شـمیموصــٰال•
هر جا نوشتم خــدا، عــشق جوانــہ زد.🌱
آرامباش،ڪشتیماراخدامۍراند'💚"
شـمیموصــٰال•
رمان مدافع عشق ♥️ #پارت77 لبخند دندان نمایی میزنم. _ اولش آره! گوشه چشمی نازک میکند و لیوان شربتم
رمان مدافع عشق ♥️
#پارت78
سرم را تکان میدهم.
_ ریحانه... ریحانه؟!
بغض راه صحبتم را بسته... به زور میگویم
_ جان ریحانه؟
و سکوت پشت خط تو!
_ محکم باشیا! هرچی شد راضی نیستم گریه کنی...
باز هم بغض من و صدای ضعیف تو!
_ تا کسی پیشم نیست... میخواستم بگم...
دوستت دارم!
دهانم خشک و صدایت کامل قطع میشود و بعد هم... بوق اشغال!
دست هایم میلرزد و تلفن رها میشود.
برمیگردم و خودم را در آغوش مادرت می اندازم؛
صدای هق هق من و لرزش شانه های مادرت!
حتی وقت نشد جوابت را بدهم؛ کاش میشد فریاد بزنم و صدای تا مرزها بیاید! اینکه دوستت دارم و دلم برایت تنگ شده... اینکه دیگر
طاقت ندارم... اینکه انقدر خوبی که نمیشود لحظه ای از تو جدا بود...
اینکه اینجا همه چیز خوب است؛ فقط کمی هوا برای نفس کشیدن نیست، همین!
زهرا خانوم همانطور که کتفم را می مالد تا آرام شوم میپرسد:
_ چی میگفت؟
بغض در لحن مادرانه اش پیچیده.
آب دهانم را به زور قورت میدهم.
_ ببخشید تلفن رو ندادم. میگفت نمیشه زیاد حرف زد. حالش خوب بود؛ خواست اینو به همه بگم!
زیر لب خدایا شکری میگوید و به صورتم نگاه میکند.
_ حالش خوبه، تو چرا اینجوری گریه میکنی؟
به یک قطره روی مژه اش اشاره میکنم.
_ به همون دلیلی که پلک شما خیسه.
سرش را تکان میدهد و از جا بلند میشود و سمت حیاط میرود.
_ میرم گل ها رو آب بدم.
دوست ندارد بی تابی مادرانه اش را ببینم. فاطمه زانوهایش را بغل کرده و
خیره به دیوار روبه رویش اشک میریزد.
دستم را روی شانه اش میگذارم.
_ آروم باش آبجی. بیا بریم پشت بوم هوا بخوریم.
شانه اش را از زیر دستم بیرون میکشد.
_ من نمیام... تو برو.
_ نه. تو نیای نمیرم!
سرش را روی زانو میگذارد.
_ میخوام تنها باشم ریحانه.
نمیخواهم اذیتش کنم؛ شاید بهتر است تنها باشد!
بلند میشوم و همانطور که سمت حیاط میروم میگویم:
_ باشه عزیزم، من میرم؛ تو هم خواستی بیا.
زهرا خانوم با دیدنم میگوید:
_ بیا بشین رو تخت میوه بیارم بخور.
لبخند میزنم. میخواهد حواسم را پرت کند.
_ نه مادرجون! اگه اشکال نداره من برم پشتبوم.
_ پشتبوم؟
_ آره. دلم گرفته؛ البته اگر ایرادی نداره.
_ نه عزیزم؛ اگه اینجوری آروم میشی برو.
تشکر میکنم. نگاهم به شاخه گل های چیده شده میافتد.
_ مامان اینا چیان؟
_ اینا یه کم پژمرده شده بودن، کندم به بقیه آسیب نزنن.
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal
رمان مدافع عشق ♥️
#پارت79
_میشه یکی بردارم؟
_ آره گلم، بردار.
خم میشوم و یک شاخه گل رز برمیدارم و از نردبام بالا میروم. نزدیک غروب کامل و به قول بعضی ها خورشید لب تیغ است. نسیم روسری ام را به بازی میگیرد.
