قرار گذاشتیم تا روز رفتنت به خانواده ی من اطلاع ندهیم؛ و همین هم شد. روز هفتادوپنجم، موقع بستن ساکت خودم کنارت بودم. لباست را باچه ذوقی به تن میکردی و به دور مچ دستت پارچه ی سبز متبرک به حرم حضرت علی (ع)میبستی. من هم روی تخت نشسته بودم و نگاهت میکردم. تمام سعی ام در این بود که یک وقت با اشک خودم را مخالفِ نشان ندهم؛ پس تمام مدت لبخند می زدم. ساَکت را که بستی، در اتاقت را باز کردی که بروی. از جا بلند شدم و از روی میز سربندت را برداشتم.
_ رزمنده، اینو جا گذاشتی.
برگشتی و به دستم نگاه کردی.
به سمتت آمدم، پشت سرت ایستادم و به پیشانی ات بستم. بستن سربند که نه... با هر گره راه نفسم را بستم.
آخر سر از همان پشت سرت پیشانی ام را روی کتفت گذاشتم و بغضم را رها کردم.
برمیگردی و نگاهم میکنی. با پشت دست صورتم را لمس میکنی.
_ قرار بود اینجوری کنی؟
لب هایم را روی هم فشار میدهم.
_ مراقب خودت باش!
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal
رمان مدافع عشق ♥️
#پارت65
دست هایم را میگیری.
_ خدا مراقبه!
خم میشوی و ساَکت را برمیداری.
_ روسری و چادرت رو سر کن.
متعجب نگاهت میکنم.
_ چرا؟! مگه نامحرم هست؟
_ شما سر کن صحبت نباشه.
شانه بالا می اندازم و از روی صندلی میز تحریرت روسری ام را برمیدارم و روی سرم می اندازم و گره میزنم که میگویی
_ نه نه... اون مدلی ببند.
نگاهت میکنم که با دست صورتت را قاب میکنی.
_ همونی که گرد میشه... لبنانی!
میخندم، لبنانی میبندم و چادر رنگی ام را روی سرم می اندازم.
سمتت می آیم با دست راستت چادرم را روی صورتم میکشی.
_ رو بگیر... به خاطر من!
نمیدانم چرا به حرف هایت گوش میدهم. درحالی که هیچکس در اتاق
نیست جز خودم و خودت!
رو میگیرم و میپرسم:
_ اینجوری خوبه؟
_ عالیه عروس خانوم!
ذوق میکنم.
_ عروس؟! هنوز نشدم.
_ چرا نشدی؟ من دومادم، شمام عروس من دیگه.
به حرفت خیلی دقت نمیکنم و فقط جمله ات را به نوعی ابراز علاقه برداشت میکنم.
از اتاق بیرون میروی و تاکید میکنی با چادر پشت سرت بیایم.
میخواهم همه چیز هرطور که تو میخواهی باشد. از پله ها پایین میرویم. همه در راهرو جلوی در حیاط ایستاده اند و گریه میکنند. تنها کسی که بیخیال تمام عالم به نظر میرسد علی اصغر است که مات و مبهوت اشک های همه گوشه ای ایستاده. مادرت ظرف آب را دستش
گرفته و حسین آقا کنارش ایستاده.
فاطمه درست کنار در ایستاده و بغض کرده. زینب و همسرش هم برای بدرقه آمده اند. پدر و مادر من هم قرار بود به فرودگاه بیایند.
نگاهت را در جمع میچرخانی و لبخند میزنی.
_ خب صبر کنید که یه مهمون دیگه هم داریم.
همه با چشم میپرسند "کی؟ کی مهمونه؟" روی آخرین پله مینشینی و
به ساعت مچی ات نگاه میکنی.
زینب میپرسد:
_ کی قراره بیاد داداش؟
_ صبر کن قربونت برم!
هیچکس حال صحبت ندارد. همه فقط ده دقیقه منتظر ماندیم که یکدفعه صدای زنگ در بلند میشود.
از جا میپری و میگویی:
_ مهمون اومد.
به حیاط میدوی و بعد از چند لحظه صدای باز شدن در و سلام علیک
کردن تو با یک نفر به گوش میرسد.
_ به به! سلام علیکم حاج آقا، خوش اومدی.
_ علیکم السلام شاه دوماد! چطوری پسر؟ دیر که نکردم؟
_ نه سر وقت اومدید.
همانطور صدایتان نزدیک میشود که یکدفعه خودت با مردی با عمامه ی
مشکی و سیمایی نورانی جلوی در ظاهر میشوید. مرد رو به همه سلام میکند و ما گیج و مبهوت جوابش رامیدهیم.
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal
هدایت شده از [🖤دݪ𝒉𝒆𝒚𝒓𝒂𝒏]
48.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای عزیز ِ ما
آقای اباعبدالله ، ما دوستت دآریم"
ما دوستت دآریم ؛ قد همون ده تای بچگی :)))
ایستاده ام در بینالحرمین و نامت
در قلبم لبریز شده؛
میخواهم با تو سخن بگویم ُ از تو بگویم!
میخواهم بگویم که دنیای بدون شما
برای ما بیمعنی است ٬
اگر شما نباشید نفسی
برای زنده ماندن نیست . .
شما حکم اکسیژن دارید
برای ما آدمهای خسته و دلتنگ '!
برای ما آدمهایی که روحمان پر میکشد
تا همجوار شما باشیم ٬
در آغوش شما خاک را بغل کنیم؛
ماییکهدنیایِبدون شمابرایمان معنا ندارد ٬
آن دنیا را نمیخواهیم .
ما وقتی که از عدم پابه وجود گذاشتیم
گریستیم اما شما خودت
اشکهایمان را پاک کردی ٬
قلبمان را گره زدی به قلبِ خودت :))
این گره را باز نکن آقای اباعبدالله!
- آمدنت مبارک:)💚-
#ادیتِما
#پادکست
#رادیودلِحیران