eitaa logo
شـمیم‌وصــٰال•
1.5هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
2.4هزار ویدیو
2 فایل
°•﷽•° سَلام‌بَرصاحِب لَحظِهایِ اِنتِظار... در کویِ تو معروفَمُ از رویِ تو مَحروم :)💛 ‌ڪپی:ذکر¹صلوآت‌،ظهوࢪآقا.. ادمین تبادل : @eftekhari735753 کانال کتابمون: @enghelabsquare أللَّھُمَ؏َـجِّلْ‌لِوَلیِڪَ‌ألْفَـــــــــرَج
مشاهده در ایتا
دانلود
شـمیم‌وصــٰال•
رمان مدافع عشق ♥️ #پارت65 دست هایم را میگیری. _ خدا مراقبه! خم میشوی و ساَکت را برمیداری. _ روسر
رمان مدافع عشق ♥️ همه منتظر توضیحت هستیم که تو به مرد تعارف میزنی تا داخل بیاید. او هم کفش هایش را گوشه ای جفت میکند و وارد خانه میشود. راه را برایش باز میکنیم. به هال اشاره میکنی که: _ حاجی بفرمایید برید بشینید! ما هم میاییم. او میرود و تو سمت ما برمیگردی و میگویی: _ یکی به مادرخانوم-پدرخانومم زنگ بزنه بگه نرن فرودگاه بیان اینجا. مادرت ظرف آب را دستم میدهد و به سمتت می آید. _ نمیخوای بگی این کیه؟ باز چی تو سرته مادر! لبخند میزنی و رو به من میکنی: _ حاجی از رفقای حوزه ست... ازش خواستم بیاد قبل رفتن عقد منو ریحان رو بخونه. حرف از دهانت کامل بیرون نیامده ظرف از دستم میافتد. همگی با دهان باز نگاهت میکنیم. خم میشوی و ظرف را از روی زمین برمیداری. _ چیزی نشده که... گفتم شاید بعدًا دیگه نشه. دستی به روسری ام میکشی. _ ببخش خانوم، بیخبر شد! نتونستی درست حسابی خودتو شبیه عروسا کنی؛ میخواستم دم رفتن غافل گیرت کنم. علاقه ات میشود بغض در سینه ام و نفسم را به شماره می اندازد. چقدر دوستت دارم علی! چقدر عجیب خواستنی هستی! خدایا خودت شاهدی کسی را راهی میکنم که شک ندارم جزء ما نیست... از اول آسمانی بوده. "امن یجیب قلب من چشمان بی همتای توست" همانطور که هاج و واج نگاهت میکنم، یکدفعه مثل دیوانه ها آرام میخندم. زهرا خانوم دست دراز میکند و یقه ات را کمی سمت خود میکشد. _ علی معلومه چته؟! مادر این چه کاریه؟میخوای دختر مردم بدبخت شه؟ نمیگی خانوادهاش الان بیان چی میگن؟! خونسرد نگاه آرامت را به لب های مادرت دوخته ای. دو دستت را بلند میکنی و میگذاری روی دست های مادرت. _ آره میدونم دارم چیکار میکنم...میدونم! زهرا خانوم دو دستش را از زیر دست هایت بیرون میکشد و نگاهش را به سمت حسین آقا میچرخاند. _ نمیخوای چیزی بگی؟ ببین داره چیکار میکنه! صبر نمیکنه وقتی رفت و برگشت دختر بیچاره رو عقد کنه! او هم شانه بالا میاندازد و به من اشاره میکند که: _ والا زن چی بگم؟ وقتی عروسمون راضیه! چشم های گرد زهرا خانوم سمت من برمیگردد. از خجالت سرم را پایین می اندازم و اشک شوقم را از روی لبم پاک میکنم. _ دختر... عزیز دلم؛ منکه بد تو رو نمیخوام؛ یعنی تو جدًا راضی هستی؟! نمیخوای صبر کنی وقتی علی رفت و برگشت تکلیفت رو روشن کنه؟ فقط سکوت میکنم و او یک آن میزند پشت دستش که: _ ای خدا... جوونا چه شون شده آخه! صدای سجاد در راه پله میپیچد که: _ چیشده که مامان جون انقدر استرس گرفته؟ همگی به راهپله نگاه میکنیم. او آهسته پله ها را پایین می آید. دقیق که میشوم اثر درد را در چشمان قرمزش میبینم. لبخند لب هایم را پر میکند؛ پس دلیل دیر آمدن از اتاقش برای خداحافظی، همین صورت نم خورده از گریه های برادرانه است. ✨نویسنده:میم سادات هاشمی @ShmemVsal
