eitaa logo
🍃...تجربه زندگی...🍃
12.5هزار دنبال‌کننده
41.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
7 فایل
عاقلانه انتخاب کن،عاشقانه زندگی کن.... اینجا سفره دل بازه....
مشاهده در ایتا
دانلود
ولی انگار نمیشنید، مردم و مغازه دارا جمع شده بودند و جداشون میکردن. انقدری جمعیت جمع شده بود که آخرین تصویری که دیدم صورت خونی هردوشون بود. سریع اونجارو ترک کردم با گریه به خونه رفتم، همش تقصیر من بود، آبروی آقاجون رو بردم، آبروی یاسرو بردم، خودمم بیچاره کردم...... خونه که رسیدم سریع رفتم اتاق تا کسی چشم های قرمزم رو نبینه. حالا، هم ياسر قضيه رو به آقاجون میگفت هم کاسب‌های محل میفهمیدن و میگفتن. مامان صدا زد بیا ناهار، سر سفره فقط با غذام بازی میکردم هیچ میلی نداشتم. تقریبا دو سه ساعتی گذشته بود و توی سرویس داشتم دست و صورتم رو میشستم که صدای آقاجون رو شنیدم. دستم رو گذاشتم روی قلبم و از ته قلبم خدارو صدا زدم کمک خواستم. آقاجون صدام میکرد دختر بی حیا ... مامان و بقیه میپرسیدن چرا انقدر عصبی هستش. با سر پایین افتاده درو باز کردم و بیرون رفتم. آقاجون همین که چشمش بهم خورد به سمتم خیز برداشت، دستش رو بالابرد و سیلی ای زیر گوشم خوابوند‌. از درد و سوزشش صورتم جمع شد. دستم رو روی صورتم گذاشتم. از درد قلبم و صورتم بی اختیار اشکام میریختن. مامان و برادر کوچیکترم سعی داشتن جلوش رو بگیرن. آقاجون صداش رو برد بالا گفت خجالت نکشیدی؟ چیکار کردی که پسرای مردم افتادن به جون هم؟ چی بین تو و اون دوتا بوده؟ آبرویی که این همه سال جمع کردم سرناپاکی خودت خرجش کردی رفت، چطوری دیگه تو اون محل سرم رو بالا بگیرم؟ نميگن ببین دختر حاج صادق چه کارست که سرش دعواست؟ نمیگن طرف به خودش میگه حاجی، بعد دخترش اینطوره؟ نمیگن دختر حاج صادق دور از چشمش با کارگرش چیکارا نکردن؟! همونطور داشت حرف میزد که برادرم و مامان و زن داداش با هزار زور و قسم بردنش حیاط. چند دقیقه‌ی بعد مامان اومد داخل، اونم یه سیلی خوابوند زیر گوشم. بعدش نشست کوبید توی سر و صورتش، گفت تو چیکار کردی شهناز؟ من تورو میفرستادم ببری غذا بدى مغازه یا بیفتی دنبال بردن آبروی ما؟ منو پیش آقات سکه ی یه پول کردی...‌با گریه روبروش زانو زدم و دستش رو گرفتم گفتم؛ مامان بخدا من کاری نکردم از اینجا رفتنی یکی مزاحم شد کارگر آقاجونم فهمید رفت باهاش یقه به یقه شد، مگه من میخواستم همچین چیزی، مگه دوست داشتم آقاجون ناراحتشه و این حرفارو بگه؟ دستش رو گذاشت جلوی دهنم و گفت ببند فقط ببند دهنت رو.. از سرجاش پاشد گفت؛ بیرون نمیای، جلوی چشم آقات نمیای فهمیدی؟! با گریه چشمام رو روی هم فشردم، سرم رو به معنی باشه تکون دادم..... چند روزی گذشته بود حق بیرون رفتن نداشتم، آقاجون نه نگاهم میکرد نه حرفی باهام میزد نه چیزی از دستم میگرفت، حتی باهام سر یه سفره نمی‌نشست. بعد از رفتن آقاجون به مغازه داشتم خونه رو تمیز میکردم، مامان و زن داداش با هم حرف میزدن که شنیدم مامان بهش گفت؛ آقاجون اون روز یاسر رو از کار بیرون کرده... شنیدن این جمله همانا و سرزیر شدن اشکام همانا، دوییدم تو سرویس و درو بستم. دستمو گذاشتم رو دهنم تا صدام بلند نشه. همش تقصیر من بود، من باعثش شده بودم... از وقتی فهمیده بودم یاسر بخاطر من كارش رو از دست داده شب ها موقع خواب همین که میرفتم تو جام پتو رو روی سرم میکشیدم و آروم و بیصدا اشک میریختم تا کسی نفهمه.... تقریبا یکسالی گذشته بود و آقاجون کمی باهام بهتر شده بود‌. قرار بود چهارشنبه برای پسر دوست آقاجون که همکار آقاجونم بود بیان خاستگاری. من میدونستم آقاجون بعداز اون آبروریزی ازدواج من از خداشه و منم جرات مخالفت باهاش رو نداشتم. در واقع هیچکس جرات مخالفت باهاش رو نداشت. همه فکر میکردن آقا جون هر چیزی رو بهتر از هرکسی میدونه. چهارشنبه که رسید تمام جراتمو جمع کردم و رفتم پیش زن داداش، ازش خواستم با برادرم حرف بزنه تا اون با آقاجون حرف بزنه تا از سر لج کردن و قضایای گذشته منو نفرسته خونه ای که میلی ندارم، که گفت؛ شهناز، رسول از خداشه تو با پسره ازدواج کنی، میگه اسم و رسم دارن یه بازار برای بابای پسره و خودش خم و راست میشن... با چیزی که زن داداش گفت همون اندک امیدم رو هم از دست دادم. بعداز اومدن خاستگارها، قرار شد یه مدتی دیگه بله برون و عقد باشه. همه خوشحال بودن، حتی آقاجون داشت میخندید، فقط این من بودم که تو دلم عزا بود. الان تقریبا ۲۵ ساله از ازدواجم میگذره، دوتا دختر دارم و یه پسر، تنها دلخوشیم توی دنیا بچه هام هستن. هنوز اون نگاه ها،اون ذوق و شوق دیدن اون دعوا ... هیچ چیزرو فراموش نکردم، نمیخوامم فراموش کنم. بعداز گذشت این همه سال فکر میکنم اون دوران قشنگترین دوران زندگیم بوده و خواهد موند. ... لینک کانالمون جهت ارسال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/843186305C9e691d072d دلانه هات رو برام ارسال کن🌸🍃👇 @Aseman100
