𝑆𝘪𝘳 ♱𝆬 𝜀𝛈 فور عزل
𝇁⃑ᯩ݁᪰𝗛⋆̶𝗲𝗶𝗿𝘀 𝗼̟𝗳 𝗽𝗼𝗶𝘀𝗼𝗻 𖹭̲⠀ ࣭ ๋ ࣭ ̟ 𝗩𝗼𝗹𝘂𝗺𝗲 𝟭 : 𝗖 ̶꙳𝗿𝗼𝘄𝗻 𝗼𝗳 𝗣𝗼
از این قسمت تا آخر رو خوب برام سین بزنید بی زحمت، مرسی ممنون 🤓
#𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟯^᪲᪲
روهان نگاهش را از لاکش نگرفت، چند لحظه، فقط سکوت میانشان جریان داشت، رگ کنار شقیقهاش از شدت خشم میزد. "ولی..."
"گفتم ولش کن." این بار حتی صدای لاکش از قبل هم آرامتر بود، نه فریادی در کار بود، نه تهدیدی اما همین آرامش، سنگینتر از هر اخطاری روی شانههای روهان نشست. با این حال، انگار غرورش اجازهی عقب کشیدن نمیداد، نگاهش را دوباره سمت تو برگرداند، لبخند کجی روی لبش نشست. "اگه جرئت داری..."
دستت را از روی مچش کنار زدی و یقهی لباست را صاف کردی. "من اینجام." نگاهت مستقیم در چشمهایش گره خورد.
" زود باش.. بزن." چند نفر از میان جمعیت ناباورانه به هم نگاه کردند، راهول زیر لب خندید.
"این دختر عقلش رو از دست داده..."
لبخند خیلی کوتاهی روی لبت نشست.
"نه..." نگاهت هنوز از روهان جدا نشده بود. "فقط فکر نمیکنم حتی بتونی بهم دست بزنی." جملهات مثل جرقهای وسط انبار باروت بود، تمام عضلات صورت روهان از خشم جمع شد.
"تو رو از حرف زدن پشیمونت میکنم."
مشتش را بالا آورد.. این بار دیگر کسی جلو نرفت، حتی راهول هم ساکت شده بود، همه منتظر برخورد مشت بودند.
روهان با تمام قدرت ضربه را به سمت صورتت فرستاد، اما... در آخرین لحظه... دستت بالا آمد، صدای برخوردی کوتاه در هوا پیچید. نه مشت به صورتت خورد... نه حتی از کنارت رد شد. مچ دست روهان، میان انگشتهایت گیر افتاده بود، محکم، بیهیچ تلاشی، انگار از قبل میدانستی قرار است چه حرکتی انجام دهد.
سکوت... همهچیز برای چند ثانیه از حرکت ایستاد، راهول پلک هم نمیزد، دهانش نیمهباز مانده بود.
"لعنتی..." کاران آرام از روی دیوار جدا شد، برای اولین بار، نگاهش جدی شده بود، آیان کتاب را بست. دیگر چیزی برای خواندن وجود نداشت، تمام توجهش روی تو بود، حتی دانشجوهایی که از دور ایستاده بودند، نفسشان را حبس کرده بودند و لاکش... هنوز همانجا ایستاده بودو دستهایش داخل جیب شلوارش بود ولی این بار، نگاهش کمی فرق داشت و بیتفاوت نبود، در واقعیت چشمهایش آرام روی انگشتهایت ماند که مچ روهان را گرفته بودندو گوشهی لبش، آنقدر کم که شاید فقط کاران متوجهش شد، بالا رفت.. نه از روی تمسخر... از روی کنجکاوی. آرام مچ روهان را رها کردیو او چند قدم عقب رفت و ناباورانه به دست خودش خیره شد.. انگار هنوز باور نمیکرد چه اتفاقی افتاده استو نگاهش را بالا آورد.
"تو..." لبخند محوی روی لبت نشست.
"واقعاً فکر کردی انقدر راحت میتونی منو بزنی؟" روهان چیزی نگفت، فقط نگاه میکرد. آرام ادامه دادی: "اشتباهت اینه که آدما رو از روی ظاهرشون قضاوت میکنی." یک قدم جلو رفتی. حالا این بار تو بودی که فاصله را کمتر میکردی.
"هیچوقت..." صدایت پایین بود اما آنقدر واضح که همه شنیدند. "...کسی رو دستکم نگیر." روهان با خشم خواست دوباره جلو بیاید. "تو..."
"بسه." صدای لاکش میان حرفش نشست، این بار روهان واقعاً ایستاد، چند لحظه فقط به لاکش خیره ماند و بعد با عصبانیت نفسش را بیرون داد و دندانهایش را روی هم فشار داد. راهول زیر لب غر زد اما چیزی نگفت.. نگاهت آرام روی لاکش نشستو چند ثانیه آرام، فقط همدیگر را نگاه کردید. نه تو نگاهت را میدزدیدی... نه او.
"تو رئیس این عوضی هایی؟" لاکش جوابی نداد.. همان سکوت همیشگی. نگاهت روی چهار نفر دیگر چرخیدو بعد دوباره به او برگشت. "حدس سختی نبود." راهول پوزخندی زد. "جرئتش ته نداره." اما تو انگار صدایش را نشنیده بودی.
"آدمایی مثل شما..." مکث کوتاهی کردی.
"حالمو به هم میزنن." روهان دوباره خواست چیزی بگوید. "تو زیادی..."
"دروغ که نگفتم." حرفت را با آرامش تمام زدی، بدون اینکه صدایت را بالا ببری، برای اولین بار، لاکش خودش سکوت را شکست. "حقیقت؟" نگاهش هنوز روی صورتت بود. "بستگی داره کی قدرت رو تعریف کنه." ابرویت بالا رفت.
"پس تو از اونایی هستی که فکر میکنن قدرت، جای حقیقت رو میگیره."
چند ثانیه سکوت برقرار شد؛ نسیم آرامی از انتهای راهرو گذشت و موهای مشکی لاکش را کمی به هم ریخت. او فقط شانهای بالا انداخت. "شاید."
لبخند خیلی کمرنگی روی لبت نشست.
"جالبه." چشمهای لاکش برای لحظهای باریک شد. "ازم نمیترسی." سؤال نبود، یشتر شبیه یک مشاهده بود "باید بترسم؟"
"همه میترسن." این بار تو بودی که شانهای بالا انداختی. "پس من مثل همه نیستم." چند ثانیه سکوت برقرار شد. حتی روهان هم چیزی برای گفتن نداشت، لاکش هنوز نگاهت میکرد، نگاهی که برای اولین بار، از بیتفاوتی همیشگی فاصله گرفته بود، انگار سعی داشت تو را بخواند... و موفق نمیشد.