رمان مدافع عشق ♥️ زینب جوابش را میدهد: _ عقد داداشه! سجاد با شنیدن این جمله هول میکند، پایش پیچ میخورد و از چند پله آخر زمین میخورد. زهرا خانوم سمتش میدود. _ ای خدا مرگم بده! چت شد؟ سجاد که روی زمین پخش شده خنده اش میگیرد. _ چِی داداشه؟ بالأخره علی میخوای بری یا میخوای جشن بگیری؟ دقیقًا چته برادر؟ و باز هم بلند میخندد. مادرت گوشه چشمی برایش نازک میکند. _ نخیر؛ مثل اینکه فقط این وسط منم که دارم حرص میخورم. فاطمه که تابه حال مشغول صحبت با تلفن همراهش بود. لبخند کجی میزند و میگوید: _ به مریم خانوم و پدر ریحانه زنگ زدم، گفتم بیان. زینب میپرسد: _ گفتی برای چی باید بیان؟ _ نه. فقط گفتم لطف کنید تشریف بیارید، تو خونه مراسم خداحافظی داریم. _ ِا! خب یه چیزایی میگفتی یه کم آماده میشدن. تو وسط حرفشان میپری. _ نه بذار بیان یهو بفهمن. شوهر زینب که در کل از اول آدم کم حرفی بود. گوشه ای ایستاده و فقط شاهد ماجراست... روحیات زینب را دارد. هر دو به هم می آیند. تو مچ دستم را میگیری و رو به همه میگویی: _ من یه دو دقیقه با خانومم صحبت کنم. و مرا پشت سرت به آشپزخانه میکشی. کنار میز می ایستیم و تو مستقیم به چشمانم خیره میشوی. سرم را پایین می اندازم. _ریحانه؛ اول بگو ببینم از من که ناراحت نشدی؟ سرم را به چپ و راست تکان میدهم. تبسم شیرینی میکنی و ادامه میدهی. _ خدا رو شکر! فقط میخوام بدونم از صمیم قلبت راضی به این کار هستی؛ شاید لازمه یه توضیحاتی بدم. من خودخواه نیستم که به قول مادرم بخوام بدبختت کنم! _ میدونم. _ اگه اینجا عقدی خونده شه دلیل نمیشه که اسم منم حتمًا میره تو شناسنامه ت. با تعجب نگاهت میکنم. _ خانومی... این عقد دائم وقتی خونده میشه. بعدش باید رفت محضر تا ثبت شه؛ ولی من بعد از جاری شدن این خطبه یه راست میرم سوریه. دلم میلرزد و نگاهم روی دستانم که به هم گره شده سر میخورد. _ من فقط میخواستم که... که بدونی دوستت دارم... واقعًا دوستت دارم! ر یحانه الان وقت یه اعترافه. من از اول دوستت داشتم! مگه می شه یه دختر شیطون و خواستنی رو دوست نداشت؟ اما میترسیدم... نه از اینکه ممکنه دلم بلرزه و بزنم زیر رفتنم... نه. به خاطر بیماریم، میدونستم این نامردیه، اینکه عشقو از اولش در حقت تموم میکردم؛ مطمئن باش الان نمیذاشتی برم! ببین... اینکه الان اینجا وایستادی و محکم پشت منی، به خاطر روند طی شده ست؛ اگه از اولش نشون میدادم که چقدر برام عزیزی... حس میکنم صدایت میلرزد. _ ریحانه... دوست نداشتم وقتی رفتم تو با این فکر برام دست تکون بدی که “من زنش نبودم و نیستم“ ما فقط صوری پیش هم بودیم. دوست دارم که حس کنی زن منی... ناموس منی... مال منی! ✨نویسنده:میم سادات هاشمی @ShmemVsal
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از شـمیم‌وصــٰال•
••اَلْحَمدُ اللهِ الَذے خَلَقَ الحُسيـــن (ع)••♥️️