_ بوس محکمی به لپاش زدم و و بابا رفت توی اتاق..من به مامان گفتم دل نگران بابام. گفت چیزی نیس خوب میشه،منو و مامان کمی خونه رو مرتب کردیم و بعد برای خواب آماده شدیم..خسته بودم. و داشتم کارای روزمو تو ذهنم مرور میکردم،، چشمام تازه گرم ‌شده بود که صدای مامان رو شنیدم که تکونم میداد و میگفت.. دخترم پاشو بابا حالش خوب نیس.. فکر کردم دارم خواب میبینم. ولی تکونای مامان وصداش. دوباره بگو‌شم خورد. بلندشدم وبه طرف اتاق دویدم.. صورت بابا قرمز شده بود و نفساش نامنظم بودن.. وقتی فشارشو گرفتم.. بالا بود.زنگ زدم اورژانس.. و شرایطو براشون توضیح دادم. خودم هم سعی کردم بابا رو هوشیار کنم...چند بار صداش کردم.. فقط تونست بگه خوبم نگران نباش.. ولی من از سرتجربه حالش و دقیق میدونستم.،،تا اومدن اورژانس و انتقال بابا چیا بهمون گذشت که قابل گفتن نیست... فقط یه چی که هیچ وقت از ذهنم نمیره وهمیشه جلو چشمم ...اینه که بابا با اون حالش. سرشو بلند کرد و از ته گلو گفت.. دخترم مراقب خودت و مامان باش. تو محکم و قوی هستی .من بهت افتخار میکنم و دستمو گرفت توی دستش و بعد رفت توی کما... و ادمی که توی  کماست تنفسش فقط با کمک دستگاه ممکنه. اون لحظه ها وساعات قابل توصیف نیست.. گفتن شرایط یه دختر با اون حال پدرش و دونستن اینکه.. دیگ حال بابا خوب نیس وامید زیادی نیست  به برگشتش جز معجزه..چقدر قشنگ واروم خوابیده بود و مثل همیشه یه لبخند روی صورتش بود. هیچ وقت عصبانیتشو سر بدترین موضوع تلخی هم ندیده بودم.. یادمه اون شب تا صبح کنارش نشستم. دستاشو گرفتم صورتش و لمس کردم ..التماسش کردم که بابا منتظرم. برگرد بابا..من بهت نیاز دارم. یه دختر تکیه گاهش باباشه.. بابا برگرد و مثه همیشه. پشتم باش تا بتونم تصیمای درست بگیرم.گفتم بابا من قول میدم  اگه از این حالت بیای بیرون  چند ماه کامل کار و تعطیل میکنم و فقط کنارت میشینم و با هم صحبت میکنیم. مسافرت میریم. کتاب میخونیم.لحظه ای ازت دور نمیشم.،،خیلی چیزا گفتم. و ا‌شک ریختم. ولی خدا انگار صدامو نشنید و بابا بعد از دو روز فوت کرد. من توی بیمارستان صحنه های غم انگیز زیادی دیده بودم، بیماران حال بد زیاد دیده بودم. مرگ دیده بودم. همراهان بیمار بی پناه زیادی دیده بودم و دلداریشون میدادم ولی.اون موقع خودم. مستاصل ترین ادم بودم،، همینطور اروم وبی صدا زل زده بودم به بابا وهیچ کاری نتونستم بکنم .با مرگ بابا من موندم و کلی غم و غصه وناراحتی،... اونایی که عزیزی ازدست دادن میدونن چی میگم. از اون سال هر وقت اسم تولدم میاد ناخوداگاه یاد اون شب تولدم، حرفای نگفته ام به بابا و امیدهای برباد رفته میوفتم...چه روزایی که به یادش گذشتن و همراه بایه خاطره و قاب عکس و لبخند زیبای پدر.. نخواستم ناراحتتون کنم ولی خواستم بگم. خیلی هوای بابا ها و مامانا رو داشته باشین..اونا عین شمع ان.. روشن. که قطره قطره آب میشن یهو خاموش میشن و ما فقط روشناییشونو میبینبم.. وقتی که موقع رفتنشون میشه..و مرگ سراغ ادم میاد دیگه دکتر و مال و تحصیل نمیشناسه.. هیچ چیز. وهیچ نیرویی نمیتونه اونارو نگه داره.و با یه فوت آروم خاموش میشن...و یادشون و جای خالیشون تا ابد میمونه روی قلب ما و نبودشون داغ سنگینی روی دل میزاره. وتا سالیان سال. دیگه نه تولدی خوشحالت میکنه. نه عید و نه ایام تعطیل و مناسبت ها... . لطفا و خواهشا قدر پدر مادرارو بدونید قبل از اینکه دیر بشه... پدر نعمته.. مادر رحمت... خدایا همه پدر مادرها رو حفظ کنه.. آمین،، درپایان تشکر میکنم از مدیر گرامی آقا امین. واقعا دست مریزاد ممنون به خاطر کانال عالی. که باعث میشن مخاطبا داستانای زندگیشونو با بقیه به اشتراک بزارن.انشاالله در تمام مراحل زندگی کامیاب و موفق باشن 🙏🌺                                       🍃 لینک کانالمون جهت ارسال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/843186305C9e691d072d دلانه هات رو برام ارسال کن🌸🍃👇 @Aseman100
پس بیخود نبود که آوا انقدر مهربان شده بود خاک بر سر من چه ساده بودم که فکر می‌کردم آوا عاقل شده و می‌خواد زندگی بدون تنشی با ما داشته باشه. رنگم هر لحظه به تیرگی می‌رفت، فکر رابطه... وای حتی گفتنش در ذهنم هم سخت بود، به سرعت خودم رو به دم در رسوندم،خوشبختانه در هنوز باز بود،دست ها و پاهایم از شدت خشم و ناراحتی میلرزید باورم نمی‌شد...دامادم درست روبروی عروسم واستاده بود.نمیتونستم صورتشو ببینم صدای خندش و تشکری که میگفت مثل میخی بود دکه رو اعصابم کشیده میشد .به سرعت خودمو به اونها رسوندم .هر دوشون با صدای پای من از جا پریدن،دامادم مثل همیشه سر به زیر و ومهجور سلام کرد.عروسم با یه مانتو کوتاه از اینا که دکمه ندارن و شالی که نصف موهاش بیرون بود با اون خنده رو اعصابش و لبهای رژ زده متعجب نگاهم میکرد،میخواستم بگم سلام و زهرمار..میخواستم بگم نمک میخوری نمکدون میشکنی نامرد تو مگه همین دیشب نون نمک پسر منو نخوردی الان اومدی با عروس من ....ولی یک لحظه ندای درونیم گفت صبر کن ! همون لحظه آوا با خنده و خوشحالی گفت:مامان بببین زهرا برام چی فرستاده.دیشب میگفت خونت همه چیزش قشنگه فقط چرا گل و گیاه نداری؟گفتم یکی برام بفرس آخه تجربه گلداری که ندارم که جملاتم دست خودم نبود زبونم چرخید و گفتم:اینا چیه؟..عروسم دوباره با خوشحالی گفت:دستش درد نکنه اینام ملزومات نگهداری از قوقولی خانم دیگه..آقا سجاد ممنونم ببخشید سر صبی زحمت شد براتون،سجاد مودب و سر به زیر گفت:خواهش میکنم و بعد رو به من گفت: __مامان چی شده چشاتون اشکی؟سریع به خودم اومدم و گفتم:چیزی نیست باد گرد وخاک انداخت تو چشمم.آوا سریع گفت:بریم تو صورتتو بشور مامان آقا سجاد بفرمائید شما هم بیایید زحمت کشیدید تا اینجا اومدین یه چایی کنار منو مامان بخورید.دامادم تشکر کرد و گفت که باید محل کارش بره خداحافظی کرد و رفت.