#𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭^᪲᪲
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودی که ازدحام جمعیت در حیاط توجهت را جلب کرد. در مرکز آن شلوغی، گروه افعیها ایستاده بودند. دانشجویی لاغر و خجالتی، با دستانی لرزان کتابهایش را در آغوش گرفته بود؛ اما راهول عینکش را از روی صورتش کشید و با خندهای تمسخرآمیز برای روهان پرتاب کرد. روهان آن را گرفت و برای کاران انداخت، در حالی که پسر بیچاره کورمالکورمال میان خندهی جمعیت به دنبال عینکش میگشت.
"اگه میتونی بگیرش، نابغه!"
آیان بیتفاوت دفتر او را ورق میزد و جوابهایش را با لحنی مسخره تقلید میکرد. کاران با لبخندی کج، عینک را درست دور از دسترس نگه داشت، بعد آن را روی زمین انداخت و با نوک کفشش کمی دورتر هل داد. وقتی دانشجو خم شد تا آن را بردارد، راهول با یک لگد کتابهایش را به گوشهای پرتاب کرد و برگههایش در سراسر حیاط پخش شدند.
در تمام این مدت، لاکش فقط سکوت کرده بود. با دستانی در جیب، به موتورسیکلت مشکیاش تکیه داده بود و لبخندی محو و سرگرمکننده روی لب داشت. خودش در آزار دادن آن پسر دخالتی نمیکرد، اما هرگز هم دوستانش را متوقف نمیساخت. این، نخستین چیزی بود که در اولین روز حضورت در دانشگاه دیدی. همانطور که مات و مبهوت به صحنه خیره شده بودی، نگاه روهان ناگهان روی تو ثابت ماند.
لبخندی شیطنتآمیز روی لبش نشست.
"خب، خب..." با آرنج به راهول زد و گفت: "بهنظر میاد یه اسباببازی جدید برای سرگرمی پیدا کردیم." همه نگاهشان را به سمت تو برگرداندند. راهول پوزخند زد. آیان آرام دفتر را بست. کاران فقط دستبهسینه ایستاد تا ببیند چه اتفاقی خواهد افتاد. لاکش از موتورش فاصله گرفت و برای نخستین بار نگاهش را بالا آورد.
چشمان نافذش برای چند ثانیه روی تو ثابت ماند... سپس بیهیچ احساسی نگاهش را برگرداند. روهان با خندهای کوتاه بند انگشتانش را صدا انداخت و آرام به سمتت قدم برداشت.
"به دانشگاه خوش اومدی..." لبخند تمسخرآمیزی زد.
"ببینیم این اعتمادبهنفست تا کی دوام میاره."
#𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮^᪲᪲
دانشجوی لاغر هنوز روی زمین زانو زده بود. دستهای لرزانش یکییکی برگههای پخششده را از روی سنگفرش جمع میکرد، اما هر بار که خم میشد، صدای خندهی اطراف بلندتر میشد. راهول با نوک کفشش یکی از کتابها را چند قدم آنطرفتر هل داد. کتاب روی زمین سر خورد و کنار پلهها افتاد.
"بدو نابغه... شاید این یکی رو قبل از اینکه گم بشه پیدا کنی." چند نفر از میان جمعیت خندیدند. بعضیها فقط تماشا میکردند. بعضیها هم موبایل به دست، از صحنه فیلم میگرفتند. انگار تحقیر شدن یک آدم، برایشان فقط یک تفریح ظهرگاهی بود. بیاعتنا به نگاههایی که دنبالت میآمد، از میان جمعیت جلو رفتی؛ کنار پسر زانو زدی و چند برگه را از روی زمین برداشتی، صافشان کردی و روی کتابهایش گذاشتی، پسر با چشمهایی وحشتزده به تو خیره شد. لبهایش تکان خورد، اما صدایی از گلویش بیرون نیامد. فقط با یک تکان آرام سر، بهش فهماندی که برود، نگاهش بین تو و گروه افعیها رفتوبرگشت. بعد کتابهایش را محکم بغل کرد و با قدمهایی تند، تقریباً دوید تا از آنجا دور شود. وقتی از کنار روهان رد شد، حتی جرئت نکرد سرش را بالا بگیرد. چند ثانیه صبر کردی تا مطمئن شوی از محوطه دور شده است. بعد آرام برگشتی، نگاهت مستقیم روی روهان نشست، باد گرمی از میان شاخههای درختها گذشت و چند برگ خشک را روی سنگفرش حیاط چرخاند، همهمه کمکم فروکش کرد، فضای حیاط، با وجود صدها دانشجو، ناگهان ساکت شده بود؛همه منتظر بودند ببینند ادامهی ماجرا به کجا میرسد، نفس آرامی کشیدی.
