_سُهآ ؛
_
¹⁴⁰³/⁵/⁶
میتونم به عنوان یکی از بدترین شبای زندگیم ازش یاد کنم!
شبی که بعد از چند وقت استرس و نگرانیم با غم تموم شد؛تو اون چند وقت فقط منتظر یه پیام بودم که بگه جور شد واسه فلان تاریخ آماده باش،اما چیزی که ازش میترسیدم سرم اومد پیام اومد:جور نشد..💔
حالم خوب نبود حس میکردم دنیا رو سرم آوار شده اما ته ته قلبم هنوز یه امیدی داشتم که اباعبدالله نمیزاره نوکرش جا بمونه،امام رضا قول داده؛زیر قولش نمیزنه.
و در عین ناباوری بلاخره جور شد که منم زائرش باشم..🫠
حس و حالم وصف نشدنی بود اما باورم نمیشد،با کلی ذوقُ شوق مشغول بستن کوله شدم ولی فکر میکردم خواب میبینم،کل جاده رو تا برسم به مرز همش با خودم میگفتم یعنی واقعا منم دارم میرم؟!مهر ورود که از گیت عراق خورد رو پاسپورت رو ابرها بودم؛..
وقتی رسیدم نجف ضریحُ که دیدم قفل کرده بودم آخه آرزوم به واقعیت پیوسته بود رسما تو بهترین لحظات زندگیم بودم🥲🤍.
با کلی شورُ شوق راهی کربلا شدم صبرم دیگه لبریز شده بود فقط منتظر بودم برسم به کربلا منتظر دیدن ضریح شش گوشه آقا اباعبدالله بودم!؛..
لحظه ای که شبُ روز برای دیدنش گریه میکردم به واقعیت پیوست.. رسیدم بین الحرمین🥹.
لحظات شیرینی سپری میشد اما کم کم وقت رفتن بود،بعد از وداع که خیلی برام سخت بود با بغضی که راه نفس کشیدنم رو بسته بود راهی شدم...
خاطرات اربعین سال قبل که در اوج ناباوری منم تونستم زائرش باشم جزء شیرین ترین خاطراتمِ؛!.
اما امسال...هیچ چیزی مشخص نیست فقط لحظه به لحظه با خاطرات سال قبل زندگی میکنم حالم حالِ این جملهس:
بیچاره اونکه حرمُ ندیده،بیچاره تر اونکه دید کربلاتو💔
از همیشه دلتنگ ترم اما خب چاره ای نیست..!
#حرفدل
کتابای بچگیم🥲🤍
پ.ن:فقط تنها مشکلش این بوده که مثل الان رو کتابام حساس نبودمُ یکم روشون نقاشی کردم😂