شـگـفتا از متـكبّر بـر خـويش بالنـده ، آنكه ديروز نطفه «بدبو و بى ارزش» بوده و فـردا مردارى « گنـديده » خواهـد بود.🍂 _امام سجادعلیہ السلام 💚 °•°•@ShmemVsal°•°•
حاج مهدی رسولی ..Sajad-Rasooli-01.mp3
زمان: حجم: 2.6M
◐🌿⁦🕊️⁩⁦❤️⁩◐ کارِ آقام زِ ازل دلبریه ؛😍 همه میگن که آقام مادریه (((((((((((((: ♡⇨@ShmemVsal
20.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«جریان مذهبی خارج نشین، حیاط خلوت براندازان» 🔹الگوگیری از ماجرای کربلا و امام حسین (ع) برای براندازی در ایران. 🤔 ❌معرفی یک روحانی سید و کربلایی♨️ 💠 وقتی هالْوِرسون (پرفسور و نظریه پرداز آمریکایی) طرفدار یک گروه شیعی می شود. 😱 ♡⇨@ShmemVsal
امربه‌معروف ازاونجاخراب‌شدکه هرکی‌هرکاری‌کردگف: عیسی‌به‌دین‌خودموسی‌به‌دین‌خود آیاخدای‌هردویکی‌نبود. ♡⇨@ShmemVsal
‹ وَ قسم بہ روزے ڪه جز خدايت‌ مࢪحمے نخواهے داشت ... 🖤☘️› @ShmemVsal"♥️"
شـمیم‌وصــٰال•
رمان مدافع عشق ♥️ #پارت67 زینب جوابش را میدهد: _ عقد داداشه! سجاد با شنیدن این جمله هول میکند، پای
رمان مدافع عشق ♥️ _خانوم ازدواج قراردادی ما تا نیم ساعت دیگه تموم میشه و تو رسمًا و شرعًا و بیشتر قلبًا میشی همسر همیشگی من! حالا اگه فکر میکنی دلت رضا به این کار نیست، بهم بگو حرف هایت قلبم را از جا کنده. پاهایم سست شده. طاقت نمی آورم و روی صندلی پشت میز وا میروم. تو از اول مرا دوست داشتی! نگاهت میکنم و تو از بالای سر با پشت دستت صورتم را لمس میکنی. توان نگه داشتن بغضم را ندارم. سرم را جلو می آورم و میچسبانم به شکمت... همانطور که ایستاده ای سرم را در آغوش میگیری. به لباست چنگ میزنم و مثل بچه ها چندبار پشت هم تکرار میکنم. _ تو خیلی خوبی علی، خیلی! سرم را به بدنت محکم فشار میدهی. _ خب، حالا عروس خانوم رضایت میدن؟ به چشمانت نگاه میکنم و با نگرانی میپرسم: _ یعنی نمیخوای اسمم بره تو شناسنامه ت؟ _ چرا... ولی وقتی برگشتم؛ الان نه. این.جوری خیال منم راحتتره؛ چون شاید بر... حرفت را میخوری، از زیر بازوهایم میگیری و بلندم میکنی. _ حالا بخند تا... صدای باز شدن در می آید، حرفت را نیمه رها میکنی و از پنجره آشپزخانه به حیاط نگاه میکنیم. مادر و پدرم آمدند. به سرعت ازآشپزخانه بیرون میرویم و همزمان با رسیدن ما به راهرو پدر و مادر من هم میرسند. هر دو با هم سالم و بابت اینکه دیر رسیدند عذرخواهی میکنند. چند دقیقه که میگذرد از حالت چهره هایمان میفهمند خبرهایی شده. مادرم درحالی که کیف دستی اش را به پدرم میدهد تا نگه دارد میگوید: _خب؛ مثل اینکه فاطمه جون گفتن قبل از رفتن علی آقا مراسم خاصی دارید. و بعد منتظر ماند تا کسی جوابش را بدهد. تو پیش دستی میکنی و با رعایت کمال ادب و احترام میگویی: _ درسته. قبل رفتن من یه مراسمی قراره باشه... راستش... مکث میکنی و نفست را با صدا بیرون میدهی. _ راستش من... البته با اجازه ی شما و خانواده م، یه عاقد آوردم تا بین من و تک دخترتون عقد دائم بخونه. میخواستم قبل از رفتن... پدرم بین حرفت میپرد. _ چیکار کنه؟ _ عقد دائم. اینبار مادرم میپرد. _ مگه قرار نشده بری جنگ؟ _ چرا، چرا. الان توضیح میدم که... باز پدرم با دلخوری و نگرانی میگوید: _ خب پس چه توضیحی؟ پسرم اگه شما خدایی نکرده یه چیزیت... بعد خودش حرفش را به احترام زهرا خانوم و حسین آقا میخورد. میدانم خونشان در حال جوشیدن است، اما اگر داد و بیداد نمیکنند فقط به خاطر حفظ حرمت است و بس! بعد از ماجرای دعوا و راضی کردنشان سر رفتن تو... حالا قضیه ای سنگین تر پیش آمده. لبخند میزنی و به پدرم میگویی: _ پدرجان، من و ریحانه هر دو موافقیم که این اتفاق بیفته. این خطبه بین ما خونده شه؛ اینجوری موقع رفتن من... مادرم میگوید: _ نه پسرم! ریحانه برای خودش تصمیم گرفته. و بعد به جمع نگاه میکند. ✨نویسنده:میم سادات هاشمی @ShmemVsal
رمان مدافع عشق ♥️ _البته ببخشید ما اینجور میگیما. بالأخره دختر ماست. خامه... زهرا خانوم جواب میدهد: _ نه. باور کنید ما هم این نگرانی ها رو داریم؛ بالأخره حق دارید! تو میخندی _ چیز خاصی نیست که بخواید نگران شید! قرار نیست اسم من بره تو شناسنامه ش! هر وقت برگشتم این کار رو میکنیم. پدرم جوابش را میدهد: _ خب اگه طول کشید، دخترم باید منتظرت بمونه؟ احساس کردم لحن ها دارد به سمت بحث و جدل کشیده میشود که یکدفعه حاج آقا در چارچوب در هال می آید: _ سلام علیکم! این را خطاب به پدر و مادرم میگوید. -عذر میخوام که دخالت میکنم؛ ولی بهتر نیست با آرامش بیشتری صحبت کنید؟ پدرم گفت: -و علیکم السلام. حاج آقا یه چیزی میگیدها... دخترمه! _ میدونم پدر عزیز، من از طرف آسید علی تو جریان تمام اتفاقات هستم؛ ولی خب همچین بیراهم نمیگه ها! قرارنیست اسمش بره تو شناسنامه ش که... مادرم گفت: -بله خب... با رضایت خودشه بالأخره دختر من باید منتظرش باشه. _حاجی اگه من رضایت ندم نمیتونه عقد کنه. حاج آقا لبخند میزند و میگوید: _ چطوره یه استخاره بگیریم ببینیم خدا چی میگه؟ زهرا خانوم که مشخص است از لحن پدر و مادرم دلخور شده، ابرو بالا می اندازد و میگوید: _ استخاره؟! دیگه حرفاشونو زدن... تو لبت را گاز میگیری که یعنی مامان زشته تو هیچی نگو! پدرم گفت: -حاج آقا جایی که عقل هست و جواب معلومه، دیگه استخاره چیه؟ _ بله حق باشماست؛ ولی اینجا عقل شما یه جواب داره، اما عقل صاحب مجلس چیز دیگه میگه... نمیدانم چرا به دلم می افتد که حتمًا استخاره بگیریم. برای همین بلند میپرانم که: _ استخاره کنید حاج آقا! مادرم چشم هایش را برایم گرد میکند و من روی خواسته ام پافشاری میکنم. حدود بیست دقیقه دیگر بحث و آخر تصمیم همه میشود استخاره. پدرم اطمینان داشت وقتی رضایت نداشته باشد جواب هم خیلی بد میشود و قضیه ی عقد هم کنسل؛ اما در عین ناباوری همه جواب استخاره در هر سه باری که حاج آقا گرفت ”خیلی خوب در آمد“ در فاصله ی بین بحث های دوباره ی پدرم و من، فاطمه به طبقه ی بالا میرود و برایم چادر و روسری سفید می آورد. مادرم که کوتاه آمده، اشاره میکند به دست های پر فاطمه و میگوید: _ منکه دیگه چیزی برای گفتن ندارم...چادر عروستونم آوردید. سجاد هم بعد از دیدن چادر و روسری، با عجله به اتاقش میرود و با یک کت مشکی و اتو خورده پایین می آید. پدرم پوزخند میزند: _ عجب! به قول خانومم چی بگم دیگه...دخترم خودش باید به عاقبت تصمیمش فکر کنه! ✨نویسنده:میم سادات هاشمی @ShmemVsal