رمان مدافع عشق ♥️
#پارت65
دست هایم را میگیری.
_ خدا مراقبه!
خم میشوی و ساَکت را برمیداری.
_ روسری و چادرت رو سر کن.
متعجب نگاهت میکنم.
_ چرا؟! مگه نامحرم هست؟
_ شما سر کن صحبت نباشه.
شانه بالا می اندازم و از روی صندلی میز تحریرت روسری ام را برمیدارم و روی سرم می اندازم و گره میزنم که میگویی
_ نه نه... اون مدلی ببند.
نگاهت میکنم که با دست صورتت را قاب میکنی.
_ همونی که گرد میشه... لبنانی!
میخندم، لبنانی میبندم و چادر رنگی ام را روی سرم می اندازم.
سمتت می آیم با دست راستت چادرم را روی صورتم میکشی.
_ رو بگیر... به خاطر من!
نمیدانم چرا به حرف هایت گوش میدهم. درحالی که هیچکس در اتاق
نیست جز خودم و خودت!
رو میگیرم و میپرسم:
_ اینجوری خوبه؟
_ عالیه عروس خانوم!
ذوق میکنم.
_ عروس؟! هنوز نشدم.
_ چرا نشدی؟ من دومادم، شمام عروس من دیگه.
به حرفت خیلی دقت نمیکنم و فقط جمله ات را به نوعی ابراز علاقه برداشت میکنم.
از اتاق بیرون میروی و تاکید میکنی با چادر پشت سرت بیایم.
میخواهم همه چیز هرطور که تو میخواهی باشد. از پله ها پایین میرویم. همه در راهرو جلوی در حیاط ایستاده اند و گریه میکنند. تنها کسی که بیخیال تمام عالم به نظر میرسد علی اصغر است که مات و مبهوت اشک های همه گوشه ای ایستاده. مادرت ظرف آب را دستش
گرفته و حسین آقا کنارش ایستاده.
فاطمه درست کنار در ایستاده و بغض کرده. زینب و همسرش هم برای بدرقه آمده اند. پدر و مادر من هم قرار بود به فرودگاه بیایند.
نگاهت را در جمع میچرخانی و لبخند میزنی.
_ خب صبر کنید که یه مهمون دیگه هم داریم.
همه با چشم میپرسند "کی؟ کی مهمونه؟" روی آخرین پله مینشینی و
به ساعت مچی ات نگاه میکنی.
زینب میپرسد:
_ کی قراره بیاد داداش؟
_ صبر کن قربونت برم!
هیچکس حال صحبت ندارد. همه فقط ده دقیقه منتظر ماندیم که یکدفعه صدای زنگ در بلند میشود.
از جا میپری و میگویی:
_ مهمون اومد.
به حیاط میدوی و بعد از چند لحظه صدای باز شدن در و سلام علیک
کردن تو با یک نفر به گوش میرسد.
_ به به! سلام علیکم حاج آقا، خوش اومدی.
_ علیکم السلام شاه دوماد! چطوری پسر؟ دیر که نکردم؟
_ نه سر وقت اومدید.
همانطور صدایتان نزدیک میشود که یکدفعه خودت با مردی با عمامه ی
مشکی و سیمایی نورانی جلوی در ظاهر میشوید. مرد رو به همه سلام میکند و ما گیج و مبهوت جوابش رامیدهیم.
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal
هدایت شده از [🖤دݪ𝒉𝒆𝒚𝒓𝒂𝒏]
48.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای عزیز ِ ما
آقای اباعبدالله ، ما دوستت دآریم"
ما دوستت دآریم ؛ قد همون ده تای بچگی :)))
ایستاده ام در بینالحرمین و نامت
در قلبم لبریز شده؛
میخواهم با تو سخن بگویم ُ از تو بگویم!
میخواهم بگویم که دنیای بدون شما
برای ما بیمعنی است ٬
اگر شما نباشید نفسی
برای زنده ماندن نیست . .
شما حکم اکسیژن دارید
برای ما آدمهای خسته و دلتنگ '!
برای ما آدمهایی که روحمان پر میکشد
تا همجوار شما باشیم ٬
در آغوش شما خاک را بغل کنیم؛
ماییکهدنیایِبدون شمابرایمان معنا ندارد ٬
آن دنیا را نمیخواهیم .
ما وقتی که از عدم پابه وجود گذاشتیم
گریستیم اما شما خودت
اشکهایمان را پاک کردی ٬
قلبمان را گره زدی به قلبِ خودت :))
این گره را باز نکن آقای اباعبدالله!
- آمدنت مبارک:)💚-
#ادیتِما
#پادکست
#رادیودلِحیران
شـمیموصــٰال•
#عباس_جان
«مَن يَخافُ اللَّيلُ و أَنت القمر...»
ڪی مۍتونه از شب بترسه وقتۍ ماه تویۍ...؟🌚♥️🌙
#علمدار✨
هدایت شده از شـمیموصــٰال•
••اَلْحَمدُ اللهِ الَذے خَلَقَ الحُسيـــن (ع)••♥️️
هـــــیــــچ بودم
غم تو کرد مرا الماسم
من غلام ادبِ
عباسم(علیه السلام)
°•°•@ShmemVsal°•°•
شـمیموصــٰال•
_
از مشهور شدن،مهم تر اینه ڪه آدم بشیم...🕊
#شهیدابراهیم_هادی🍃
•°•@ShmemVsal•°•