این روزا حالم اینطوریه که:
بیـا برگرد، آن جان ها را برگردان!
بیـا بنشین اینجا، آتش ها را بنشان!
بیـا بنگر، دل هامان سر تا سر، گشته ایم ما مضطر!
#دلنگاشت
-ولی بچه ها، اگر قرار بر این هست که کاری کنید، فقط شروع کنید، مقدمه چینی تا زمانی خوبه که به پیشرفت شما در روند کار سرعت ببخشه و ضامن پیشرفت شما باشه، نه اینکه شما رو از شروع کردن عقب بندازه، بچه ها بجنبید، شروع کنید، فکر نکنید یکمیدیرتر به جایی بر نمیخوره، این یکمی دیرتر ها توی کل زندگی جمع میشه ، روی هم تلنبار میشه و در آخر، زمانی حضرتحجت‹عج›، در خونه ی شما رو برای یاری میزنند، این یکمیدیرتر ها مانع بزرگی برای پاسخ دادن شما به حضرت هست، اونقدر بزرگ که تا بیایید برسید به در و درب رو باز کنید، حضرت رفتند....
با این #یکمیدیرتر
خیلی حرف ها هست که باید گفت و باید به گوش جان سپرد و تأمل کرد!
به نام آفریدگار مهر و وفا💫
-اینجا حیات خلوت[روزمرگیام] شده؛ دلی باهات حرف میزنم، دوست داشتی بمون و دلی رو حرفام فکر کن، منم دلی بهت گوش میدم و باهات حرف میزنم!
من اینجا دارم بزرگ میشم، زندگی میکنم، دارم یاد میگیرم، دارم خودمو میسازم!) حقیقتا مسیری که انتخاب کردم خیلی قشنگه و دلم نمیاد بقیه رو شریک این مسیر نکنم..🥲🦋
دعام کن رفیق، دعا کن عاقبت بخیر بشم، دعا کن بانی لبخند مولا بشم(((؛
من اینجام:@FA_smkh
اللهم عجل لولیک الفرج به حق زینب کبری سلام الله علیها✨
-یکروزشروعمسافرتهمهبرنامههایمرازیروروکرد!
امافداییکلحظهلطفوعنایتبانویمحضرتمعصومهکریمهاهلبیتعلیهمالسلام..
آنقدر دلتنگ ایشان بودم که حقیقتا زیارت دوباره ایشان شبیه جان دوباره ای بود برایم(؛
إن شاء الله از ما راضی باشند..
هدایت شده از قسم به قلم (روایت روزهای فتح)
📝دعوا سرِ پای بابا
5⃣4⃣ تکنگارهٔ ۴۵ شهدای مدرسهٔ شجرهٔ طیبه
خسته و کوفته که از سرکار می آمدم، سر پای من دعوا بود.
امین میگفت: «من» مهدیه هم میگفت: «من».
میخواستند پایم را ماساژ بدهند و کِرِم بزنند.
آخرِ کار تصمیم گرفتند یک پایم با امین و پای دیگرم با مهدیه باشد.
🔹 پدر شهیدان مهدیه و امین احمدزاده کلاس ششم و اوّل مدرسهٔ شجرهٔ طیّبه
📝 نویسنده: مرتضی هادوی صدر
✔️ قصههایی شنیده نشده از شهدای مدرسهٔ #شجره_طیبه #میناب:
ویراستی | سروش | روبیکا | ایتا | بله
🔻قسم به قلم، روایت روزهای فتح
@qasambeqalam
خدایِبزرگِمنِکوچک*
ماهی سیاهِ سجادهٔ آبی، منم!
من همیشه سر قرارها دیر رسیدهام. پذیراییتان را کردهاید. سماور خاموش است؛ حتی آن بندههای نابت، استکانها را هم شسته اند. اما خیالم راحت است که شما برایم از هر چیز مقدار کمی کنار گذاشته اید:)
مهمانهایی که گرم خداحافظیاند را در آغوش میگیرید و بدرقه میکنید؛ تک تک پیشانیشان را میبوسید و مطمئن میشوید همهشان سالم به منزل میرسند. آنوقت من میمانم و شما و شب. سجاده آبی را پهن میکنم. سجادهام حکم قالی حضرت سلیمانتان را دارد.
کنار هم مینشینیم. محکم مرا بغل میکنید. آنقدر محکم و نزدیک که فقط نیاز است برای رساندن حرفهایم به گوشتان نجوا کنم. دانهدانهٔ اشکهایم پیراهن شمارا خیس میکند و نگران گرمای باز دمهایی هستم که نکند سبب آزارتان شود..
سر انگشتهایم را میبوسید. من لبخند میزنم.
میدانم آنهایی که ذهن و فکر پاکی دارند، پیشانیشان را بوسیده اید. آنهایی که از نگاهشان مراقبت میکنند، پلکهایشان را بوسیدهاید. آنهایی که مراقب حرف زدنشان هستند، دهانشان را بوسیدهاید و خوش به حال آدمهایی که جای جایشان، بوسهگاه شماست..
اشاره میکنید که فلان چیز را برایت کنار گذاشتهام؛ خیالت راحت. به موقع تقدیمت میکنم؛ اینقدر نگران نباش و دنبالش نگرد.
کاش میتوانستم؛ کاش..
✍🏻 به قلم •الهه سادات احسانی•
#قشنگیجات