eitaa logo
شـمیم‌وصــٰال•
1.5هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
2.4هزار ویدیو
2 فایل
°•﷽•° سَلام‌بَرصاحِب لَحظِهایِ اِنتِظار... در کویِ تو معروفَمُ از رویِ تو مَحروم :)💛 ‌ڪپی:ذکر¹صلوآت‌،ظهوࢪآقا.. ادمین تبادل : @eftekhari735753 کانال کتابمون: @enghelabsquare أللَّھُمَ؏َـجِّلْ‌لِوَلیِڪَ‌ألْفَـــــــــرَج
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان مدافع عشق ♥️ دست هایم را میگیری. _ خدا مراقبه! خم میشوی و ساَکت را برمیداری. _ روسری و چادرت رو سر کن. متعجب نگاهت میکنم. _ چرا؟! مگه نامحرم هست؟ _ شما سر کن صحبت نباشه. شانه بالا می اندازم و از روی صندلی میز تحریرت روسری ام را برمیدارم و روی سرم می اندازم و گره میزنم که میگویی _ نه نه... اون مدلی ببند. نگاهت میکنم که با دست صورتت را قاب میکنی. _ همونی که گرد میشه... لبنانی! میخندم، لبنانی میبندم و چادر رنگی ام را روی سرم می اندازم. سمتت می آیم با دست راستت چادرم را روی صورتم میکشی. _ رو بگیر... به خاطر من! نمیدانم چرا به حرف هایت گوش میدهم. درحالی که هیچکس در اتاق نیست جز خودم و خودت! رو میگیرم و میپرسم: _ اینجوری خوبه؟ _ عالیه عروس خانوم! ذوق میکنم. _ عروس؟! هنوز نشدم. _ چرا نشدی؟ من دومادم، شمام عروس من دیگه. به حرفت خیلی دقت نمیکنم و فقط جمله ات را به نوعی ابراز علاقه برداشت میکنم. از اتاق بیرون میروی و تاکید میکنی با چادر پشت سرت بیایم. میخواهم همه چیز هرطور که تو میخواهی باشد. از پله ها پایین میرویم. همه در راهرو جلوی در حیاط ایستاده اند و گریه میکنند. تنها کسی که بیخیال تمام عالم به نظر میرسد علی اصغر است که مات و مبهوت اشک های همه گوشه ای ایستاده. مادرت ظرف آب را دستش گرفته و حسین آقا کنارش ایستاده. فاطمه درست کنار در ایستاده و بغض کرده. زینب و همسرش هم برای بدرقه آمده اند. پدر و مادر من هم قرار بود به فرودگاه بیایند. نگاهت را در جمع میچرخانی و لبخند میزنی. _ خب صبر کنید که یه مهمون دیگه هم داریم. همه با چشم میپرسند "کی؟ کی مهمونه؟" روی آخرین پله مینشینی و به ساعت مچی ات نگاه میکنی. زینب میپرسد: _ کی قراره بیاد داداش؟ _ صبر کن قربونت برم! هیچکس حال صحبت ندارد. همه فقط ده دقیقه منتظر ماندیم که یکدفعه صدای زنگ در بلند میشود. از جا میپری و میگویی: _ مهمون اومد. به حیاط میدوی و بعد از چند لحظه صدای باز شدن در و سلام علیک کردن تو با یک نفر به گوش میرسد. _ به به! سلام علیکم حاج آقا، خوش اومدی. _ علیکم السلام شاه دوماد! چطوری پسر؟ دیر که نکردم؟ _ نه سر وقت اومدید. همانطور صدایتان نزدیک میشود که یکدفعه خودت با مردی با عمامه ی مشکی و سیمایی نورانی جلوی در ظاهر میشوید. مرد رو به همه سلام میکند و ما گیج و مبهوت جوابش رامیدهیم. ✨نویسنده:میم سادات هاشمی @ShmemVsal
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
48.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای عزیز ِ ما آقای اباعبدالله ، ما دوستت دآریم" ما دوستت دآریم ؛ قد همون ده تای بچگی :))) ایستاده ام در بین‌الحرمین و نامت در قلب‌م لبریز شده؛ میخواهم با تو سخن بگویم ُ از تو بگویم! میخواهم بگویم که دنیای بدون شما برای ما بی‌معنی است ٬ اگر شما نباشید نفسی برای زنده ماندن نیست . . شما حکم اکسیژن دارید برای ما آدم‌های خسته و دلتنگ '! برای ما آدم‌هایی که روح‌مان پر میکشد تا همجوار شما باشیم ٬ در آغوش شما خاک را بغل کنیم؛ مایی‌که‌دنیایِ‌بدون شمابرایمان معنا ندارد ٬ آن دنیا را نمی‌خواهیم . ما وقتی که از عدم پابه وجود گذاشتیم گریستیم اما شما خودت اشک‌هایمان را پاک کردی ٬ قلبمان را گره زدی به قلبِ خودت :)) این گره را باز نکن آقای اباعبدالله! - آمدنت مبارک:)💚-
شـمیم‌وصــٰال•
#عباس_جان
«مَن يَخافُ اللَّيلُ و أَنت القمر...» ڪی مۍتونه از شب بترسه وقتۍ ماه تویۍ...؟🌚♥️🌙
أللَّھُمَ؏َـجِّلْ‌لِوَلیِڪَ‌ألْفَـــــــــرَج💛🌿
‌• نذرِظھورِمولـاصلوات🌿
هدایت شده از شـمیم‌وصــٰال•
••اَلْحَمدُ اللهِ الَذے خَلَقَ الحُسيـــن (ع)••♥️️
هـــــیــــچ بودم غم تو کرد مرا الماسم من غلام ادبِ عباسم(علیه السلام) °•°•‌@ShmemVsal°•°•
شـمیم‌وصــٰال•
_
از مشهور شدن،مهم تر اینه ڪه آدم بشیم...🕊 🍃 •°•@ShmemVsal•°•