🌿💕🌿💕🌿💕🌿
💕🌿💕🌿💕🌿
🌿💕🌿💕🌿
💕🌿💕🌿
🌿💕🌿
💕🌿
🌿
ࢪمـان_پـلاڪ_پـنـہانـ ••
#پاࢪت_سیزدهم
ــ نمیدونم حتما قسمت برادرا ازش دعوت کردند ،اینقدر خودتو حرص نده
ــ حدیث تو چرا این رشته رو انتخاب کردی؟؟
حدیث که از سوال سمانه تعجب کرد ،چند ثانیه فکر کرد و گفت:
ــ نمیدونم شاید به خاطر اینکه تو یک دانشگاه خوب اونم شهر خودم قبول شدم و
اینکه تو هم هستی
ــ اما من وقتی علوم سیاسی انتخاب کردم،دغدغه داشتم ،الان انتخابات نزدیکه،باید
دغدغه تک تک ما انتخابات باشه
ــ خب چه ربطی به آقای بشیری داره؟؟
ــ همین دیگه،دغدغه ی ما باید آروم نگه داشتن دانشگاه باشه نه برنامه ریزی واسه
تخریب نامزد ها.
حدیث دانشگاه ما تو موقعیت حساسی قرار داره،کاری که بشیری
داره انجام میده،بزرگترین اشتباهه بخصوص که با اسم بسیج داره اینکارو میکنه،اگه
به کارش ادامه بده،دانشگاه میشه میدون جنگ.
ــ نمیدونم چی بگم سمانه،الان که فکر میکنم میبینم حرفای تو درسته ولی چیکار
میشه کرد
ــ میشه کاری کرد،من عمرا در مقابل این قضیه ساکت بشینم
ــ حالا بعد در موردش فکر میکنیم،کافیتو بخور یخ کرد
سمانه تشکری کرد و کافی را به دهانش نزدیک کرد.
سمانه ضربه ای به در زد و با شنیدن "بفرمایید"وارد اتاق شد:
ــ سلام،خسته نباشید...
ادامـہ داࢪد ..
╭───── • ◆ • ─────╮
@ShmemVsal
╰───── • ◆ • ─────╯
🌿
💕🌿
🌿💕🌿
💕🌿💕🌿
🌿💕🌿💕🌿
💕🌿💕🌿💕🌿
🌿💕🌿💕🌿💕🌿
🌿💕🌿💕🌿💕🌿
💕🌿💕🌿💕🌿
🌿💕🌿💕🌿
💕🌿💕🌿
🌿💕🌿
💕🌿
🌿
ࢪمـان_پـلاڪ_پـنـہانـ ••
#پاࢪت_دوازدهم
آرام زمزمه کرد:
ــ آره آره ،من خیلی همه چیو بزرگ میکنم
و سعی کرد خودش را قانع کند ،که حرف های کمیل اصلا مشکوک نبودند و ماشین
و تعقیبی در کار نبود..
سمانه عصبی به طرف خروجی دانشگاه راه می رفت که بازویش کشیده شد،عصبی
برگشت، که با کسی که بازویش را کشیده ،دعوایی کند
با دیدن حدیث ،اخمی کرد و با تشر گفت:
ــ چیه؟چی می خوای
حدیث بخاطر اینکه پشت سر سمانه دویده بود در حالی که نفس نفس می زد
گفت:
ــ سرمن داد نزن،با آقای بشیری دعوات شده به من ربطی نداره
ـ اسمشو نیار،اینقدر عصبیم که اگه می شد همونجا حسابشو می رسیدم
ــ باشه آروم باش ،بیا بریم همین کافه روبه روی دانشگاه ،هم یه چیزی بخوریم هم
باهم حرف بزنیم
سمانه به علامت پذیرفتن پیشنهاد حدیث سرش را تکان داد.
پشت میز نشستند ،حدیت بعد از دادن سفارش روبه روی سمانه که خیره به بیرون
بود ،نشست؛
ــ الان حرف بزن،چرا اینقدر عصبی شدی وسط جلسه؟
ــ چرا عصبی شدم؟ اصلا دیدی چی میگفت ،نزدیکه انتخاباته به جای اینکه سعی
کنیم جو دانشگاه آروم بمونه اومده برامون برنامه می ریزه چطور وجه ی بقیه
نامزدهارو خراب کنیم.
با رسیدن سفارشات سمانه ساکت شد،با دور شدن گارسون روبه حدیث گفت:
ــ اصلا اینا به کنار،این جلسه مگه مخصوص فعالین بسیج دانشگاه نبود ؟؟
ــ خب آره
ــ پس این بشیری که یک ماهه عضو شده براچی تو جلسه بود؟
ادامـہ داࢪد ..