همانجایی که لحظه ی آخر رفتنت را تماشا کردم، می ایستم. چه جاذبه ای
دارد؛ انگار در خیابان ایستاده ای و نگاهم میکنی... با همان لباس رزم و
ساک دستی ات؛ دلم نگاهت را میطلبد!
شاخه ی گل را بالا میگیرم تا بو کنم، که نگاهم به حلقه ام می افتد. همان
عقیق سرخ و براق. بی اختیار لبخند میزنم. از انگشتم درمی آورم و لب هایم را روی سنگش میگذارم... لب هایم میلرزد. خدایا فاصله ی تکرار
بغضم چقدر کوتاه شده... یکبار دیگر به انگشتر نگاه میکنم که یکدفعه
چشمم به چیزی که روی رینگ نقره ای رنگش حک شده می افتد...
چشم هایم را تنگ میکنم "علی-ریحانه" پس چرا تابه حال ندیده بودم؟!
اسم تو و من کنار هم داخل رینگ حک شده...
خنده ام میگیرد؛ اما نه از سر خوشی، مثل دیوانه ای که دیگر اشک
نمیتواند برای دلتنگی اش جواب باشد.
انگشتر را دستم می اندازم و یک برگ گل از گل رز را میکنم و رها میکنم...
نسیم آن را به رقص وادار میکند.
چرا گفتی هرچی شد محکم باش؟ مگه قراره چی بشه؟
یک لحظه فکری کودکانه به سرم میزند. یک گلبرگ دیگر میکنم و رها
میکنم.
_ برمیگردی...
یک گلبرگ دیگر
_ برنمیگردی...
_ برمیگردی...
برنمیگردی...
... و همینطور ادامه میدهم یک گلبرگ دیگر مانده! قلبم می ایستد.
نفسم به شماره می افتد...
برنمیگردی!
تو آرزوی بلندی و
دست من کوتاه... .
**
دلشوره ی عجیبی در دلم افتاده. قاشقم را پر از سوپ میکنم و دوباره خالی
میکنم. نگاهم روی گل های ریز سرخ و سفید سفره روی میزمان مدام میچرخد. کلافه فوت محکمی به ظرفم میکنم. نگاه سنگین زیر چشمی
مادرم را به خوبی احساس میکنم. پدرم اما بیخیال هر قاشقی که میخورد به به و چه چهی میگوید و دوباره به خوردن ادامه میدهد.
اخبارگوی شبکه ی سه بلند بلند حوادث روز را با آب و تاب اعلام میکند.
چنگی به موهایم میزنم و خیره به صفحه ی تلویزیون پای چپم را تکان
میدهم. استرس عجیبی در وجودم افتاده. یکدفعه تصویر مردی که با
لباس رزم اسلحه اش را روی شانه گذاشته و به سمت دوربین لبخند میزند
و بعد صحنه عوض میشود. اینبار همان مرد در چهارچوب قاب روی یک
تابوت که روی شانه های مردم حرکت میکند. احساس حالت تهوع
میکنم. زن هایی که با چادر مشکی خودشان را روی تابوت می اندازند و
همان لحظه زیرنویس مراسم پر شکوه شهید... .
یکدفعه بی اراده خم میشوم و کنترل را از کنار دست مادرم برمیدارم و تلویزیون را خاموش میکنم. مادر و پدرم هر دو زل میزنند به من. با دو
دست محکم سرم را میگیرم و آرنج هایم را روی میز میگذارم. “دارم دیوونه میشم خدا...بسه!“
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal
امسال سال خونه، بنیامین سرنگونه
شبهای پر از عشق و حرارت تلاویو
@ShmemVsal
۸سال در جنگ تحمیلی سلاح شیمیایی در اختیار صدام ملعون قرار دادند تا به کودکان و مردم بیدفاع ایران حمله کنه حالا دایهی مهربانتر از مادر شدند!!!!
مرزهای وقاحت رو جابهجا کردن رسما!!!