"واقعاً قلدری کردن برای آدمایی که از خودتون ضعیفترن... اینقدر لذتبخشه؟" چند ثانیه... هیچکس چیزی نگفت، حتی روهان، راهول سکوت را شکست؛ سوت کوتاهی کشید و با لبخندی کج زیر لب زمزمه کرد: "جرئتش بد نیست." کاران، که از اول فقط نظاره میکرد، دستبهسینه ایستاد، نگاهش با دقت روی صورتت چرخید. "شجاعه." روهان خندید اما خندهاش بیشتر از اینکه واقعی باشد، بوی عصبانیت میداد و آرام به سمتت راه افتاد. هر قدمش روی سنگفرش حیاط میپیچید. وقتی روبهرویت ایستاد، سایهی قد بلندش روی بدنت افتاد. "برای یه تازهوارد... زیادی زبون درازی میکنی." پلک هم نزدی
"شاید چون برعکس بقیه، نمیتونم یه گوشه وایسم و تماشا کنم یه مشت قلدر عوضی، یکی رو فقط برای سرگرمی تحقیر کنن." لبخند روهان آرامآرام محو شد، فکش روی هم قفل شد. "چه کوفتی گفتی؟"
"شنیدی." چند نفر از میان جمعیت بیاختیار نفسشان را حبس کردند، راهول آرام خندید. "کارش تمومه..."
روهان یک قدم دیگر جلو آمد، این بار آنقدر نزدیک که فقط چند سانتیمتر بینتان فاصله مانده بود.
"مراقب دهنت باش." بدون اینکه حتی یک قدم عقب بروی، نگاهش کردی.
"وگرنه چی؟" در یک حرکت، یقهی لباست را چنگ زد و با خشونت تو را به سمت خودش کشید، چند نفر از دخترهای اطراف با ترس عقب رفتند. نفسهای روهان از شدت خشم سنگین شده بود.
"الان میفهمی." نگاهت هنوز آرام بود.
"چی؟" سرت را کمی کج کردی.
"میخوای یه دختر رو بزنی؟" دستش محکمتر دور یقهات جمع شد.
"برام مهم نیست دختر باشی یا پسر."
برای اولین بار، نگاهت روی انگشتهایش افتادو بعد دوباره به چشمهایش خیره شدی، نه ترسی بود، نه تردیدی.. فقط آرامش و همین، بیشتر از هر چیزی روهان را عصبانی میکرد. در همان لحظه... صدای خاموش شدن یک موتور، سکوت حیاط را شکست. همهی نگاهها ناخودآگاه به یک سمت چرخید. لاکش از کنار موتورسیکلت مشکیاش فاصله گرفت، کلاه کاسکت را از سر برداشت و روی زین گذاشت. نسیم آرامی میان موهای مشکیاش پیچید. قدمهایش نه تند بود، نه کند. اما با هر قدم، جمعیت بیاختیار از سر راهش کنار میرفت.
وقتی مقابل روهان رسید، حتی به صورتش نگاه نکرد. چشمهای خاکستری و سردش فقط روی دستی ماند که یقهی تو را گرفته بود. "ولش کن" صدایش آرام بود.
آرامتر از آنکه انتظارش را داشته باشی اما همان دو کلمه، کافی بود تا لبخند راهول محو شود و کاران نگاه کوتاهی به روهان بیندازد. همه منتظر بودند ببینند روهان چه میکند...
ادامه دارد.