منم که دلم داشت از بی ایمانی خودم میترکید گوشیم گرفتم و زود برگشتم خونه تو دلم هول و ولا بود من ایمانم رو چه زود باخته بودم.صرف اینکه آوا حجابش مثل ما سفت و سخت نبود یا با همه راحت و بدون خجالت صحبت میکرد دلیل نمیشد من همچین فکرای وحشتناکی بکنم.همه عمرم خودم پاک و با ایمان میدونستم ولی امروز یک قضاوت نابجا باعث شده بود از خودم خجالت بکشم .ظهر که به مسجد رفتم و بعد نماز کلی گریه کردم.من هیچ بودم ،فقط خدامو شکر میکردم که چیزی نگفته بودم .فکر اینکه حرفی میزدم و الان دل آوا رو میشکستم مثل کابوس بود.چطور خودم فرشته میدونستم و عروسم یک شیطان صفت بی حیا.چطور فکر کردم دامادم که تا به امروز چیزی ازش ندیدم خ یانتکاره..به معنای واقعی کلمه از خودم ناامید بودم.نزدیک اربعین بود تصمیم گرفتم با پسرم و عروسم مشورت کنم و باهم به سفر زیارتی بریم. بر عکس انتظارم آوا خیلی استقبال کرد ولی دخترم چون کمی گرفتاری داشت نیومد.حال و هوای اونجا روحیه امو عوض کرد و همونجا بود که فهمیدم عروسم تو راهی داره.من هیچ وقت ازش نپرسیدم چطور شد رفتارش با ما فرق کرد .فقط خدامو شکر کردم.الان که اینهارو برا شما مینویسم از همه خواهران و برادرانم میخوام هیچ وقت هیچ وقت راجع به هیچ کسی قضاوت نکنن .چون ما که نمیدونیم شرایط اون شخص چی بوده و قصدش واقعا چیه..ما کفش اون نپوشیدیم که حالا از طرز راه رفتنش قضاوتش کنیم.... لینک کانالمون جهت ارسال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/843186305C9e691d072d دلانه هات رو برام ارسال کن🌸🍃👇 @Aseman100
مریم پدرم غصه دار شده بود خودش رو مقصر می دونست قبل از اومدن حکم طلاق پدرم از حرص و غصه سکته کرد ما عزادار شدیم ننه عزیزم از داغ پسرش مریض شد.. مادرم هر روز به من سرکوفت میزد من رو باعث و بانی مرگ پدرم می دونست شب و روز نبود که نفرینم نکنه، ننه هم اونقدر غصه دار بود که دیگه نای دفاع کردن از من رو پیش مادرم نداشت شاید هم طلاق منو باعث مرگ پسرش میدونست ... روزهای سختی رو می گذروندم شب چهلم پدرم ننه از غصه بابام دق کرد و مرد ... انگار همه امیدم از من گرفته شد نبود پدرم، فوت ننه، منو از پا انداخت ولی نفرینهای مادرم ادامه داشت حالم بد بود عذاب وجدان داشتم برای کاری که مقصر نبودم خودشون دوختن و بریدن تنم کردن مادرم یادش رفته بود چطور بدون اینکه بدونم عروسم کرد خودشون مسبب بودن ولی باز منو نفرین میکرد دیگه ننه نبود که به پشتش پناه ببرم و طرفداریم کنه ... روزها گذشت مادرم با برادر ناتنی پدرم ازدواج کرد من هم از درسهایی که بابا داده بودند و ننه قرآن یادمون داده بود چیزهایی بلد بودم رفتم مدرسه ایی که بابا تشکیل داده بود درکنار کار خونه، رسیدگی به خواهرام، قالیبافی، روزها رو میگذروندم از شهر کتاب میگرفتم و میخوندم پایان سال میرفتم امتحان می دادم چند سال به این روال گذشت تا اینکه تونستم آرزوی پدرم رو براورده کنم شدم خانم معلم روستا ... الان پنج سالی هست در روستامون به بچه ها درس میدم خواهرم عروس شد و به شهر رفت برادرم سربازه مادرم هم از شوهرش ی دوقلو داره ... روزگار سختی رو گذروندم ولی مهربانی پدرم پشتیبانی ننه از خوشیای زندگی من بود... وقتی سرکلاس درس شیطنتهای بچه ها رو میبینم یاد خودم میفتم که در سن نه سالگی بزرگ شدم ... امیدوارم سرگذشت من  تجربه ایی بشه برای کسانی که به رسم و رسومات شهرشون پیش میرن و دختر زود شوهر میدن، بدونید همه رسم و رسومات مناسب شرایط دوره زمانی ما نیستن  و نسبت به دوره زمانی خودمون باید پیش بریم ...خیلی خوشحالم و ازتون ممنونم که وقت گذاشتین و سرگذشت منو خوندین...🙏🌹 داستان
پنجم (قسمت پایانی) سرم کلاه گزاشت دلشوره عجیبی داشتم. نمیدونستم چی قراره به سرمون بیاد. تا رسیدم دیدم در خونه بازه، فکر کردم شاید بچه‌ها رفتن چیزی بخرن. اما از داخل خونه سر و صدای عجیبی میومد. سریع خودمو رسوندم داخل دیدم شوهرم و برادرم باهم گلاویز شدن و بدجور دارن همدیگه رو میزنن. رفتم نزدیک جداشون کنم که برادرم فرصتی پیدا کرد دست تو جیبش کنه و یه چاقو دربیاره. هولش دادم عقب تا از هم دورشون کنم که ساق دستم گرفت به چاقو و رگم برید و خون پاشید تو سر و صورت هرسه‌تامون. درد امونم نمیداد. فریاد زدم و نشستم زمین ببینم چی به سرم اومده که از اون دوتا غافل شدم. یه لحظه صدای فریاد شنیدم، تا سرمو بلند کردم دیدم شوهرم غرق خونه و به خِس خِس کردن افتاده. برادرم شاهرگشو زده بود. نمیدونم چقد طول کشید تا تونستم دوباره خودمو پیداکنم و به اورژانس زنگ بزنم ولی متاسفانه شوهرم تموم کرده بود... تو کسری از ثانیه همسایه ها مث مور و ملخ ریختن تو خونه. اثری از برادرم نبود و اونا فقط من و شوهرمو غرق خون دیدن و فکر کردن باهم دعوا کردیم. تو شوک بودم، به یه گوشه خیره شده بودم و صدای هیچ‌کسو نمی‌شنیدم. نمی‌دونستم پسرم کجاس. از لحظه ورودم به خونه ندیده بودمش. بلند شدم دنبالش بگردم ولی انقد خون ازم رفته بود که فشارم افتاد و نقش زمین شدم. چشم که باز کردم تو بیمارستان بودم. یه مامور زن بالا سرم بود‌. تا دید به هوش اومدم نزدیکتر اومد و چندتا سوال کرد ببینه هوشیارم یا نه. اول سراغ پسرمو گرفتم گفت حالش خوبه و کمی خیالم راحت شد ولی یاد اون صحنه که افتادم زدم زیر گریه. شوهرم دیگه مرده بود و هیچ پشت و پناهی تو دنیا نداشتم. برادر بی غیرتم منو به خاک سیاه نشوند. بچمو بدبخت کرد. یتیمش کرد. کاش میمردم و این روزا رو نمیدیدم. دستمو عمل کرده بودن. ازشون خواستم زود مرخص بشم ولی باید بازجویی میشدم. حاضر شدم باهاشون برم اداره آگاهی و همه چیزو کامل توضیح بدم. رفتم اونجا و واقعیتو گفتم ولی برادرم متواری بود و کسی ازش سراغ نداشت. کمی با پسرم صحبت کردن و پاتوق چندتا از دوستاشو پیدا کردن . من موندم و ناله و نفرینای مادرشوهرم. همونجا سر خاک میگفت که برادرمو قصاص میکنه. مراسم شوهرم بود ولی نذاشت وایسم و کتکم زد از اونجا بیرونم کرد. دست پسرمو گرفتم و با یه بقچه لباس و یه مقدار پول ک پس انداز کرده بودم رفتم تهران. اونجا با هر بدبختی بود پسرمو خوابوندم و خودمم مشغول زباله گردی شدم. تنها کاری که ازم برمیومد.... چندماه به همین منوال گذشت تا حال پسرم کاملا خوب شد و تونستیم برگردیم شهرمون. وقتی برگشتم اوضاع کمی ارومتر شده بود. بعد از چندروز سروکله زن بابام پیدا شد. اومده بود ازم خواهش کنه از خونواده شوهرم رضایت بگیرم ولی دلم با برادرم صاف نبود. بهش گفتم باشه ولی بی سر و صدا خونه رو فروختم، سهم خودمو برداشتم. سهم برادرمم ریختم حساب وکیلش و از اون شهر رفتم برای همیشه. الان با پسرم زندگی میکنم و هردومون تا بوق سگ کار میکنیم و بسختی زندگیمونو میگذرونیم. برادرمم منتظر قصاصه و هیچ کاری ازم برنمیاد براش بکنم. اون درست چندروز بعد از رسیدن به سن قانونی قتل کرده و متاسفانه حکمشم اعدامه. لینک کانالمون جهت ارسال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/843186305C9e691d072d دلانه هات رو برام ارسال کن🌸🍃👇 @Aseman100
قسمت سی و دوم و پایانی بعد از سلام کردن گفت میدونم اینجا نزدیک خوابگاه وممکنه برات دردسر بشه..لطفا بیا بریم یه جای خلوت من باهات چندکلام حرف دارم..گفتم من کاری باشما ندارم..لطفا از اینجا برید و رفتم سمت خوابگاه چندبار صدام کردولی برنگشتم..نمیدونم چه مرگم شده بود من.هنوز سعید رو دوست داشتم ونتونسته بودم فراموشش کنم..پشیمون شدم که چرا نرفتم و حرفاش رونشنیدم.سعید نامزد داشت حالا چرا اومده بود دیدن من برام جای تعجب داشت..فرداش که میرفتم شرکت همش امیدوار بودم سعید رو دوباره ببینم ولی نبودش..اون روز سرکار اصلا تمرکز نداشتم ودعا میکردم زودتر تایم کاریم تموم بشه برگردم خوابگاه.عصر که از شرکت اومدم بیرون،سعید کنار ماشین وایساده بود و با تلفنش حرف میزد تا چشمش به من افتاد قطع کرد امد سمتم بدون هیچ حرفی گفت باهات حرف دارم..لطفا باهام بیا ایندفعه بدون هیچ مقاومتی رفتم..سوار ماشینش شدم و راه افتاد.تو مسیر هیچ حرفی نزدیم منم سعی میکردم زیاد احساسی برخورد نکنم وخودم رو جدی نشون میدادم.سعید یه جای خلوت نگهداشت برگشت سمتم گفت رعنا میدونم هیچ توجیحی برای کارم نمیتونم بیارم وبهت حق میدم ازم دلخور باشی..ولی بخدا شرایط من اون زمان خیلی حاد بود و مجبور بودم تن به خواسته خانواده ام بدم که بعدا پشیمون نشم..گفتم خوشبخت بشی الان چه کاری ازدست من برمیاد که اومدی دیدنم... سعید گفت من نامزدیم رو بهم زدم چون با نازی اصلا سازش نداشتم واین چندماه همش دعوا و اختلاف داشتیم..من کنار نازی دنبال یکی بودم با خصوصیات اخلاقی تو..ولی هیچ کدوم رو نازی نداشت وبعداز چندماه مجبور شدیم‌ ازهم جدا بشیم.میخوام خودم برای زندگیم تصمیم بگیرم ومادرم بعداز تجربه ی این چندماه اختلاف و دعوا بادخترخواهرش کوتاه اومده و میگه من دیگه تو زندگیت دخالتی ندارم..تو دلم غوغا بود دوست داشتم ازخوشحالی جیغ بزنم باورم نمیشد سعیدی که من عاشقش بودم دوباره برگشته باشه...بعداز شنیدن حرفهای سعید از خوشحالی میخواستم گریه کنم.گفت رعنا من نمیتونم بی تو زندگی کنم.لطفا درخواست ازدواجم روقبول کن،دو تا حلقه از داشبورد ماشین دراورد گفت لطفا دستت کن به زودی همه چی رو رسمی میکنم.دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم زدم زیر گریه.اون روز بهترین روز زندگیم بود.خانواده من درجریان خواستگاریه مجدد سعید بودن و مخالفتی نداشتن ولی پدرم نظرش عوض نشده بود و میگفت کوچکترین کمکی بهت نمیکنم وخودت باید جهیزیه ات رو تهیه کنی..بودن سعید کنارم ازهمه چی برام مهمتر بود به خواست خود سعید ما یه نامزدیه خانوادگی گرفتیم و یه عقد محضری کردیم.... پدرم سرعقد هیچی بهم نداد و سرحرفش مونده بود..فقط چندتا تیکه طلا خانواده سعید بهم دادن بعداز عقد خواهرم و مادرم مبلغی پول که پس اندازخودشون بود دور از چشم پدرم بهم کادو دادن برادرهام هر کدوم یه انگشترطلا برام خریدن..کل چیزی که خانواده ام بهم دادن همین بود.میدونستم باید خودم تنهایی زندگیم رو بسازم.بدون کمک گرفتن ازکسی،بعد از تموم شدن ترم اخر دانشگاهم به ناچار برگشتم خونه وبه طور تمام وقت میرفتم شرکت،صبح زود میرفتم وبیشتر اوقات اضافه کار میموندم .برای تهیه جهیزیه احتیاج به پول داشتم ازقبل مقداری پس انداز داشتم که بانک گذاشته بودم وتونستم روش وام بگیرم‌.شرایط زندگیم رو کم بیش رئیس شرکت میدونست وقتی ازش درخواست وام کردم بدون نوبت با درخواستم موافقت کرد.من باخواهرم سیما میرفتم خرید جهیزیه پدرم اجازه نمیداد وسایلی که میخرم رو ببرم خونه..داداشم یکی از اتاقهاش رو برام خالی کرد و در اختیارم قرار داد،باکار و تلاش شبانه روزی خودم تونستم ظرف یکسال جهیزیه ام رو تهیه کنم.. تو این مدت بارها سعید خواست کمکم کنه ولی قبول نمیکردم چندتیکه ای ازوسایل برقی مثل یخچال و گاز رو سعید تهیه کرد ولی الباقی رو خودم خریدم.‌رابطه ام با مادر سعیددر طول این یکسال خیلی بهتر شده بود.