@ShmemVsal
هدایت شده از شـمیموصــٰال•
••اَلْحَمدُ اللهِ الَذے خَلَقَ الحُسيـــن (ع)••♥️️
'
"نَحنُ الفُقَراءَ الـذِين أغنَاهُم الله بحُب علي "علیه السلام"
ما فقیرانی هستیم که خداوند ما را با محبت علی علیه السلام بی نیاز کرده است..🌚🧡
•° @ShmemVsal '°•
•'
إخفاء الاشتياق
اختناق…
کتمانِ دلتنگی،
بند آمدن نفس است…! 🌧🌻
•°•°@ShmemVsal°•°•
شـمیموصــٰال•
رمان مدافع عشق ♥️ #پارت79 _میشه یکی بردارم؟ _ آره گلم، بردار. خم میشوم و یک شاخه گل رز برمیدارم و
رمان مدافع عشق ♥️
#پارت80
مادرم درحالی که در صدایش نگرانی موج میزند دستش را به طرفم دراز
میکند.
_ چت شد مامان؟
صندلی را عقب میدهم.
_ هیچی، حالم خوبه!
از جا بلند میشوم و به سمت اتاقم میدوم. بغض به گلویم میدود...
“دلتنگتم دیوونه! “
به اتاق میروم و در را پشت سرم محکم میبندم. احساس خفگی میکنم.
انگشتانم را داخل موهایم فرو میبرم. تمام اتاق دور سرم میچرخد.
آخرین بار همان تماسی بود که نشد جواب دوستت دارمت را بدهم...
همان روزی که به دلم افتاد برنمیگردی.
پنجره ی اتاقم را باز میکنم و تا کمر به بیرون خم میشوم. یک دم عمیق... بدون بازدم! نفسم را در سینه حبس میکنم. لب هایم میلرزد.
“دلم برای عطر تنت تنگ شده! این چند روز چقدر سخت گذشت“
خودم را از لبه ی پنجره کنار میکشم و سلانه سلانه به سمت میز تحریرم
میروم. حس میکنم یک قرن است تو را ندیده ام. نگاهی به تقویم روی
میزم می اندازم و همانطور که چشمانم روی تاریخ های سر میخورد.
پشت میز مینشینم. دستم که به شدت میلرزد را سمت تقویم دراز میکنم و سر انگشتم را روی عددها میگذارم. چیزی در مغزم سنگینی میکند؛
فردا...فردا.... درست است! مرور میکنم تاریخی که بینمان صیغه ی موقت خواندند، همان روزی که پیش خودم گفتم نود روز فرصت دارم تا عاشقت
کنم! فردا همان روز نودم است؛ یعنی با فردا میشود نود روز عاشقی.. نود روز نفس کشیدن با فکر تو!
تمام بدنم سست میشود. منتظر یک خبرم؛ دلم گواهی میدهد...
از جا بلند میشوم و به سمت کمدم میروم. کیفم را از قفسه ی دومش
برمیدارم و داخلش را با بی حوصلگی میگردم. داخل کیف پولم عکس سه در چهار تو با عبای قهوه ای که روی دوشت است به من لبخند میزند.
آه غلیظی میکشم و عکست را از جیب شفافش بیرون میکشم. به سمت
تختم برمیگردم و خودم را روی تشک سردش رها میکنم. عکست را روی
لب هایم میگذارم و اشک از گوشه ی چشمم روی بالشت لیز میخورد.
عکس را از روی لب به سمت قلبم میکشم. نگاهم به سقف و دلم پیش
توست!
*
تندتند بندهای رنگی کتونی ام را به هم گره میزنم. مادرم با یک لقمه ی
بزرگ که بوی کوکو از بین نان تازه اش کل فضا را پر کرده به سمتم می آید.
_ کجا داری میری؟
_ خونه ی مامان زهرا...
_ دختر الان میرن؟ سرزده؟
_ باید برم... نرم تو این خونه خفه میشم.
لقمه را به سمتم میگیرد.
_ بیا حداقل اینو بخور. از صبح تو اتاق خودتو حبس کردی؛ نه صبحونه، نه ناهار... اینو بگیر. بری اونجا باید تا شام گشنه بمونی!
لقمه را از دستش میگیرم. با آنکه میدانم میلم به خوردنش نمیرود.
_ یه کیسه فریزر بده مامان.
میرود و چند دقیقه بعد با یک کیسه می آید. از دستش میگیرم و لقمه را
داخلش میگذارم و بعد دوباره به دستش میدهم.