╭───── • ◆ • ─────╮
@ShmemVsal
╰───── • ◆ • ─────╯
🌿
💕🌿
🌿💕🌿
💕🌿💕🌿
🌿💕🌿💕🌿
💕🌿💕🌿💕🌿
🌿💕🌿💕🌿💕🌿
یـھقسمتتودعاۍڪمیلهستكمیگھ:
‹ خدایـامراباآنچهازاسرارِنھهانم ؛
میدانۍرسوا مساز✨ ›
-بنظرمقشنگتریندعایۍكمیتونیم
ازخـدابخوایمهمـینھه . . ˘˘!☁️
••|🌻
اگرخداوندشهادترانصیبمڪرد
بندهازشــــهداییهستمڪه
یقهیبیحجابهاوآنهاییکه
ترویجبیحجابیمیڪنندرا
درآندنیامیگیرم...
#شهیدجوادمحمدیدینانے🌱
➺@ShmemVsal
- شََـاي ؟!
- بالطَّبع !
- و ماذا عن السّكر ؟!
- لا، سأكتَفِي بضِحكتُك(:
- چـٰاے میخورے ؟!
- البتھـ !
- شیرین باشھـ ؟!
- نھ ، بھ لبخندت اکتفا میکنم(: 🌱'
-
➺@ShmemVsal
🌿💕🌿💕🌿💕🌿
💕🌿💕🌿💕🌿
🌿💕🌿💕🌿
💕🌿💕🌿
🌿💕🌿
💕🌿
🌿
ࢪمـان_پـلاڪ_پـنـہانـ ••
#پاࢪت_چهردهم
ــ سلام خواهرم،بفرمایید
سمانه روی صندلی نشست و گفت؛
ــ خانم احمدی گفتن که با من کار دارید!
ــ بله درسته،شما چون قسمت فرهنگی رو به عهده دارید،چندتا کار بوده باید انجام
بدید
ــ بله حتما
ــ این چندتا پوستر رو بدید به بچه های خودمون ،بگید ایام انتخابات از اونا استفاده
کنن تو تجمعا
ــ پوسترا چی هستن؟
ــ پوسترایی که طراحی کرده بودید و خواستید پوسترشون کنم براتون این یک
نمونه برا خودتون،اینا هم بدید بین بچه های دانشگاه
ــ خیلی ممنون
ــ تو این فلش چندتا فایل صوتی هست که روی چندتاcdبزنید و به عنوان کار
فرهنگی بین بچه تا پخش کنید مداحی هستند،یه نمونه هم با پوسترا گذاشتم ،که
گوش بدید
سمانه با تعجب پرسید:
ــ ما خیلی وقته دیگه همچین فعالیت های فرهنگی انجام نمیدیم،به نظرتون
برگزاری جلسات بصیرتی بهتر از پخش بنر وcd نیست؟؟
ــ شک نکنید که جلسات بهتر هستند اما بخشنامه ای هستش که به دستمون
رسیده.
ــ میتونم ،بخشنامه رو ببینم
آقای سهرابی برای چند لحظه سکوت کرد و بعد سریع گفت:
ــ براتون میفرستم
ــ تشکر،اگه با من کاری ندارید من دیگه برم
ــ بله بفرمایید
ادامـہ داࢪد ..
╭───── • ◆ • ─────╮
@ShmemVsal
╰───── • ◆ • ─────╯
🌿
💕🌿
🌿💕🌿
💕🌿💕🌿
🌿💕🌿💕🌿
💕🌿💕🌿💕🌿
🌿💕🌿💕🌿💕🌿
🌿💕🌿💕🌿💕🌿
💕🌿💕🌿💕🌿
🌿💕🌿💕🌿
💕🌿💕🌿
🌿💕🌿
💕🌿
🌿
ࢪمـان_پـلاڪ_پـنـہانـ ••
#پاࢪت_پانزدهم
سمانه وسایل را برداشت و از اتاق خارج شد ،پوستر و cd خودش را در اتاقش
گذاشت و از دفتر خارج شد.
با دیدن چند نفر از اعضای بسیج دانشگاه ،پوسترها را به آن ها داد تا بین بقیه پخش
کنند،
و خودش به کافی نت کنار دانشگاه رساند و سفارش داد تا مداحی ها را روی ۹۰تا cd
برایش بزند.
ــ کی آماده میشن؟؟
ــ فردا ظهر بیاید تحویل بگیرید
ــ خیلی ممنون
از همان جا تاکسی گرفت و به خانه رفت،امروز روز پرمشغله ای بود سعی کرد تا خانه
برای چند لحظه هم که شده چشمانش را روی هم بگذارد تا شاید کمی از سوزش
چشمانش کاسته شود.
کلید در را باز کرد و وارد خانه شد ،با دیدن کفش های زنانه ،حدس می زد که خاله
سمیه به خانه شان آمده،وارد خانه شد و با دیدن سمیه خانم لبخندی زد:
ــ سلام خاله،خوش اومدی
ــ سلام عزیز دلم،خسته نباشی
سمانه مشکوکـ به چهره ی غمگین خاله اش نگاهی انداخت و پرسید:
ــ چیزی شده خاله؟؟
ــ نه قربونت برم
ادامـہ داࢪد ..
╭───── • ◆ • ─────╮
@ShmemVsal
╰───── • ◆ • ─────╯
🌿
💕🌿
🌿💕🌿
💕🌿💕🌿
🌿💕🌿💕🌿
💕🌿💕🌿💕🌿
🌿💕🌿💕🌿💕🌿