خوشحالیه من زمانی کامل شد که سعید گفت برای کار میخواد بیاد همدان و باکمک چند تا از دوستاش تونست یه داروخونه شبانه روزی بزنه و نزدیک محل کارش یه خونه رهن کرد و من تمام جهیزه ام رو باکمک خواهرو مادرم بردم چیدیم..با توافق خانواده ها قرار شد مراسم عروسی ما در همدان برگزار بشه..تمام کارهای عروسی رو من و سعیدباهم انجام دادیم.و شب عروسیم به اصرار برادرهام و عمه ام پدرم چند ساعتی در مراسمم شرکت کرد.و تقریبا یک ماه پیش زندگیه مشترک من و سعید زیر یک سقف شروع شد. پدرم هنوز من رو نبخشیده و من تمام تلاشم رو میکنم که بتونم رضایتش رو جلب کنم.و از شما دوستای گلم میخوام برام دعا کنید که بتونم رضایت پدرم رو به دست بیارم به امیدا ون روز. حرف اخر لطفا بخاطر دوستی های بی ارزش اینده خودتون رو خراب نکنید. لینک کانالمون جهت ارسال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/843186305C9e691d072d دلانه هات رو برام ارسال کن🌸🍃👇 @Aseman100
🎎 سرگذشت معین... برگشتیم خونه اما من بازطاقت نیاوردم رفتم پارک هرکسی رومیدیدم عکس ایهان بهش نشون میدادم شاید دیده باشش نزدیک۱۲شب بود که خسته کوفته روصندلی نشستم وبادیدن پسربچه های هم سن ایهان یهو بغضم ترکید زدم زیرگریه… باورم نمیشدبه این راحتی ایهان گم کردم اگر پیداش نمیکردم چی!؟ بااین فکر و خیالها داشتم دیوانه میشدم اون شب ماه کامل بود نورش همه جارو روشن کرده بود زیراسمان خداباخودم عهدکردم اگر ایهان سالم پیداکنم سرپرستی ۲تابچه یتیم روقبول کنم مخارجشون رو تاجای که میتونم تقبل کنم.. بانامیدی برگشتم خونه امااروم قرارنداشتم تاصبح همه بیداربودیم. گم شدن ایهان ۲روز طول کشید تواین مدت من و ژیلا داغون شدیم با قرص ارام بخش سرپا بودیم.. روز سوم از اداره پلیس زنگ زدن، وقتی رفتم ماموری که مسئول رسیدگی به پروندم بود گفت به کسی مشکوک نیستی؟ گفتم نه من مشکلی باکسی ندارم. گفت خوب فکر کن شاید به قصد انتقام بچه رو دزدیدن.. یاد مریم افتادم ولی اون جرات اینکاررو نداشت تو فکر بودم که پلیس گفت به هرحال اگربه کسی شک داری بگو ممکنه به پیدا شدن بچه کمک کنه گفتم ممکنه کار زن سابقم باشه گفت احتمال هر چیزی هست مشخصات مریم بهشون دادم و حدودی گفتم کدوم محله زندگی میکنه. همون روز پلیس رفت به ادرسی که داده بودم ولی مریم از اونجا رفته بود نزدیک غروب بود که صدای زنگ اومد ایفون خراب بود درباز نمیکردبه ناچار از پله ها رفتم پایین وقتی در باز کردم دیدم ایهان پشت در و یه ماشین قرمز دستشه انقدرخوشحال شدم که بغلش کردم با صدای بلند ژیلارو صدا کردم البته چندبار خیابون نگاه کردم که ببینم کی ایهان اورده اما کسی نبود متاسفانه ایهانم بچه بودنمیتونست کمک زیادی بهمون بکنه بگه کجابوده یاکی دزدیدش. همون شب رفتم اداره پلیس گفتم ایهان پیداشده دیگه اوناهم مطمئن شدن برای اذیت کردن ما ایهان دزدیدن چندتادوربین تومحلمون بودکه باحکم قضایی چکش کردن ولی چیز زیادی دستگیرشون نشد چون ماشینی که ایهان رو ازش پیداکرده بودن پلاکش مخدوش شده بود ویه مرد که صورتش پوشنده بود تو دوربین معلوم بود خلاصه قضیه دزدیدن ایهانم اینجوری تموم شد بدون اینکه بتونیم ثابت کنیم کار کی بود بعدازاین ماجرا تصمیم گرفتم خونه رو عوض کنم و چندماه بعدش ازاون خونه رفتیم.. خداروشکر درحال حاضر کنار ژیلا و بچه ها زندگی خوبی دارم وبیشتر ازقبل مراقبشون چون تمام دارایی من هستن ودراخر داستان خواستم بگم هرکسی لیاقت عشق و دوست داشتن نیست خیلی مراقب قلبهای مهربونتون باشید که راحت اسیر ادمهای پست نشه. ممنون از ارسال دوست عزیزمون بزودی با سرنوشت دیگر لینک کانالمون جهت ارسال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/843186305C9e691d072d دلانه هات رو برام ارسال کن🌸🍃👇 @Aseman100
قسمت شانزدهم و پایانی از جاش پاشد! و اینبار دست کسی رو نگرفت که کمکش کنه از جاش بلند شه، اینو خوب فهمیده بود که به دست ها اعتمادی نیست، میتونن دقیقا همون موقعه ای که دارن از جا بلندت میکنن وسط راه خسته شن و دستتو ول کنن و تو بی هوا و با شدت بیشتری از قبل بخوری زمین .مثل امید،صابر و حتی ایرج. اینبار از زانوهاش کمک گرفت و با کمک دستای خودش از جاش بلند شد. خونه اجاره ایش رو پس داد و با توافق خواهر برادرهاش خونه پدریشون رو فروختن و یه خونه آپارتمانی دیگه خریدن که ایراندخت همراه مادرش اونجا زندگی کنه. درسش رو سفت و سخت تر از قبل شروع کرد به خوندن اونقدر که ترم بعدی شاگرد ممتاز دانشگاه شد و چند سال بعد بورسیه برای یکی از بهترین کالج های پزشکی امریکا. پونزده سال بعد ایراندخت زنی بود چهل و خورده ای ساله با پوستی که کمی چین افتاده بود و عینکی روی چشمش. که صبح ها طبق یه برنامه روتین میرفت سمت مطبش تو بالاشهر ، با غرور به تابلو " ایراندخت کاویانی، فوق تخصص کودکان" نگاه میکرد و وارد مطبش میشد. عصرِ بهاری بود، تو زمان استراحتش داشت همراه با چایی خوردن رو مقاله جدید پزشکیش کار میکرد که منشیش زنگ زد و گفت: یه خانمی بشدت اصرار داره ببینتتون، حق ویزیت هم پرداخت نکردن و میخوان از شرایط ویژه ای که برای افراد بی بضاعت گذاشتین استفاده کنن. _اما من الان تو وقت استراحتم. + میگن آشنان. _اسمش؟ +چند لحظه گوشی... خانم اسمتتون چیه؟.... خانم دکتر میگن بگو کتایون! نه یخ بست نه آتیش گرفت، حتی تپش قلب هم نگرفت و نترسید، فقط شوکه شد. _بفرستش داخل. چند لحظه بعد زنی که اصلا براش آشنا نبود همراه با یه ویلچر که پسر جوونی روش نشسته بود وارد اتاق شد. زن رو به روش اصلا به کتایونی که میشناخت شباهت نداشت، موهاش رنگ نشده و بهم ریخته بود، ناخناش یکی درمیون شکسته بودن و دستاش زمخت، لباساش هم کهنه و اتو نکشیده بود.تا چند دقیقه هیچ حرفی بینشون ردوبدل نشد تا اینکه کتایون یهو افتاد به پای ایراندخت و با گریه گفت: حلالم کن ایران، ببخشم. آهت گرفتم، جوری خونه خراب شدم که هیچ معجزه ای خونمو آباد نمیکنه. تا چند سال فکر میکردم برنده بازی منم ولی نبودم. تا چندسال همه چی گل و بلبل بود، پسرم هم که به دنیا اومد دنیام شد بهشت. تا اینکه سه سالگیش من خاک بر سر حواسم پرت شد ازش و موقع بازی از پله ها افتاد، از همون پله هایی که اونروز نحس تو افتادی. ضربه به سر و نخاعش خورد. الانم اینجوریه که میبینی،مثل یه تیکه گوشت افتاده رو ویلچر. دکترا میگن ضربه ای که به گیجگاهش خورده باعث عقب افتادگی ذهنیش شده. تموم دکترای شهر چرخوندمش همه جواب کردن تا اینکه گفتن یه خانم دکتری تازه از خارج اومده دستش معجزه است. گفتن از اونایی که پول ندارن هم حق ویزیت نمیگره. دستم به دامنت ایراندخت، بزن تو صورتم اصلا تف کن، فقط به پسرم کمک کن. _باباش کجاست؟ + ایرج نکبت؟ الهی بمیره راحت شم، شده فقط قوز بالا قوز برام. بخاطر خرج دوادرمون و بیمارستان این بچه مجبور شد زار و زندگيمون رو بفروشه، حالا هم بقول خودش افسردگی گرفته و رفته طرف زهرماری و مواد. خرج خونه رو هم نمیده دیگه، دستامو ببین؟ ببینشون... دیدی چقدر زخمت و پیرن؟ شب تا صبح تو خونه های مردم کار میکنم تا خرج یه لقمه نون و زهرماری اون نکبت رو دربیارم. آخ ایراندخت، آخ. آهت گرفت، بدم گرفت. حق داشتی...هنوزم حق داری، ولی تورو بجون عزیزت ببخشم بلکه سروسامون بگیره یکم زندگیم. _بخشیدمت کتایون، حالا هم پسرتو بیار جلو تا معاینه اش کنم. ایراندخت یاد گرفته بود. یاد گرفته بود میشه زن بود و خوشبخت بدون اینکه حتما مردی تو زندگیت وجود داشته باشه، میتونی موفق شی و بیشتر از زنی باشی که فقط آشپزی میکنه و بچه داری می‌کنه.. یاد گرفته بود میشه زنانه مرد بود، حتی بیشتر از مردها. یاد گرفته بود... اگر واقعا فرشته باشی هیچ آدمی شیطانت نمیکنه.
قسمت دوازدهم و پایانی خداروشکر کردمو فرداش کت و شلوار پوشیدمو با یه دسته گل و شیرینی رفتم خونشون، البته مادرم قبلش زنگ زدو خبر داد!با مادرمو برادر و خواهرام.اونام حسابی سنگ تموم گذاشتن و خیلی احتراممون کردن! حسن باهام سرسنگین که پررو نشمبا اجازه بزرگترا رفتیم تو اتاق و با حنانه یساعت حرف زدیم، با چادر سفید گلدارش مثله فرشته ها شده بود یکی از بهترین شب های زندگیم بود، بهش گفتم درسته فاصله سنی مون زیاده ولی قول میدم نزارم آب تو دلت تکون بخوره، تو تنها دختری هستی که دوسش دارم تا ابد هم بهت وفادار میمونم حنانه خیلی خجالتی بود برعکس من. فقط با چند کلمه جوابمو میداد، وقتی بلند شدیم بریم یاد یچیزی افتادم گفتم فکراتونو بکنید هیچ اجباری در کار نیست اگه از من خوشتون نمیاد و بنظرتون بدرد هم نمیخوریم صاف و پوست کنده بهم بگین، قول میدم کاری کنم که همه فکر کنن من بهم زدم و مشکل از من بوده و شما تقصیری ندارید!! سرشو بالا آوردو تو چشام نگاه کرد، خیلی حس خوبی بهم داد، با اجازه گفتمو رفتم پیش بقیه اونم موند تو اتاق.. چند روز بعد زنگ زدیمو بله رو گرفتیم رفتیم آزمایش و محضر عقد کردیم، بعد ازون اتفاق انگار برکت سرازیر شد تو زندگیم،مغازمو عوض کردم! خونه رهن کردم و یه چند تا تیکه از جهاز رو خریدم و یه عروسی ساده گرفتیم و شکر خدا سخت نگرفتن ولی منم تا جایی که تونستم کم نزاشتم! همه ی تلاشمو میکردم تا خانومم ازم راضی باشه، با اینکه 12 سال ازم کوچیکتر بود و کلی شورو و انرژی داشت ولی خیلی دوستم داشته و داره،خلاصه هوامو خیلی داره. یه روز اتفاقی دوستم و که تو فروشگاه باباش کار میکردم، بهم زنگ زد و حال و احوالی کرد! کلی معذرت خواهی کرد که هیچوقت سراغی ازم نگرفت و هیچوقت تو اون مدت زندان بودنم بهم یسر نزد گفت بعد اون اتفاق باباش کلی بهش سرکوفت زده بود که منو آورده بود تو کسب و کارشون چون مایه آبروریزی شون شده بودم!گفت من میدونستم شیدا زنه عوضی ایه ولی همه چیز بر علیه تو بود! یسال نشد که شوهرش رفت یه دختر 20 ساله روگرفت و شیدا رم طلاق داد! هر کاری کرد نتونس چیزی از شوهرش بکنه و رفت زن دوم یه پیرمرد شد! باورت میشه شیدا با اون همه دک و پز رفت زن کی شد اونم از روی ناچاری چون جایی رو نداشت بره!البته حقشم بود چون چند باری شنیدم با اینکه شوهر داشت با دو سه تا مرد جوون رفیق بود و کلن زن درستی هم نبود! فلاحت شوهرشم از روی انتقام رفت زن جوون گرفت تا اونو بسوزونه و عوضه همه ی خ یانت هاشو بهش نشون بده! ....گفتم بی خیال هرچی شد تموم شد العان من خداروشکر زندگی خوبی دارم نمیخوام اشتباه گذشته ام زندگی العانمو خراب کنه!.. حسابی بهم تبریک گفت و خداحافظی کردم! خلاصه که شیدا زندگی و جوونی منو سوزوند، آخرشم خودش تباه شد، البته نه فقط بخاطر من! زن و مردی که به زندگی مشترکش پایبند نباشه و به شریک زندگیش قناعت نکنه و در خفا بهش وفادار نباشه!اول از همه این خداست که داره میبینه و حتما جواب اعمالشو میده، حالا هر کی یجوری،.. پس اگه یه روزی شیطون گولتون زد یکم به دور و برتون نگاه کنید خدا از رگ گردن به ما نزدیک تره امیدوارم این سرگذشت درس عبرتی باشه برای دختران و پسران سرزمینم...