_ میذاریش تو کیفم؟
شانه بالا میاندازد و من مشغول بستن لنگه ی دیگر کتونی ام میشوم.
کارم که تمام میشود کیف را از دستش میگیرم. جلو میروم و صورتش را آرام میبوسم.
_ به بابا بگو من شب نمیام؛ فعلا خداحافظ
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal
رمان مدافع عشق♥️
#پارت81
از خانه خارج میشوم، در را میبندم و هوای تازه را به ریه هایم میکشم.
از اول صبح یک حس وادارم میکرد که امروز به خانه تان بیایم. حواسم به
مسیر نیست و فقط راه میروم. مثل کسی که از حفظ نمازش را میخواند، بی آنکه به معنایش دقت کند... سر یک چهار راه پشت چراغ قرمز عابر پیاده می ایستم. همان لحظه دخترکی نیمه کثیف با لباس کهنه به سمتم میدود.
_ خاله یه دونه گل میخری؟
و دسته ی بزرگی از گل های سرخ که نصفش پژمرده شده به سمتم
میگیرد. لبخند تلخی میزنم. سرم را تکان میدهم.
_ نه خاله جون مرسی.
کمی دیگر اصرار میکند و من باکلافگی ردش میکنم. ناامید میشود و سمت مابقی افراد عجول خیابان میرود.
چراغ سبز میشود؛ اما قبل از حرکت، بی اراده صدایش میکنم.
_ آی کوچولو...
با خوشحالی به سمتم برمیگردد.
_ یه گل بهم بده!
یک شاخه گل بلند و تازه را به سمتم میگیرد. کیفم را باز میکنم و اسکناس ده تومنی بیرون می آورم. نگاهم به لقمه ام می افتد. آن را هم
کنار پول میگذارم و به دستش میدهم. چشم های معصومش برق
میزند. لبانش را کودکانه جمع میکند.
_ام... مرسی خاله جون!
و بعد میدود سمت دیگر خیابان. من هم پشت سرش از خط عابر پیاده
عبور میکنم. نگاهم دنبالش کشیده میشود. سمت پسربچه ای تقریبا
همسن و سال خودش میدود و لقمه را با او تقسیم میکند. لبخند میزنم. چقدر دنیایشان با ما فرق دارد!
***
فاطمه مرا دلسوزانه به آغوش میکشد و درحالی که سرم را روی شانه اش
قرار داده زمزمه میکند.
_ امروز فردا حتما زنگ میزنه. ما هم دلتنگیم...
بغضم را فرو میبرم و دستم را دورش محکم تر حلقه میکنم.
“بوی علی رو میدی.“
این را در دلم میگویم و میشکنم.
فاطمه سرم را می بوسد و مرا از خودش جدا میکند.
_ خبه دیگه، بسه... بیا بریم پایین به مامان برای شام کمک کنیم.
به زور لبخند میزنم و سرم را به نشانه ی باشه تکان میدهم. به سمت در
اتاق میرود که میگویم:
_ تو برو... من لباس مناسب تنم نیست؛ میپوشم میام.
_ آخه سجاد نیستا!
_ میدونم، ولی باألخره که میاد.
شانه بالا می اندازد و بیرون میرود. احساس سنگینی در وجودم، بیتابی
در قلبم و خستگی در جسمم میکنم. سردرگم نمیدانم باید چطور مابقی
روزها را بدون تو سپری کنم. روسری سفیدم را برمیدارم و روی سرم
می اندازم... همان روسری که روز عقد سرم بود و چادری که اصرار داشتی
با آن رو بگیرم. لبخند کمرنگی لب هایم را میپوشاند. احساس میکنم
دیوانه شده ام. باچادر در اتاقی که هیچکس نیست رو میگیرم و از اتاق
خارج میشوم. یک لحظه صدایت میپیچد.
_ حقا که تو ریحانه ی منی!
سر میگردانم... هیچکس نیست!
وجودم میلرزد. سمت راه پله اولین قدم را که برمیدارم باز صدایت را
میشنوم.
_ ریحانه؟ ریحانه ی من؟
اینبار حتم دارم خودت هستی، توهم و خیال نیست؛ اما کجا؟!
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal