🍃💕🍃💕🍃💕
دوستی دارم که تو بچگی وقتی با پدرش سوار موتور بوده تصادف می کنه. زمان تصادف اون یک دختر زیر بیست سال با کلی آرزو و اعتماد به نفسه. تو مدرسه و محله به نقاشی هاش معروفه، به اینکه چقدر آدم با استعدادیه
تصادف میکنه و پاهاش حسابی آسیب می بینه. بارها و بارها به اتاق جراحی میره و جراحی میشه. تو جریان این تصادف به مرور و به خاطر دز بالای داروهای بی هوشی، دندونهاش شروع به پوسیدن می کنن و زیبایی دندون هاش رو هم از دست میده.
یه روز به خودش میاد و می بینه از اون همه شادابی و حس غرور و آرزو هیچی براش نمونده. شده یه آدمی که به سختی می تونه راه بره و حالا حتی به خاطر دندون هاش نمیتونه جلو کسی راحت بخنده یا لبخند بزنه.
برای سالهای زیادی شروع می کنه به جنگیدن برای زندگی. عکاسی میخونه. یه روز وسایلش رو جمع می کنه و از شهرستان میاد تهران. همون موقع ها باهاش آشنا شدم. اولین بار تهران دیدمش.
تو این یک سال، چندین بار با من تماس گرفت و گفت میخواد دندون هاش رو درست کنه. منم اون رو به یکی از دوستانم که دندون پزشکه معرفیش کردم. چندین بار انداخت عقب تا بالاخره رفتو دندون هاشو درست کرد.
هم من هم و دوست دندون پزشکم، موقعی که خودشو تو آینه دید انتظار داشتیم حسابی خوشحال بشه اما خوشحال نشد. بعدا فهمیدیم خیلی خوشحال شده بود اما عادت کرده بود که خنده هاشو، خوشحالیش رو سرکوب کنه مبادا خندش بیاد و دندون هاش دیده بشه... «امیر من سالهاست که اون شکلی لبخند نمیزنم. سالهاست که دندون های من رو کسی ندیده. دلم میخواد لبخند بزنم اما راحت نیستم. هنوز این نگهبان در من زنده ست و میترسه آبروی من بره»
حرفش رو از وقتی شنیدم، از سرم بیرون نمیره.
تو این چند سال کم ندیدم دختر که پدرش رو هیچوقت نمی بوسه یا بغل نمی گیره. کم ندیدم پسر که راحت نیست به کسی که باهاشه بگه دوستت دارم، همش با کاراش دوست داشتنش رو نشون میده. کم ندیدم آدمهایی رو که سختشونه بهم لبخند بزنن، دست کسی رو بگیرن...
کم ندیدم آدم که میدونه مقصره اما بلد نیست، سختشه عذرخواهی کنه.
دارم فکر میکنم من چی سختمه؟ برای چی سختمه؟
میخوام به جنگش برم...
زندگی اونقد کوتاه هست که نخوام
کل اش به سختی بگذره
#امیرعلی_ق
🍃...@Sofreyedel...🍃
یک روز به خودم اومدم دیدم حال خوبم وابسته شده به چند ورق قرص که از ترس، تمام روزهامو به شکل منظمی سراغشون میرم. زنگ زدم به اتابکی گفتم دیگه قرص نمی خوام، من خوب شدم. گفت نمیتونی یکهو قطع اش کنی. گفتم می تونم... الان حس می کنم بهترم. گفت نمیتونی يكدفعه دست از مصرف دارویی كه چند وقته كنترل بدن و اندام و افكارتو توی دستش گرفته برداری. بايد كمش كنی تا بتونی قطعش كنی. هيچ چيزی رو نميشه يکهو قطع كرد.
پرسیدم اگه قطعش کنم چی میشه؟
گفت اون باهات رابطشو تموم کرد چی شد؟ رسیدی به همین قرص ها. نمیتونی یکی رو دوست داشته باشی بعد یکدفعه دوستش نداشته باشی. نمیشه یکی همش باشه و بعد یکهو نباشه. شاید اگر به مرور کمرنگ می شد حضورش، دیگه برات مهم نبود اما تو چون یکهو از کنارت رفت، زمین خوردی.
«اون یکهو نرفت اتابکی. از خیلی وقت قبل رفته بود. از چشماش تو آخرین پرواز، از نگاهش به ابرا معلوم بود. از خنده هاش که زود خشک می شد تو صورتش، از لباس هایی که براش می خریدمو هی می گفت یادش رفته بپوشه. از وقتی داد میزدم و دیگه باهام نمیجنگید. از وقتی الکی می رفتو جلوشو نمی گرفتم. هربار بیشتر از قبل رفته بود. فقط من تو خواب خودم بودم و خبر نداشتم... اون یکهو نرفت، من یکهو بیدار شدم... وقتی رفته بود.»
#امیرعلی_ق
🍃...@Sofreyedel...🍃
چند سال قبل کسی تعریف می کرد: «وقتی پدرم نفس های آخرش رو می کشید کنارش بودم. صدام کرده بودن که بیام و کنارش باشم.
🌸🍃🍃🌸🍃
دستش گرم بود، هنوز گرم بود. دستش رو گرفتم. خیلی محکم. چشمامو بستم و سعی کردم همه ی گرمی دستش رو جایی از حافظم نگه دارم. حفظ کنم گرمای دستش رو برای روزایی که نیست، برای همه ی باقی عمرم.»
بعدها جمله ی «حفظ کنم برای باقی عمرم» رو جایی عمیقا درکش کردم. روزی که بعد چند سال باید با یک نفر خداحافظی می کردم. تصمیم اون بود. بارها خداحافظی کرده بودیم از هم، ولی این آخری فرق داشت و من، تا آخرین لحظه باور نمی کردم.
وقتی فهمیدم تصمیمش جدیه، به ناچار و برای آخرین خواهش، ازش خواستم که بغلش کنم. مگه چقدر میشه بغل کردن کسی رو طولش داد؟ تاحالا آدمها تو آغوش کسی پشیمون هم شدن؟
«حفظ کنم برای باقی عمرم» رو اون لحظه چشیدم.
صورتش اون طرف صورت من بود، اما می تونستم بفهمم که غمگین نیست. یا اگر هست فراریه از غم. سعی کردم حفظ کنم همه ی گرمای آغوشش رو، برای همه ی باقی عمرم و بعد از جلوی چشمام دور شد و رفت.
دلم میخواد برم و کسی که چند سال قبل اون حرفو بهم زد پیداش کنم. ازش بپرسم تو خواستی حفظ کنی اما چقدر گرمای دست پدرت تو حافظت موند؟ ازش بپرسم این حفظ کردن ها فراموشی هم دارن؟
متوجه شدم دست دیگه ای رو گرفته. نمی دونم درست باشه من این چیزها رو از اون حفظ باشم...
#امیرعلی_ق
#تجربه
#سیاست
#عاشقانه
دلانه هات رو برام ارسال کن🍃🌸👇
@Aseman100
🍃...تجربه زندگی...🍃
🌸🍃🌸🌸🍃🍃🍃 عشق یعنی این👇
نسرین دختر مهری خانم همسایه مان چند سالی را به دنبال شوهر بود.
دختری با روحیه ی بی قرار و چشمانی معصوم. یک روز با اشتیاق در راهرو میگفت باید شما را با فلانی آشنا کنم نمیدانی چه آقاست!
و یک روز بی سلام و خداحافظی یکطوری که چشمان پف کرده اش را نبینیم از کنار ما میدوید بیرون.
چند وقت بعد هم با لحنی طلبکارانه میگفت «با فلانی کات کرده!»
و تا ما را تعجب زده میدید ادامه میداد: «نمیدانم چرا بخت من اینطور شده! طرف حاضر نمیشود به خاطر من یک سیگار کوفتی را بگذارد کنار. مگر چه کوفتیست این سیگار!؟»
هرچند وقت قرار میشد با شخصی از طرف نسرین که تصادفا آقاتر هم بود آشنا بشوم اما هیچگاه کار به قرار نمیکشید.
همیشه میگفت «تو مثل برادرمی تو مردها را خوب میشناسی، تو مرد مرا تایید کنی کافیست.» آخر پدر نسرین چند سالی میشود که بین ما نیست.
آبان ماه بود که برای امر کاری به زنجان میرفتم. نسرین کنار حوض با تلفن صحبت میکرد، با اشاره خداحافظی کردم و تا آذر برنگشتم.
در همان سفر مادرم تماس گرفت و گفت مهری خانم با شیرینی در خانه را کوبیده و ما را به مراسم عقد نسرین دعوت کرده
. گوشی را که مادرم قطع کرد بلافاصله با نسرین تماس گرفتم.
پاسخ نداد
. بعد از چند دقیقه خودش زنگ زد. سلام نکرده با صدای بلند گفت: «نمیدانی چه آقاست...» با خنده پرسیدم چرا چی شد با ایشان که یکهو؟ جواب داد، «وقتی متوجه شد از بوی سیگار بیزارم لبخند زد و سیگارش را برای همیشه گذاشت کنار».
انگار که بالاخره یک نفر نتوانست دل این دختر را بشکند. اصلا به نظرم عشق همین است، یکجا یک نفر پیدا میشود که حاضر نیست دلت را بشکند و تو اینگونه با او، همه غم دنیا را فراموش میکنی.
#امیرعلی_ق
#روزگار_قدیم
#تجربه
#سیاست
#عاشقانه
دلانه هات رو برام ارسال کن🍃🌸👇
@Aseman100
🍃...تجربه زندگی...🍃
🌸🍃🌸🌸🍃🍃🍃 عشق یعنی این👇
نسرین دختر مهری خانم همسایه مان چند سالی را به دنبال شوهر بود.
دختری با روحیه ی بی قرار و چشمانی معصوم. یک روز با اشتیاق در راهرو میگفت باید شما را با فلانی آشنا کنم نمیدانی چه آقاست!
و یک روز بی سلام و خداحافظی یکطوری که چشمان پف کرده اش را نبینیم از کنار ما میدوید بیرون.
چند وقت بعد هم با لحنی طلبکارانه میگفت «با فلانی کات کرده!»
و تا ما را تعجب زده میدید ادامه میداد: «نمیدانم چرا بخت من اینطور شده! طرف حاضر نمیشود به خاطر من یک سیگار کوفتی را بگذارد کنار. مگر چه کوفتیست این سیگار!؟»
هرچند وقت قرار میشد با شخصی از طرف نسرین که تصادفا آقاتر هم بود آشنا بشوم اما هیچگاه کار به قرار نمیکشید.
همیشه میگفت «تو مثل برادرمی تو مردها را خوب میشناسی، تو مرد مرا تایید کنی کافیست.» آخر پدر نسرین چند سالی میشود که بین ما نیست.
آبان ماه بود که برای امر کاری به زنجان میرفتم. نسرین کنار حوض با تلفن صحبت میکرد، با اشاره خداحافظی کردم و تا آذر برنگشتم.
در همان سفر مادرم تماس گرفت و گفت مهری خانم با شیرینی در خانه را کوبیده و ما را به مراسم عقد نسرین دعوت کرده
. گوشی را که مادرم قطع کرد بلافاصله با نسرین تماس گرفتم.
پاسخ نداد
. بعد از چند دقیقه خودش زنگ زد. سلام نکرده با صدای بلند گفت: «نمیدانی چه آقاست...» با خنده پرسیدم چرا چی شد با ایشان که یکهو؟ جواب داد، «وقتی متوجه شد از بوی سیگار بیزارم لبخند زد و سیگارش را برای همیشه گذاشت کنار».
انگار که بالاخره یک نفر نتوانست دل این دختر را بشکند. اصلا به نظرم عشق همین است، یکجا یک نفر پیدا میشود که حاضر نیست دلت را بشکند و تو اینگونه با او، همه غم دنیا را فراموش میکنی.
#امیرعلی_ق
#روزگار_قدیم
#تجربه
#سیاست
#عاشقانه
دلانه هات رو برام ارسال کن🍃🌸👇
@Aseman100
🍃...تجربه زندگی...🍃
🌸🍃🌸🌸🍃🍃🍃 عشق یعنی این👇
نسرین دختر مهری خانم همسایه مان چند سالی را به دنبال شوهر بود.
دختری با روحیه ی بی قرار و چشمانی معصوم. یک روز با اشتیاق در راهرو میگفت باید شما را با فلانی آشنا کنم نمیدانی چه آقاست!
و یک روز بی سلام و خداحافظی یکطوری که چشمان پف کرده اش را نبینیم از کنار ما میدوید بیرون.
چند وقت بعد هم با لحنی طلبکارانه میگفت «با فلانی کات کرده!»