قسمت دهم و پایانی شهروز دستگیر شده بود و منتظر بودند تا من حالم بهتر بشه و توی دادگاهیش شرکت کنم..بالاخره با حضور من دادگاه تشکیل جلسه داد..کی رو تا به حال دیدید که به دادگاهی قاتلش بره؟؟من رفتم تا قاتل روح و جسممو دادگاهی کنند..اون روز با دیدن شهروز دوباره حالم بد شد و بطرفش حمله کردم ،،.بقدری عصبی بودم که دلم میخواست با دستهام خفه کنم تا بمیره اما مانعم شدند و مامان محکم منو نگهداشت………شهروز بازم حرفهاشو تکرار کرد و به قاضی گفت:من عاشقشم.توی هر شرایطی باشه من میخوامش.اگه بهش بد کردم دلیلش فقط همینه که میخواهم مال خودم باشه.هیچ وقت اون لحظه روفراموش نمیکنم…لحظه ایی که از من خواستند صورتمو باز کنم تا شهروز ببینه…تا صورتمو باز کردم و چشم شهروز بهم افتاد حالت تهوع گرفت و عق زد… در حال عق زدن مرتب میگفت:غلط کردم.توروخدا ریحانه منو ببخش..گ…خوردم.سکوت کرده بودم…وقتی حرفهای شهروز تموم شدم بلند جیغ کشیدم:من فقط قصاص میخواهم..قصااااااص…خلاصه تلاشهای وکیل شهروز برای اثبات کردن مشکل روانیش نتیجه نداد و به قصاص محکوم شد.طبق این حکم باید یه چشم و یه گوش و دو تا از انگشتهاشو ازش میگرفتند،،درسته شبیه وضعیت من،بعد از داداگاهی با مامان رفتم خونه اش تا چند عمل زیبایی انجام بدم….عملهای زیادی روی صورتم انجام شد و از اون حالت اولیه خیلی بهتر شدم ولی برای چشمم هیج راهی وجود نداشت..تنها نقطه ی مثبت این اتفاق این بود که مامان و بابا بخاطر من‌ کنار هم قرار گرفتند... زندگی بازی تلخی با من کرد.خیلی تلخ،شهروز به زندان محکوم شد تا شاید برای قطع عضوش من رضایت بدم.از دور و نزدیک برای رضایت دست به دامن من میشدند..ولی من کوتاه نیومدم…چند سال گذشت و من به کمک مامان و بابا نه تنها توی لاک افسردگی نرفتم بلکه کلاس نقاشی هم شرکت کردم و پیشرفت چشمگیری هم داشتم…یه روز توی مهمونی خانوادگی آرمان اومد سمتم..انگار مامان خیلی تلاش کرده بود تا آرمان رو به من نزدیک کنه..با دیدنش بند دلم پاره شد..آرمان خیلی بهم محبت و ابراز علاقه میکرد…باهم در ارتباط بودیم تا شش ماه بعدش ازم خواستگاری کرد و گفت:من بهت علاقمندم،میخواهم باهم ازدواج کنیم،.مراسم میگیریم و باهم میریم کشوری که اقامت دارم…نمیتونستم قبول کنم چون دورادور میدونستم که خانواده اش به شدت مخالفند اما آرمان گفت:چهره برای من مهم نیست ،مهم ایرانی بودنت و اراده ی توعه،تو با شرایط سخت کنار اومدی و روی پای خودت ایستادی…این برام مهمه،عشقت برام مهمه…. با تمام مخالفتها،، آرمان اومدخواستگاریم و با حمایت پدر و مادرم باهم ازدواج کردیم،توی کشوری که زندگی میکنیم برام چشم مصنوعی گذاشتند تا چهره ام قابل تحمل بشه…راستی مامان و بابا هم باهم ازدواج و مهاجرت کردند و اومدند پیش ما..الان آرمان تنها عشق زندگیم و پدر سه تا بچه هامه..درسته شهروز باعث شد کلا همه چی برام تیره و تار بشه و امیدی به زندگی نداشته باشم ولی خدای مهربون آرمان رو برام فرستاد تا بفهمم مردانگی هم وجود داره و همه مثل شهروز نامرد و پست نیستند.. دلیل تعریف کردن سرگذشتم اینه که اشتباه منو تکرار نکنید،.من شهروز رو دوست نداشتم و اخلاقش مورد پسندم نبود،اما برای وقت گذرانی باهاش دوست شدم…با این کارم هم به خودم ظلم کردم و هم به شهروز…. نکته ی اخر قصاص شهروز حقش بود… ❤️
‌‌‌ سلام ❤️ میخواستم سرگذشت زندگی مادربزرگم رو برای دوستان خوبم بزارم. 💢 مادربزرگم در دوران جوانی با مردی ازدواج می کنند که کارگر خانه ی خان بودند در اون زمان و مادربزرگم خیلی به همسرشون علاقه داشتن مادربزرگ من بسیار بسیار شخصیت مهربون و دلسوزی دارن از اون آقا صاحب ۲تا بچه یک پسر ویک دختر میشن بعد از چند سال آقا با یکی از کارگرهای خانم همکارشون ارتباط برقرار میکنن و قرار ازدواج میگذارن مادر بزرگم قضیه رو متوجه میشن ولی به خاطر بچه هاشون و اینکه به همسرشون هم خیلی علاقه داشتن خیلی تلاش میکنن حتی با اصرار التماس که از همسرشون طلاق نگیرن ولی اون آقا اصرار به طلاق داشتن خلاصه کار به طلاق و جدایی میکشه و مادربزرگم چون خیلی بچه دوست هستن التماس میکنن که حداقل بچه هاشون رو با خودشون ببرن ولی همسرشون با بی رحمی تمام بچه ها رو ازشون میگیرن و با اون خانم ازدواج میکنن و به خاطر بی توجهی و سهل انگاری یا به هر دلیلی نمیدونم باعث میشن که دختر و پسری که داشتن فوت کنن و از دنیا برن این داغ برای مادربزرگم خیلی سنگین بود... خلاصه اون خانم و آقا خودشون صاحب فرزند میشن مادربزرگ من هم با پدر بزرگم که اون زمان