ناشناسمون تا عنکبوت بسه...
بیایید حداقل مشخصات یه شخصیتی رو بگید تا بعدا بکشم😂
شما رو نمی دونم ولی به من وایب اون مداد رنگی هارو میده که نوکش چهار رنگ بود میخریدیم و نمی دونستیم چجوریه
274.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خب خب ✨
درود به اهالی چنل من😂
این اولین دتیزیه که میزارم و خوشحال میشم شرکت کنید و فور بزنید🌷
برای کسایی که نمی دونن دتیز چیه باید بگم شما یکی از شخصیت های منو به روش سبک یا پرسنای خودتون میکشید.
خب و شما هر شخصیتی که دوست داشتید از جورجیا گرفته تا بانو بری و... میتونید بکشید
بزارید چنلتون کاراتونو اگه نداشتید فدا سرتون و برای من بفرستید تا ببینم✨
و یه جایزه برای سه نفری که عالی کشیده باشن گذاشتم :
جایزه نفر اول : دیجیتالی کشیدن اوسیشبهسبکخودم+آهنگیکهاوسیشاونوایبرومیده+چیپیاوسیش💕
جایزه نفر دوم : چیپیاوسیش+آهنگیکهاوسیشوایباونومیده💞
جایزه نفر سوم : چیپیاوسیش💗
خلاصه که خوش حال میشیم که شرکت کنید و تا ۸خرداد وقت دارید
با تشکر سولونا
نقاش خانمان سوز دیوانه✭
خب خب ✨ درود به اهالی چنل من😂 این اولین دتیزیه که میزارم و خوشحال میشم شرکت کنید و فور بزنید🌷 برای ک
اگر اطلاعاتی در مورد اوسی ها خواستید بیاد پی وی @SoLuna01
نقاش خانمان سوز دیوانه✭
و تمام✨ #دیجیتالی
صدای هوا پیماهای جنگنده همه جا به گوش میرسید.
چندین هفته هست که با او همسفرم ، سرباز فراری و من ...
اون جون منو نجات داده بود ؛ و حالا منو به دیار خودش میبره تا از آنجا بتوانم به خانه ام برگردم .
دیگر خورشید روشنایی اش را با تاریکی عوض کرده بود . به خرابه ای پناه بردیم که برای بار دیگر اسیر جلادان تفنگ دار نشویم .
هوا سرد بود ، باد زوزه میکشید ، نمی توانستیم آتش روشن کنیم زیرا خطرناک بود .
سرم را روی زمین گذاشتم تا کمی استراحت کنم . حس دیوانگی میکردم ، چندین شب است که خواب چشمانم را ترک کرده .
من می توانستم استراحت کنم ولی او چه؟ بار ها شده که دیدم شب ها به یک نقطه خیره میشه و با چاقوی جیبی کوچکش ردی چوب ها نقش و نگار میکشد.
نمی خواستم به او فکر کنم ، بین ما موانع زیادی وجود دارد .
هوا زیادی سرد بود ، در خودم پیچیدم تا شاید بتوانم لرزشم را کنترل کنم .
دیگر نمی توانستم ادامه دهم ، چندین هفته است که بی تکلیف مانده ام ؛ کافیه میخواهم بر گردم به خانه ام ...
اشکانی جاری شد . باد سردی که میوزید رد اشکانم را با سردی اش خشک میکرد .
درحال کلنجار رفتن با خودم بودم که حضور شخصی را پشتم حس کردم ، دلم نمی خواست با او رو در رو شوم ، درحالی که چهره ام آنگونه رقت انگیز بود ، ضعیف و آسیب پذیر...
چشمانم را محکم تر از قبل بر هم فشردم ، تا اینکه گرمی چیزی را روی شانه ام احساس کردم .
صدای قدم هایش کم شد ، او رفته بود.
وقتی چشمانم را باز کردم کتش را روی شانه هایم دیدم و آن را محکم دور خودم بستم ... شاید نباید بهش شک میکردم.
صبح که چشمانم را باز کردم تصمیم گرفتم از او تشکر کنم که دیدم افرادی کنار او ایستاده اند...
و با تفگ هایشان به سمتم نشانه گرفتن .
این یک خواب است ؟
و شلیک کردن...
#سناریو