و تا ما را تعجب زده میدید ادامه میداد: «نمیدانم چرا بخت من اینطور شده! طرف حاضر نمیشود به خاطر من یک سیگار کوفتی را بگذارد کنار. مگر چه کوفتیست این سیگار!؟»
هرچند وقت قرار میشد با شخصی از طرف نسرین که تصادفا آقاتر هم بود آشنا بشوم اما هیچگاه کار به قرار نمیکشید.
همیشه میگفت «تو مثل برادرمی تو مردها را خوب میشناسی، تو مرد مرا تایید کنی کافیست.» آخر پدر نسرین چند سالی میشود که بین ما نیست.
آبان ماه بود که برای امر کاری به زنجان میرفتم. نسرین کنار حوض با تلفن صحبت میکرد، با اشاره خداحافظی کردم و تا آذر برنگشتم.
در همان سفر مادرم تماس گرفت و گفت مهری خانم با شیرینی در خانه را کوبیده و ما را به مراسم عقد نسرین دعوت کرده
. گوشی را که مادرم قطع کرد بلافاصله با نسرین تماس گرفتم.
پاسخ نداد
. بعد از چند دقیقه خودش زنگ زد. سلام نکرده با صدای بلند گفت: «نمیدانی چه آقاست...» با خنده پرسیدم چرا چی شد با ایشان که یکهو؟ جواب داد، «وقتی متوجه شد از بوی سیگار بیزارم لبخند زد و سیگارش را برای همیشه گذاشت کنار».
انگار که بالاخره یک نفر نتوانست دل این دختر را بشکند. اصلا به نظرم عشق همین است، یکجا یک نفر پیدا میشود که حاضر نیست دلت را بشکند و تو اینگونه با او، همه غم دنیا را فراموش میکنی.
#امیرعلی_ق
#روزگار_قدیم
#تجربه
#سیاست
#عاشقانه
دلانه هات رو برام ارسال کن🍃🌸👇
@Aseman100
🍃...تجربه زندگی...🍃
🌸🍃🌸🌸🍃🍃🍃 عشق یعنی این👇
نسرین دختر مهری خانم همسایه مان چند سالی را به دنبال شوهر بود.
دختری با روحیه ی بی قرار و چشمانی معصوم. یک روز با اشتیاق در راهرو میگفت باید شما را با فلانی آشنا کنم نمیدانی چه آقاست!
و یک روز بی سلام و خداحافظی یکطوری که چشمان پف کرده اش را نبینیم از کنار ما میدوید بیرون.
چند وقت بعد هم با لحنی طلبکارانه میگفت «با فلانی کات کرده!»
و تا ما را تعجب زده میدید ادامه میداد: «نمیدانم چرا بخت من اینطور شده! طرف حاضر نمیشود به خاطر من یک سیگار کوفتی را بگذارد کنار. مگر چه کوفتیست این سیگار!؟»
هرچند وقت قرار میشد با شخصی از طرف نسرین که تصادفا آقاتر هم بود آشنا بشوم اما هیچگاه کار به قرار نمیکشید.
همیشه میگفت «تو مثل برادرمی تو مردها را خوب میشناسی، تو مرد مرا تایید کنی کافیست.» آخر پدر نسرین چند سالی میشود که بین ما نیست.
آبان ماه بود که برای امر کاری به زنجان میرفتم. نسرین کنار حوض با تلفن صحبت میکرد، با اشاره خداحافظی کردم و تا آذر برنگشتم.
در همان سفر مادرم تماس گرفت و گفت مهری خانم با شیرینی در خانه را کوبیده و ما را به مراسم عقد نسرین دعوت کرده
. گوشی را که مادرم قطع کرد بلافاصله با نسرین تماس گرفتم.
پاسخ نداد
. بعد از چند دقیقه خودش زنگ زد. سلام نکرده با صدای بلند گفت: «نمیدانی چه آقاست...» با خنده پرسیدم چرا چی شد با ایشان که یکهو؟ جواب داد، «وقتی متوجه شد از بوی سیگار بیزارم لبخند زد و سیگارش را برای همیشه گذاشت کنار».
انگار که بالاخره یک نفر نتوانست دل این دختر را بشکند. اصلا به نظرم عشق همین است، یکجا یک نفر پیدا میشود که حاضر نیست دلت را بشکند و تو اینگونه با او، همه غم دنیا را فراموش میکنی.
#امیرعلی_ق
#روزگار_قدیم
#تجربه
#سیاست
#عاشقانه
دلانه هات رو برام ارسال کن🍃🌸👇
@Aseman100