مجرد بودن و تا به حال ازدواج نکرده بودن و در شرایط مالی خیلی بدی بودن ازدواج میکنن و صاحب چند فرزند میشن و به خاطر عاطفه ی بی اندازه ی مادربزرگم بچه های بسیار مهربان و عاطفی به دنیا میارن بعد از گذشت چند سال همسر اولشون به مریضی خیلی وحشتناک و دردناکی دچار میشن و بسیار عذاب میکشن و بعداز تحمل درد و بیماریهای زیاد که خیلی سال زمین گیر میشن از دنیا میرن و همچنین همسر اون آقا هم فوت شدن ولی بچه های اون خانم و آقا با شنیدن داستان زندگی پدرو مادرشون متوجه میشن که دقیقا بلایی که پدرشون سر مادربزرگم آورده بود سر بچه های اون آقا میاد و طوری میشه که همه میدونستن سرنوشت اون خانواده در اثر ظلمهایی هست که به مادربزرگم کردن و الان سالهاست که بچه های اون آقا و خانم درصدد بدست آوردن دل مادربزرگم هستن و تلاش میکنن که پدرو مادرشون آمرزیده بشن ولی مادر بزرگم نمیتونه فراموش کنه و ببخشه چون با همه ی اخلاصش با اون آقا زندگی کرده بود و هنوز هم که هنوزه داغ بچه هاشو از یاد نبرده از همه ی دوستانم خواهش میکنم برای خیانت کردن دنبال بهانه نباشید این دنیا گذرگاهی بیش نیست و هممون باید جواب دلهایی رو که شکستیم بدیم خواهش میکنم تا میتونید خوبی کنید نه به خاطر بنده ی خدا به خاطر خدا خوب باشیم که جواب خوبیو بدی رو خواهیم دید. لینک کانالمون جهت ارسال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/843186305C9e691d072d دلانه هات رو برام ارسال کن🌸🍃👇 @Aseman100
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ مدتی گذشته بود، همسرم برای اذیت کردنم راضی نمیشد جداشه، نمیفهمیدمش... اونی که بود و نبود من تو خونه براش اهمیت نداشت، هر بلای ریز و درشتی سرم میاورد چرا الان اينطور ميكنه... وکیل بهم زنگ زد و گفتش که بیا دفتر. زنگ زدم پدر سمیرا هم بیاد میخواست راضیش کنه توافقی جداشیم. استرس داشتم، اگه میخواست جدا بشیم که تا الان طول نمیکشید حتما قبول نمیکرد...وارد دفتر که شدم دیدم اون زودتر از من رسیده، بجای من وكيل باهاش صحبت میکرد، هرچی وکیل میگفت میخندید. بهش گفتم مهریم رو حلال میکنم جدا شیم همه چی تمومشه... که یهو گفت؛ اهااا حالاشد، اینجوری میشه... وکیل سریع پرید وسط حرفم گفت؛ به شرطی که تحت هر شرایط و هر رای‌ ای حضانت دخترتون با خانمت باشه حتی بعد از هفت سالگی. میدونستم الان که من خونه نیستم راحت‌تر با خانم های دیگه رفت و آمد میکنه برای همین گفتم؛ ببین من از زندگیت میرم، هیچ مهریه ای هم نمیخوام، توام راحت با آدمی که خودت میخوای و دوسش داری ازدواج میکنی... گفت باید فکر کنه و رفت. بعد از رفتنش رو کردم به وکیل و گفتم؛ اونطور شناختی که من دارم ازش به اذیت کردنم ادامه میده چون خوشش میاد از اذیت کردن. امیر گفت؛ کلی باهام حرف زد و بهم امید داد. از وقتی با امیر آشنا شده بودم،دیگه انگار برام وکیل نبود دوستم بود، هر اتفاقی که برام میفتاد و اذیتم میکرد باهاش در میون میذاشتم و راهنماییم میکرد..یک روزی گذشته بود، سرکار مشغول بودم صدای زنگ گوشیم وقتی بلند شد. امیر بود، جواب دادم؛ همین که بله گفتم، گفت؛ مشتلق بده... گفتم تورو خدا بگو چیشده... گفت؛ بابای سمیرا راضی شدش... باور نمیکردم، نشستم روی زمین و گریه کردم. مدتی کارهای جدا شدنم طول کشید. هرچند اون مدت هر روزی که میگذشت از استرس اینکه نکنه شوهرم پشیمون بشه برام صدسال میگذشت، اما بالاخره جدا شدم. شش ماهی میگذشت از جدا شدنم. با این حال بعد از جداییم با امیر در ارتباط بودم، در واقع هر چقدر میخواستم ازش فاصله بگیرم اون بهم این اجازه و فضا رو نمیداد. چندباری به سختی از سرکار مرخصی ساعتی گرفتم تا باهاش برم بیرون. آخرین باری که مرخصی گرفتم و دنبالم اومد، رفتیم کافی شاپی که بهم گفت؛ نمیتونم بهت فقط به چشم یه دوست نگاه کنم از این بابت متاسفم، دلم میخواد تا آخر عمرم با تو و سميرا کنار هم زندگی کنیم باهام ازدواج کن بهت قول میدم خوشبختت میکنم...باورم نمیشد اون حرفارو از امیر میشنیدم، ازش خواستم تا فکر کنم... هم خوشحال بودم هم ناراحت که نکنه با ازدواجم همسر سابقم بلایی سرم بیاره، اذیتم کنه نزاره زندگیم رو کنم... بالاخره سه ماه بعد از اون حرفا ما ازدواج کردیم، سميرا الان۱۲ سالشه و یه دختر ۶ ساله ام به اسم ثمین دارم از اینکه کنار امیر خوشبختم روزی خدارو هزار مرتبه شکر میکنم... 〰〰 لینک کانالمون جهت ارسال به دوستانتون👇 https://eitaa.com/joinchat/843186305C9e691d072d دلانه هات رو برام ارسال کن🌸🍃👇 @Aseman100